تبليغاتX
یاد نوشته ها

     وقتی تنهاییم،دنبال یک دوست می گردیم،وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم،وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم و باز تنهاییم!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:8  توسط مجتبی نوریان  | 

     رفیقی گفت:خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که فکر می کنی به آخر دنیا رسیدی،درست در نقطه آغاز هستی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:33  توسط مجتبی نوریان  | 

      امروز (بهتره بگم دیروز)مراسم عقد خانم شیرازی از همکاران بجنورد بود.گرچه دعوت بودم اما هر چی فکر کردم که برم یا نه،بالآخره ترجیح دادم به خاطر این که همکاران اونجا به ویژه خانوما با شناختی که ازم دارن ممکنه محدودیت هایی براشون پیش بیاد از حضور صرف نظر و به همون تبریک زبونی اکتفا کنم.خوشحالم که اون هم فرد مورد علاقه اش رو پیدا کرد و در این شب مبارک براشون آرزوی خوشبختی دارم.
     با این که تعطیلیم بود صبح اول وقت زدم بیرون و یک راست رفتم سراغ قنادی که شب قبل بهش سفارش کیک داده بودم.آخه زن داییم ازم خواسته بود با توجه این که احساس می کرد کدورتی بین من و یکی از آشناهاشون به وجود اومده،امشب (پنج شنبه) برم خونه شون و منم به خاطر این که ثابت کنم توی دلم چیزی نیست و از طرفی شب ازدواج حضرت علی(ع) و فاطمه(س) و از همه مهم تر سالروز تولد اون بنده خداست شب قبل توی مسیر خونه،یک کیک ویژه با طرح و نوشته ای به مناسبت تولدش سفارش دادم اما وقتی قطعیت موضوع رو از زن داییم پرسیدم و گفتن که مسئله حل شده و نیازی به این کار نیست صبح سفارشم رو پس دادم.  
     مدتیه که فرصتی برای رفتن به طرقبه پیدا نکردم تا این که هوای مناسب و مساعد امروز،وسوسه رفتن رو دو چندان کرد برای همین صبحونه کمتر خوردم تا بتونم ناهار،خودم رو تحویل بگیرم.پیامک معاون روزنامه باعث شد سری به ایشون و همکاران شهرستان ها بزنم.توی مسیر تا خونه خاله رفتم و اتفاقا اونا هم تا خیابون راهنمایی باهام اومدن و گشتی زدیم.ظهر بود که رسیدم روزنامه و دیری نپایید که خاله تماس گرفت و گفت هوا خرابه،نمی خواد بری طرقبه و ناهار بیا اینجا.قبول کردم و تا قطع کردم خاله دیگه هم برای دعوت ناهار تماس گرفت که گفتم جای دیگه ای قول دادم! 
     عصر به سعید از همکاران تحریریه پیامک فرستادم و او و خانومش رو به صرف شام دعوت کردم.قبول کرد و ساعت ۷ رفتم دنبالشون.همه با رفتن به طرقبه موافق بودیم.از آخرین شبی که به اتفاق یکی از دوستان رفته بودم چهار هفته می گذشت و اتفاقا وقتی به رستورانی که همیشه میرم رسیدیم اونا همون تخت اون شب رو انتخاب کردن.منم چون سری قبل بد جوری دچار گرمازدگی شده بودم قبل از هر کاری،شعله زیر تخت رو کم کردم و بعد رفتیم داخل کاور و شروع کردیم به گپ و گفت.سعید از بچه های بجنورده و خانومش دانشجوی ارشد دانشگاه فردوسی.پس از شام،حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود برگشتیم تا برای رفتن سر کار روز جمعه استراحتی داشته باشیم. 
     در مسیر برگشت از خونه سعید،به سمت حرم رفتم تا زیارتی داشته باشم.با این که ساعت ۲۳:۴۵ رو نشون می داد ولی حرم بازم نسبتا شلوغ بود.ابتدا از پشت پنجره سلامی دادم و پس از زیارتی از نزدیک ضریح،رفتم بالا سر حضرت تا نماز زیارتی به جا بیارم که بازم به یاد ۲ نفر،که یکی شون،عزیزی بود که سال گذشته در همین شب به خاطر چاپ مطلبی ازم گله کرده بود نماز و دعایی خوندم.امید که خدا از همه مون راضی و خوشنود باشه.مسیر برگشت پر بود از ماشین های عروس،کاروان ها و جمعیت شاد همراه با سر و صداها و اداهای همیشگی.
     الآن از همراه اول،پیامکی ارسال شد که از فلان غرفه نمایشگاه در فلان شهر دیدن کنید!شاید اون بزرگواران می دونستن که من تازه رسیدم و بیدارم و شاید اگه خواب بودم اون پیامک رو نمی فرستادن!به این می گن سیستم هوشمند. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:54  توسط مجتبی نوریان  | 

     *کوبه جای گرفته بر در چوبی به صدا در می آید و او این بار به امید،پای به خانه امید می گذارد.نه خواستگار با خواستگار شونده نا آشناست و نه آن ها با او.او بهترین است و دیگری نیز این چنین.پدر،دست دختر در دست داماد می گذارد به رسمی آسان و بی ریا اما به مهری پر معنا.علی(ع)،جان پناهش را که همان زره جنگاوری هایش است مهر و خرج عروسی می کند تا فاطمه(س)بداند علی(ع)پیشاپیش جانش را فدای او کرده است و چه نیکو مهری بهتر از این و چه پیوندی محکم تر از آن که ثمره اش ثبت در تاریخ می شود و نتیجه اش،تداوم سلسله امامت.
     *زنگ خانه به صدا درمی آید و میزبان با نگاهی از آیفون تصویری،میهمانان را به طبقه دوم دعوت می کند.خانه ای بزرگ با دیوارهایی رنگارنگ و رایحه ای خوش به بوی انواع و اقسام میوه و عطر اهالی.گشاده رویی صاحب خانه و پذیرایی در حد تمام،عزت و احترامی است بر میهمانان.گفت و شنود اولیه حکایت از سطح فرهنگ بالای طرفین دارد و در نگاه اول مهرها بر دل می نشیند و رفت و آمدها شکل می گیرد برای شناخت بیشتر.دختر و پسر به اذن خانواده ها نشست و برخاست می کنند و هریک غافل از اندیشه های دیگری با ترسیم زندگی پیش رو به پیش می روند.حال آن که یکی بی ریا و ساده،دل در گروی طرف مقابل دارد و آن یکی،دل در گروی فردی دیگر! 
     *خانواده ها پس از مختصر آشنایی،شناخت بیشتر دو جوان را به آن ها محول می سازند تا در این آمد و شدها و گپ و گفت ها پی برند به اخلاق و رفتار یکدیگر.نقاط مثبت،منفی و مشترکشان کشف می شود اما گویی چشم پوشی از توقعات،تشریفات و انتظارات،سخت و رسیدن به یک زندگی بی دغدغه از اوان پیوند زناشویی،هدف است و آرزو.پس چشم ها بسته و زبان گشوده می شود به «نه»،چرا که تامین هزینه های زندگی تشریفاتی و مخارج مراسم تجملاتی،خارج از عهده مرد است و در مقابل،پسر نیز شانه از زیر این بار سنگین رها می سازد به ذکر «نه»! 
     این ها و ده ها نمونه مشابه مواردی است که خانواده ها و زوج های جوان در مسئله ازدواج با آن مواجهند.در این میان سخت گیری ها گاه به جای تمرکز بر اخلاق،عقاید،رفتار،کردار،شخصیت و صفات شایسته و ماندگار،به سمت و سوی مسائل مادی،تشریفات و چشم و هم چشمی ها منحرف و نتیجه چنان می شود که بسیاری از زوج های خرسند از نشانه گیری درست و اصابت تیر به اهداف واهی،در ورود به زندگی مشترک،باخت را به نظاره می نشینند.باختی که می توانست با در نظر گرفتن ابعاد انسانی به انتخابی مناسب و عقلانی منجر و به بردی شیرین تبدیل شود. 
      نگاهی به برخی جلسات خواستگاری که شکل مزایده و مناقصه به خود گرفته و چانه زنی بر سر مهریه و مخارج ازدواج را به معاملات دفاتر املاک شبیه ساخته،از دیگر مواردی است که هراس را از ورود به این عرصه در دل جوانان دو چندان می کند و رویت عقدنامه هایی که گاه تفاوتی با قولنامه ندارد دوری و فاصله گیری را از فرهنگ ایرانی و اسلامی آشکار می سازد.
     باشد به بهانه این روز که به «روز ملی ازدواج» نام گذاری شده است با تاسی از ازدواج علی(ع)و فاطمه(س) فرهنگ ازدواج راحت و آسان به جامعه باز گردد.
روزنامه خراسان،صفحه ۸خانواده،شماره سريال ۱۷۴۱۹،تاريخ انتشار ۲۸/۸/۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:16  توسط مجتبی نوریان  | 

     دوستی نوشت:"زندگی جیره مختصریست مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند،زندگی را با عشق،نوش جان باید کرد ..."  «سپهری»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:55  توسط مجتبی نوریان  | 

      بالآخره سومین شماره ویژه نامه استان گلستان هم امروز منتشر شد.دو روز پیش که کار ویژه نامه در مراحل صفحه آرایی بود به لحاظ حجم بالای کارهای اون روز شامل خوندن و بستن ۸ صفحه روزنامه خراسان جنوبی،یک صفحه ایران و ۴ صفحه گلستان،چنان سر درد شدیدی گرفته بودم که از اواسط روز تا اوایل شب ۳ تا بروفن مصرف کردم و همچنان سردردم ادامه داشت.برای همین از سر دبیر خواستم یک نیروی پا به جفت در اختیارم بذاره تا مجبور نشم تنهایی جور این همه صفحه رو بکشم.
     دیگه اون شب بود که بر خلاف میل،نامه استعلام مدیریت برای تمدید قرارداد همکارم رو که چند روزی توی پوشم بی جواب گذاشته بودم رو پاسخ دادم و از بی انگیزه بودنش برای کار در گروه نوشتم و یادآور شدم با وجود کارهای متعددی از جمله ویژه نامه های سیستان و بلوچستان و گلستان که به این سرویس محول شده،نیرویی در اختیار گذاشته نشده است.امیدوارم هر چه زودتر به این خواسته ام ترتیب اثر بدن تا قسمتی از کارها از دوشم برداشته بشه وگرنه مطمئنم با این روند دوامی نخواهم آورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:59  توسط مجتبی نوریان  | 

     ساعت ۱۷:۱۰ بود که به خانم شیرازی زنگ زدم و ازش پرسیدم:رسیدین؟گفت ۱۰ کیلومتر مونده به چناران.بهش گفتم یه کم راحت باش و اصلا به خودت استرس راه ندی ها!خندید و گفت:مگه باید داشته باشم؟پرسیدم نه نمی خواد،حالا وقتی رسیدی کجا می ری؟گفت یک راست می رم حرم و ازم خواست منم برم.گفتم آخه هنوز خوندن صفحاتم تموم نشده که با دلخوری و البته طنازی های همیشگیش گفت حتما باید بیای.ظاهرا چاره ای نبود و باید اجابت می کردم.رفتم پایین،وضو گرفتم و نماز مغرب و عشا رو خوندم.بعدش اومدم میزم رو مرتب کردم و مطالب صفحات چهارشنبه رو برداشتم تا ببرم خونه بخونم.کارت زدم و از موسسه خارج شدم.توی راه همش فکر می کردم چه هدیه ای براش بخرم؟مدام چشام به مغازه ها بود تا مگه یه چیزی به ذهنم برسه.خرید دسته گل که واجب بود ولی مگه می شه اون رو برد توی حرم؟موقع برگشت هم که زشته بهش بدم پس بی خیال گل شدم.نزدیک چهار راه شهدا چشمم افتاد به یک طلا فروشی.جای پارک نبود و مجبور شدم دوبله پارک کنم.سریع اومدم پایین اما این طلا فروشی انگار جز ۴ تا انگشتر و ۲ تا سکه اونم از نوع پارسیان،هیچی نداشت از طرفی چاره ای نداشتم و وقت هم تنگ بود.دل رو زدم به دریا و با خریدی،زدم بیرون و چند دقیقه بعد خودم رو رسوندم به حرم.بهش زنگ زدم که گفت داره وضو می گیره و این یعنی این که از من زودتر رسیده!بهش گفتم می رم صحن جمهوری جلوی پنجره.وای خدای من چقدر بد شد که دیرتر ازش رسیدم.هر چی واستادم نیومد و تلفن ها هم گاه و بی گاه آنتن نمی داد.نیم ساعتی معطل شدم تا خودش زنگ زد و ازم خواست برم دارالحجه که اتفاقا من هم داشتم از جلوش رد می شدم.گفت همون جا باش الآن میام.دقیقه ای بعد در حالی که چادر سفید قشنگی سرش بود از دور پیداش شد.آقا حکمت هم همراهش بود سلام و احوالپرسی کردیم و با اشاره،خونواده خودش و حکمت خان رو معرفی کرد.پریشب که تلفنی باهاش صحبت کردم گفته بود که امروز میان حرم تا عقد کنن و الآنم برای همین کار اومده بودن.راستی یادم رفت بگم این خانوم شیرازی از بر و بچه های خوش ذوق دفتر بجنورده که مسئول صفحه ورزش اونجاست.زمانی که سرپرست دفترشون بودم کوچک ترین عضو دفتر بود و بهش می گفتن شصت و چهاری (متولد ۶۴).آره،اون شب خبر خوش پایان خواستگاریش رو بهم داد که هم شوکه شده بودم و هم خوشحال.آخه بر خلاف تصوری که خیلی از همکاران دفاتر به خاطر برخی کارای ناشایستی که باهام داشتن و رهاشون کردم تعصب یا بهتر بگم علاقه خاصی بهشون دارم و چون مدت ها باهاشون زندگی کردم خوشحالی هاشون بیشتر از هر چیزی خرسندم می کنه.او،گرچه دختر فهمیده ایه ولی اون شب برادرانه یه سری مواردی که به دردش می خوره رو بهش گوشزد کردم.خوشم اومد که نامزدش رو به خاطر اعتقادات قویش انتخاب کرده و تا رفتم بهش بگم سخت گیری چندانی نداشته باشه چرا که آقایون به وقتش،خودشون سنگ تموم می ذارن که گفت همه کارها رو به خودش واگذار کرده و مهم براش اونه که ارزش زیادی داره.شنیدن این جمله،بلوغ فکریش رو بیشتر بهم ثابت کرد و از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی کردم.
     جالبه بدونین با این که آقا "حکمت" یعنی همون آقا دوماد نگون بخت رو فقط یک سری دیدمش و اتفاقا آشناییمون از حرم آغاز شد و تا پاسی از یک شب گرم نیمه مرداد با صرف شام باهاشون بودم پر رویی به خرج دادم و این متن رو همون ساعت ۲۳:۴۹ شنبه شب،براش پیامک زدم"سلام.شب خوش.بی مقدمه بگم:بدبخت بیچاره مفلوک زن ذلیل... خدا رحمتتون کنه جناب حکمت خان،تبریک و تسلیت" که اونم بنده خدا نوشت"خیلی خیلی ممنون ایشاا...سرتون بیاد" و من مجدد براش نوشتم"نفرین نکن،فعلا که باختی،قدر این ۲ روز رو بدون".بگذریم،داشتم می گفتم که خونوادش رو معرفی کرد و به خاطر تنگی وقت سریع رفتیم پایین و در قسمتی که ویژه عقد خونواده هاست مستقر شدیم و آقا حکمت هم رفت دنبال عاقد.البته با این که روم با خونواده هاشون باز نبود ولی یکی دو بار بهش گفتم پسر جون،هنوز وقت داری،اینا رو بذار و فرار کن که با خنده ای گفت:یعنی می شه؟که با نگاه چپ عیال،ترجیح داد بره عاقد رو خبر کنه.نمازی خوندیم و بالاخره ساعت ۱۹:۲۵ این دو زوج جوون به عقد هم در اومدن.این رو هم بگم که خاطر خانوم شیرازی و همسرش برام اون قدر عزیز بود که برای اولین بار دعوت حضور در مراسم عقد فردی رو پدیرفته بودم.گرچه توی حرم برای خوشبختی اون و خیلی هایی که اسمشون یادم بود دعا کردم ولی بازم براشون آرزوی خوشبختی دارم.ضمنا عقد محضریشون رو هم برای شب جمعه گذاشتن که مصادفه با فرخنده سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه و روز ملی ازدواج.خانوم شیرازی ازم خواست و دعوتم کرد که اون شب هم در جمعشون حاضر بشم ولی چون راه دوره و احتمالا لازم باشه کاری رو که یکی از فامیلا ازم خواسته انجام بدم ازش عذر خواهی کردم.انشاا... باشه واسه عروسیشون.ضمنا ساعتی قبل سریال شمس العماره هم بالآخره با عروسی لیلا تموم شد.نمی دونم ازدواج این دو زوج هم با شمس العماره ارتباطی داره یا نه؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:30  توسط مجتبی نوریان  | 

     زندگي كوتاه است،قواعد را بشكن،سريع فراموش كن،به آرامي ببوس،واقعاً عاشق باش،بدون محدوديت بخند و هر آنچه را که باعث خنده ات مي شود رد نكن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:18  توسط مجتبی نوریان  | 

     «من یار مهربانم،دانا و خوش بیانم ...» از جمله جملات و اشعاری است که گذشت زمان و سالیان را مجالی برای حذف و پاک کردن آن از صفحه ذهن نیست.شعری که در کتاب فارسی دوران دبستان چاپ و هنوز هم از جمله محفوظات ذهنی همگان محسوب می شود.در اهمیت این یار مهربان همان بس که حضرت علی(ع) از آن یعنی کتاب به بستان و گلستان دانشمندان یاد کردند و امام صادق(ع) آن را مایه آرامش جان انسان ها دانستند و از همه مهم تر خداوند متعال در قرآن بیش از ۷۰ بار از کتاب نام برده است.ایران زمین،به عنوان کشوری با تمدن و فرهنگ غنی،صاحب دانشمندان،نویسندگان و مولفان بزرگی بوده و هست که آثار و دست نوشته های موجود،گواه بر توجه مردم این سرزمین به فرهنگ و علم و دانش است و در کنار این تمدن کهن،توصیه های بزرگان دین بر اهمیت نگارش و مطالعه،بر این شور و شوق افزوده است تا بدان جا که نسخ خطی به یادگار مانده از اعصار و قرون مختلف،حکایت از تلاش،اهتمام و توجه این بزرگ مردم به کتاب و کتابخوانی دارد.اما با توجه به این سابقه درخشان و تاریخی پایین بودن سرانه مطالعه در جامعه کنونی مایه تاسف و البته تامل است چراکه با رشد فرهنگی،تحصیلات،امکانات و ... میانگین ۵/۱۸ دقیقه مطالعه روزانه در کشور،رقمی بس ناچیز و سوال برانگیز است.در حالی که قشر بزرگی از جامعه ما را جوانان تشکیل می دهند که به نوعی تحصیل کردگان و قشر دانش آموخته محسوب می شوند این سرانه که رقم جهانی آن ۴۵ دقیقه در روز است اندک به شمار می رود.
     شاید اگر مقایسه ای بین دیگر کارهای روزانه افراد از جمله تماشای برنامه های تلویزیون،ورزش،پیاده روی،تفریح و ... به عمل آید نازل بودن زمان اختصاصی به مطالعه بیش از پیش نمود یابد و در این میان عذر وقت کم و گرفتاری های روزانه، توجیهی بیش نباشد.البته نباید از برخی موانع و مشکلات پیش روی ترویج فرهنگ مطالعه از جمله گرانی کتاب،کمبود کتابخانه ها و مجهز نبودن آن ها به کتاب های روز و به هنگام،تلاش ناکافی برای رواج فرهنگ کتابخوانی و ... غافل شد اما در عین حال سستی و کاهلی بسیاری از افراد جامعه را باید در پایین بودن سرانه مطالعه دخیل دانست.اهدای کتاب از سوی شهروندان و مدیران به کتابخانه های عمومی،توجه خیران به احداث مکان عمومی مطالعه و خرید کتاب،فراهم ساختن امکان مطالعه در اماکن عمومی و معابر،اختصاص یارانه به چاپ و نشر کتاب،برپایی نمایشگاه های دائمی کتاب،برگزاری مسابقات مختلف کتابخوانی و ... از جمله راهکارهای مفیدی خواهد بود که می تواند در بسط و ترویج فرهنگ مطالعه موثر و مفید باشد.در این میان بر متولیان امر است که با برنامه ریزی های زیربنایی و پایه ای شامل گسترش کتابخوانی از مدارس ابتدایی و توجه به این زیرساخت از سنین کودکی به ترویج فرهنگ مطالعه در جامعه تلاشی مضاعف داشته باشند تا کتاب نیز جایگاه بیشتری در سبد خانواده ها داشته باشد.

روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۴۱۴،تاريخ انتشار ۲۳/۸/۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:45  توسط مجتبی نوریان  | 

     مدتیه مطلبی برای روزنامه ننوشتم و وقتی به آرشیو مطالبم مراجعه کردم دیدیم آخرین یادداشتم مربوط به۱۱مهر ماهه که به مناسبت جشن عاطفه ها نوشته بودم.احساس می کنم خوندن صرف مطالب و دوری از تفکر و نگارش،آدم رو فسیل و به نوعی جوهر قلمش رو خشک می کنه.برای همین صبح رفتم سراغ سررسید تا ببینم اولین مناسبت پیش رو چیه و بهونه ای بشه برای نگارش.همین که چشمم به۲۳ آبان و آغاز هفته کتاب افتاد یهو یاد ۲ سال پیش افتادم که بیست و دومش روز صدور ابلاغ سرپرستیه دفتر خراسان شمالی بود و بیست و سومش روز معارفه!بد جوری حالم گرفته و خاطرات سخت۱۰۰روزه دفتر دوباره برام تداعی شد.دورانی که مساوی بود با از بین رفتن وقت،زندگی و حتی لطمه خوردن به حیثیت کاریم.تموم اون مدت،سوئیت دفتر برام حکم چاه تنهایی های حضرت علی رو پیدا کرده بود و ...بگذریم،امیدوارم همکاران اونجا به دل نگیرن،آخه دست خودم نیست.البته این رو هم بگم که امشب طبق معمول جمعه ها رفتم حرم.گرچه امروز به خاطر تنهایی کارم طول کشید و حسابی خسته بودم (چون آقای غفاریان به خاطر فوت پدر بزرگش نیومد که همین جا دوباره بهش تسلیت می گم) ولی حیفم اومد برنامه حرمم رو به هم بزنم.
     وقتی رو به روی پنجره فولاد واستادم یاد ۲ سال پیش مثل همین ساعت افتادم که اومده بودم از آقا اجازه رفتن بگیرم و ازش خداحافظی کنم.حالم دگرگون شد و بعد از لحظاتی بدون پاک کردن قطرات اشک جاری شده بر گونه ها،قصد زیارت از نزدیک کردم.در چند قدمی ضریح ایستادم و در حالی که چشم به گل های بالای ضریح دوخته و منقلب شده بودم اسم تک تک بچه های اون زمان بجنورد رو بر زبون آوردم: سیدی زاده،لنگری،کریمی،خسروی،صدیقی،داوری،غفوری،آگاهی،مجرد،پورخیاط،شکری، حیدرزاده،جمشیدی،شیرازی،مرتضوی،ضیغمی،تقی نژاد،علوی،بهین،عابدیان، بهروز،جوان،علی نیا، اسعدی،شیری،عبدی،شیرپنجه،سهرابی،خانی و محمدی (امیدوارم کسی رو از قلم نینداخته باشم).بعد رفتم جلو و از طرف همشون دستی به ضریح کشیدم و همه شون رو یاد کردم.پس از اون رفتم بالا سر حضرت و از طرف همه دوستان و ملتمسان دعا،به ضریح آقا خیره شدم و زبون حالشون شدم.چند نماز زیارت نیز چون گذشته برای اونایی که دوستشون دارم خوندم و البته در این میون سهم نماز و دعای اون دو سه نفرشون که عمدی یا سهوی یه جورایی آزارم دادن و می دونم خواننده این وبلاگ نیستن به نشونه بخشش مجدد به صورت ویژه ادا شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:38  توسط مجتبی نوریان  |