دوستی برایم نوشت"به کعبه گفتم:تو از خاکی و من از خاک،چرا باید دورت بگردم؟ندا آمد:تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم"
کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند.طوطی اعتراض کرد و زیبا شد و کلاغ به رضای خدا تن داد.حالا طوطی به خاطر زیباییش در قفس است و کلاغ،همیشه آزاد.
بعد از سالیان،حضور ۲ مهدی عزیز در مشهد برای شرکت در آزمون کنکور،فرصتی شد برای شبی دور هم بودن.گرچه ورودشون به خونه با رفتنم به قصد دیدار خاله ها و اجتماع در منزل یکی از دایی ها همراه و با رخصتی از آنان،پذیرایی به خودشون محول شد (راحتی رو دارین!) ولی بعد از اون مجالی شد برای قدمی در پارک و سپس توفیق زیارتی خارج از روال.در مسیر حرم دلخوش بر این بودم که زین پس فارغ از یاد یاران،زیارتی از آن خود خواهم داشت و بی دغدغه دیگرانی که گاه و بی گاه در این سالیان،نام و یادشون بر صفحه ذهن نقش می بست و بدون ذکرشون در پشت پنجره فولاد و حتی اقامه نمازی اختصاصی،رهایم نمی ساختن،زیارت و تمنایی بر خود داشته باشم که باز هم زهی خیال باطل و چون همیشه آن ها مقدم شدن بر من.از درک حکمتش غافلم و چه بسا تا یاد اونا نباشه،یاد خود کردن و طلب خواستن،عبث باشد و بیهوده.پس دیشب نیز به روال گذشت و این خلوت،بس چسبید.
در برگشت به رسم میهمان نوازی که آغازی خوش نداشت مختصر شامی در بیرون صرف شد و بازگشت به خونه،همراه شد با خواب زود هنگام یکی و بیداری و درد دل های زمونه من با دیگری تا این که بامدادان به نیمه نزدیک شد و عقربه های ساعت با یادآوری زمان ۲:۳۰ چشمان را به خوابی برای استراحت و پیشواز صبحی که برای او امتحان بود و برای من کار،دعوت کرد و دقایقی بعد با مستولی شدن تاریکی بر فضای خونه،زمینه خفتن و آسایشی فراهم شد.صبح هنگام هم متبرک شد به صرف صبحونه ای در جمع قدیمی دوستان و کسب لذتی از این هم نشینی.مقصد اونا دانشگاه فردوسی شد و من دفتر روزنامه با وداعی و آرزوی دیداری دیگر بار در کاشمر یا مشهد.ناگفته نمونه که ساعتی قبل،خبر از موندن دادن که بر خوشی دیشب و امروز افزود و باید هر چه زودتر آهنگ رفتن کرد به حرمتشون که بس واجب است و لازم.خرسندم از این که شبی دیگر با هم خواهیم بود.
دیروز بالآخره دومین شماره ویژه نامه استان گلستان به چاپ رسید.خستگی و کسالت ۲ روز قبلش که به خوندن مطالب و صفحه آرایی اون در کنار ۹ صفحه موظفی روزانم انجامیده بود باعث شد دیشب بعد از چند روز غیبت یا بهتر بگم غفلت،لباس ورزشی بپوشم و برای نرمش،راهی پارک ملت بشم.با خنکی هوا از جمعیتی که برای تفریح می اومدن کاسته شده بود و بیشتر حاضران رو اونایی تشکیل می دادن که واسه ورزش و نرمش اومده بودن.توی یه حساب سر انگشتی متوجه شدم حدود ۲۰ روزه که ورزش رو ترک کردم و شاید همین موضوع و کارهایی که شروع کردم باعث کسالت و بی حوصلگی هام شده.
راستش از روزی که کارهای تحریریه خراسان جنوبی رو قبول کردم سرم حسابی شلوغ شده و وقتی پام رو از دفتر بیرون می ذارم اون قدر خسته ام که جز رفتن به خونه و پرداختن به استراحت،حوصله هیچ کاری برام نمی مونه.بدتر از همه این که توی این مدت و بعد از برگشتن از ماموریت بیرجند،حتی نتونستم سری به فامیل بزنم که به شدت از این بابت از خودم گله مندم.
دیشب همون طور که مشغول نرمش بودم مروری داشتم بر کارهای چند سال گذشته و فعالیت هایی که با ذهنیت ها و باورهای مختلف بهشون پرداختم و در مقابل به دست آوردنشون،از خیلی امتیازات و تفریحات محروم موندم.موقعیتایی که با نگاه به آینده و به امید راحتی ها ی بعد از دست رفت بی آن که بعدی ها قدری بدونن و متوجهش بشن.این افکار،جرقه ای شد بر غنیمت دونستن حال و بی خیالی آینده.دیشب بود که ورزش هر شب و گردش پایان هفته رو به خودم یادآور شدم و خودم رو موظف به انجامشون کردم.امروزم یکی از بچه ها ازم خواست توی آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنم که به دلیل همین بی خیالی،گفتم بی خیالشم.
امشب عروسی دعوتم اونم کجا بیرجند و اونم عروسیه کیا؟بذارین بگم،مراسم عقد سعید عامری (عکاس قبلی دفتر بیرجند و از بر و چه های خوب کاشمر) با خانوم ابوالحسن نژاد از همکارای پر کار مشهد و نیروهای قبلی دفتر خراسان جنوبی.خیلی حیفم اومد که تا دیروز بیرجند بودم اما نتونستم یک روز دیگه هم بمونم و توی مراسمشون شرکت کنم.
همین جا بهشون تبریک می گم و از صمیم قلب براشون آرزوی خوشبختی و عاقبت بخیری دارم،همون طور که حدود ساعت ۲ بامداد امروز و در شب میلاد امام رضا (ع) از حرم براشون دعا کردم و از همون جا و همون وقت بهشون پیامک تبریک فرستادم ولی در عین حال دوباره و چند باره این اتفاق میمون رو بهشون تبریک می گم.
انشاا... هر دوتاشون که سن و سال زیادی هم ندارن (زیر ۲۵ سال) بتونن با درک خوب هم و در کنار هم بدون حاشیه و توجه به حرف ها و افکار دیگرون،زندگیه خوب و خوشی رو شروع کنن و خوشبختی زندگیه مستقلشون رو هم که در پیش خواهند داشت درک و لمس کنن.بازم می گم سعید جان و سرکار عروس خانوم،پیوندتون در این شب فرخنده،فرخنده تر باد.
امشب که تولدته،دلم بد جوری هواتو کرده
هوای گنبد طلا و اون کفترای با صفاتو کرده
کاش الان اون جا بودم زل می زدم به پنجره ات
نرده هاش رو می گرفتم خودم رو دخیل می کردم
عقده های دل،گره می زدم و ازت می خواستم
ای آقا ای غریب الغربا
یه غریب هم این جا منتظر نشسته
گرچه روز رفتنش اومد سراغت
ولی خداحافظی نمی خواد، دلش دنبال سلامه
با این که یه هفته بیشتر از رفتنش نمی گذره
اما چشاش هنوزم به امیدی خیس خیسه
همون طور که دم دمای رفتنش
اومد و حرفا و رازهاشو بهت گفت
خودتم مددی کن و اونو با یا علی کمک کن
و این رو پارسال در چنین شبی و در مشهد نوشتم
آقا جون ...
یه ساله چشم انتظار عیدیم
اما نتونستم اون رو ازت بگیرم
شبای گرم و سرد این یه سال
چشم دوختم به پنجرت بهر وصال
دونه دونه نرده هاش رو چنگ زدم
به هر کدومشون یه عالمه زل زدم
هر دفعه خوندم انا اعطیناک الکوثر
فصل لربک والنحر ...
هر دفعه دو رکعت نماز زیارت خوندم
نه برای خودم که برای همه خوندم
جرعه ای از آب سقا خونه رو
رو به پنجرت بهر اجابت خوردم
دل به جای زبان سخن می گفت با تو
چشم،چشمه و اشک روان می شد با تو
جمعه هاش برام بهترین روز هفته بود
روزهاش زمهدی و شب هاش از آن تو بود
امشب نه از تمنا که با طلب اومده ام
بهر عیدی و پاداش ملالت اومده ام
این تو و رضایی که من می شناسم
این من و رو سیاهی که تو می شناسی
اما امروز و از بیرجند برای آقا این رو می نویسم
یک سال به ۲ سال رسید و نگرفتم عیدی
چشم بر ضریح و دل به هوایت،نگرفتم عیدی
گر به ظاهر نبخشیدی شیرینی و هدیه ای بر من
در مقابل،طعم سرکه و مذابی هم نچشاندی بر من
باز هم شیفته شنا کردنم در دریای امن و امانت
ممنون که نگذاشتی گرفتار شوم در دام گرگ های زمانه
خود را دگر بار و هزاران بار سپارم به تو
نیک می دانم مرا باز هم حافظ و نگهداری تو
امروز هم روز سخت و پرکاری بود به ویژه بعد از ظهرش.صبح به خاطر یک کار بانکی مجبور شدم بعد از ۲ روز پام رو از دفتر بیرون بذارم و پیاده تا اواسط خیابون طالقانی رفتم.این قسمت شهر توی ۳ سالی که نبودم تغییر خاصی نکرده و فقط چند تا بانک خصوصی باز شده بود!یکی دو تا ساختمون مرتفع در حال ساخت رو هم دیدم و پل عابر پیاده ای که به پله برقی مجهز شده بود.
برای بعد از ظهر هم برنامه ۲ تا جلسه کاری رو گذاشته بودیم که اولیش مربوط به خبرنگارای شهرستان های خراسان جنوبی بود.حدود ۱۵ نفر در مراکز شهرستان ها و بخش ها مشغول فعالیت هستن که خیلیاشون قدیمی اند و از دوران خبرنگاری کاشمر می شناسمشون،یکی دو تاشون رو در دوران کاری بیرجند جذب کرده بودم و یکی دو تاشون هم اخیرا مشغول فعالیت شدن.از میان این ۱۵ نفر ۱۱ نفرشون لطف کرده بودن و با این که کارمند هستن و با وجود گرفتاری های مختلفشون،دعوتم رو قبول کرده بودن که حسابی شرمنده شون شدم و البته ارزشی که گذاشته بودن برام خیلی با اهمیت بود.توی این جلسه،مسائل و مشکلات پیش روی عزیزان مطرح شد که امیدوارم بتونیم با کمک همکاران دفتر و مشهد،رفعشون کنیم.
جلسه اصلی،مربوط به بچه های دفتر بود که اونا هم محبت کرده و اومده بودن.توی این جلسه مدیر مسئول محترم روزنامه تلفنی با بچه ها صحبت و مراتب تشکر و سپاسش رو از کارشون اعلام کرد و با تشکر از مدیریت جناب علیزاده در مدت معاون سردبیری،من رو به عنوان جایگزین ایشون معرفی کرد.بعدش هم بچه ها هر کدوم به بیان مسائل مد نظر کاری خود پرداختند و پایان بخش جلسه،مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته به قصد یادآوری رفاقت ها و صمیمیت های سال های آغازین کار بود و از بچه ها خواستم به یاد ایام،در ایجاد فضایی مشابه بکوشند و در کنار اون به ارتقای کیفی کار و ایجاد تنوع در مطالب صفحات بیشتر بیندیشند.
به قول عزیزی:"دل های پاک،خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند و امروز سادگی،پاک ترین خطای دنیاست".
روز پر کاری بود و یادآور اعتماد دگر بار همکاران قدیمی دفتر خراسان جنوبی و البته غروب و شب هنگامش،پایانی بر تلاشی یک ماهه!