۱۲سال گذشت البته نه اون قدر زود که بشه گفت به اندازه یه چشم بر هم زدن.نمی دونم پس از این مدت،کارم در حدی بوده که بتونم دیپلمش رو بگیرم؟ از چی می گم؟ آها درسته و حق با شماست.تقصیر منه که اول رفتم سر مقدمه و از اصل موضوع غافل شدم!
باید ابتدای کلامم می گفتم که منظورم سالگرد آغاز کار خبرنگاریمه که ۱۲ سال پیش در چنین روزی شروعش کردم.دوازدهم اردیبهشت ۷۵ بود که پله های راهروی تنگ ساختمون قدیمی معاونت شهرستان های روزنامه خراسان رو با دلهره بالا رفتم و در برگشت از شادی دو تا پله رو یکی می کردم تا برم و کارم رو شروع کنم.
یادمه پس از خروج از روزنامه،دیدم نسبت به اطراف عوض و روی شیشه های عینکم عدسی نقد اضافه شده بود!آخه از اون روز من یه خبرنگار شده بودم و باید ... یادش به خیر.اون قدر کار کردم و کار کردم تا ... بی خیال.فقط همکارانم به ویژه در دفاتر بیشتر قدر موقعیت شون رو بدونن چون به دست اومدن این فرصت ها اونم در حد و اندازه ای که الآن دارن به این راحتیا نیست.
حاشیه:
امروز وبلاگم ۲ سالش تموم می شه و می ره توی ۳ سال.دو سال پیش که بیرجند بودم این وبلاگ رو در چنین روزی باعنوان"روزی که خدا قلم رو به من هدیه کرد"راه انداختم و از سال گذشته همین موقع ها با تشویقات عزیزی،پر کارترش کردم.
یادمه ۱۲ سال پیش که برای پی گیری کار خبرنگاریم اومده بودم مشهد،چهلمین روز درگذشت مادر بزرگم بود که برای آمرزش و شادی روحش دعا می کنم.
بالاخره پس از 3 هفته کار در صفحه ایران،برنامه هفتگی چاپ مطالب استان ها بسته شد و به تایید سردبیر رسید و انشاا... از هفته آینده کار شروع می شه.در این برنامه مقرر شد صفحه ایران روزهای شنبه و دو شنبه برای استان های سیستان و بلوچستان و کرمان و پنج شنبه ها مربوط به استان های یزد و سمنان باشه.همچنین از این پس یکشنبه ها استان های غربی کشور،دوشنبه ها استان های مرکزی و جنوبی و چهار شنبه ها استان های شمالی کشور صفحات ویژه خواهند داشت.
با این برنامه امیدوارم با همکاری خوبی که خبرنگاران شهرستان ها داشته باشن بتونیم پوشش خبری مطلوبی از تمام مناطق کشور داشته باشیم.البته با توجه به این که خبرنگاران،اخبار مهم شون رو هر روز برامون ارسال می کنن و باید به روز چاپ شه نیم تای بالای صفحات رو برای مطالب ویژه استان یا استان های مد نظر قرار دادیم و از تا به پایین صفحه رو گذاشتیم برای اخبار روزانه همه شهرها.
بی شک برنامه ریزی اخیر،فقط در صورت کمک همکاران مون در شهرستان های کشور امکان پذیره و از اون جایی که متاسفانه برخی از اونا ضعیف یا کم کارن قرار شده سفرهام رو به استان ها شروع و علاوه بر آشنایی با مناطق،نسبت به تحریک یا تغییر خبرنگاران اقدام کنم.در این میون از زاهدان،کرمان،گرگان،ساری و رشت شروع خواهم کرد تا در ادامه به سراغ دیگر استان ها و خبرنگاران سر بزنم.
به قصد شرکت در جلسه امروز صبح مجمع عمومی خانه مطبوعات از خونه بیرون اومدم.جلسه قرار بود ساعت 9 برگزار شه و چون تا مجتمع امام رضا(ع) راهی نبود پیاده به راه افتادم و ساعت 9:10 به پارک رسیدم.هوای مطبوعش،وسوسه انگیز بود و دلم می خواست یه دوری اطراف پارک بزنم ولی با وجود این که به تاخیر و حتی برگزار نشدن جلسه اطمینان داشتم به سمت سالن جلسه رفتم.
وقتی رسیدم با کمال تعجب 15-10 نفر رو دیدم که روی صندلی ها نشسته بودن و سالن کاملا خالی بود!یه دفعه آقای باقری خبرنگار چناران از راه رسید و پس از احوال پرسی از این که یه هم صحبت پیدا کردم و می تونستم باهاش هم کلام بشم خوشحال شدم.مشغول صحبت بودیم که عقربه کوچک ساعت به عدد 10 نزدیک شد و زمانی نگذشت که 10:15 رو نشون داد.
در همین هنگام مدیر عامل خانه مطبوعات پشت تریبون قرار گرفت و با خیر مقدم به حاضران از به حد نصاب نرسیدن اعضا و رسمیت نیافتن جلسه خبر داد.آقای محدث برای این که حاضرانی که تعدادشون به حدود 40 نفر (از سی صد و چند نفر) رسیده بود دست خالی بیرون نرن در مورد سهام زمین خانه مطبوعات و مراحل انجام شده توضیحاتی داد و بیان بقیه موارد رو گذاشت برای جلسه آینده.
بعد از خروج از سالن،رفتیم سراغ دفتر خانه مطبوعات و با چند تا از همکارانی که تازه اومده بودن گپ و گفتی داشتیم و از بی توجهی اعضا نسبت به جلسات خود انتقاد کردیم.در این بین با خود می اندیشیدم خبرنگارانی که در همه صحنه های بیرونی حضوری مستمر دارن چرا نسبت به تعیین تکلیف امور خود در بزرگ ترین تشکیلات صنفی شون که خانه مطبوعات استانه بی توجهند؟!
بی شک خبرنگاران با شناخت و نفوذی که در عرصه ها و دستگاه های مختلف دارن در صورت اتحاد بیشترشون می تونن بسیار قوی تر از دیگر تشکلات جامعه توی کارهای صنفی،رفاهی و ... موفق عمل کنن البته اگه خودشون بخوان!
خانه مطبوعات خراسان رضوی در اطلاعیه ای که البته بچه های روزنامه ما به خاطر اطلاع رسونی دیر هنگام،ازش باز موندن اقدام به برگزاری تور 9 روزه ای به مقصد هندوستان کرده.در این تور که 660 هزار تومن هزینه در برداره و از30/2/87 شروع می شه 25 نفر افراد ثبت نامی از دهلی،آگرا،تاج محل و جبپور دیدن می کنن.
این اطلاعیه 19 فروردین ارسال ولی 29 ماه در تابلوی اعلانات روزنامه ما نصب شد و با توجه به این که اولویت بر اساس ترتیب ثبت نامه،وقتی مراجعه کردم نفر پنجاهم (!) بودم و از این سفر باز موندم.به این می گن اطلاع رسونی مطبوعاتی!!!
البته همکاران عزیز به ویژه دوستان شهرستانی گوش به زنگ باشن که به احتمال زیاد در آینده نزدیک (بعد از برگشت گروه اول) از 28 نفره دیگه برای توری مشابه ثبت نام می شه.هم چنین جلسه مجمع عمومی خانه مطبوعات استان پنج شنبه جاری ساعت 9در سالن اجتماعات مجتمع امام رضا(ع) پارک ملت برگزار می شه.
حاشیه:
در اطلاعیه خانه مطبوعات،مدت سفر ۹ روز و ۶ شب (!) قید شده که معلوم نیست از ۸ شبی که می خوان اون جا باشن ۲ شب دیگش چی می شه؟!!!شاید همکاران عزیز باید پی ۲ شب زنده داری رو از الآن به تن مبارک بمالن و این یعنی،اون ۲ شب از شام و خواب و هتل خبری نیست!
دیروز صبح داشتم از سر درد می مردم و با وجود این که 2 تا بروفن مصرف کردم سر دردم خوب نشد که نشد.عصر اومدم خونه و خواستم دراز بکشم که احساس کردم بدنم تنبل شده و نیاز به ورزش داره و این سر درد هم باید از همون باشه.رفتم سراغ کمد و بالاخره کفش های ورزشی بیچاره،بعد از حدود یک سال،بیرون رو دیدن!تماشای قیافم با لباس و کفش ورزشی در حالی که هندس فری موبایل در گوشم بود برای خودم هم جای تعجب داشت.ساعت 20:35 از خونه زدم بیرون و 20:45 حرکتم به دور پارک ملت رو شروع کردم.وای چه هوا و جمعیتی!جون می داد واسه نرمش و یه دوی درست و حسابی.
دور اول رو با قدم های بلند به اتمام رسوندم و هوس کردم یه دور دیگه هم بزنم(هر دورش حدود 7/3 کیلومتره!فکر نکنین 2-1 متره ها) و این کار رو کردم.در تموم مسیر،داشتم از نشاط بال در میاوردم.دائم نگام به نوک درختان سپیدار بود و آسمون و خدا رو به خاطر موقعیت هایی که بهم داده شکر می کردم.شاید بعد از 6 سال از اومدنم به مشهد،دیشب یکی از شبایی بود که احساس می کردم توی این شهرم چون من همیشه مسیرم،خونه و دفتر روزنامه است و بس.از این به بعد تصمیم گرفتم شبا برم پارک و ساعتی ورزش کنم.
بعد از اون خسته و مونده به سمت خونه راه افتادم.از سرکوچه یه بسته نون،سبزی،ساندویچ و ... خریدم.جاتون خالی بعد از شام،زدم به سبزی پاک کردن و شستن و ضد عفونی کردن شون.راستش سبزی یکی از خوردنی هاییه که خیلی دوستش دارم ولی تا حالا به خاطر تنبلی،سراغش نمی رفتم.خلاصه امروزم که تعطیلیم بود اولش می خواستم برای ناهار از بیرون غذا بگیرم ولی تصمیمم عوض شد و یه آبگوشت مشتی پر ملات گذاشتم روی گاز و از خونه زدم بیرون.کاش ظهر میومدین و این دست پخت عالی(!) رو با سبزی تازه،فلفل سبز،ترشی،سالاد و ... میل می کردین.نترسین کم نمیومد نهایتش این بود که آبش رو زیاد می کردم ![]()
پشت پنجره فولاد اونم در هنگامه غروب جمعه،صفایی داره.صدای چوبک هایی که بر طبل ها کوبیده و نفس هایی که در بوق ها دمیده می شه ناخداگاه زمزمه رضا رضا رو بر لبانت جاری می کنه.از خود بی خود می شی و می ری جلو،جلو و جلوتر تا انگشتات،پنجره رو لمس کنن.اتصال برقرار می شه و خودت رو در آغوش آقا حس می کنی.نوری طلایی تر از رنگ ظاهر پنجره بر وجودت می تابه و گرمت می کنه.سر بر شونه هاش می ذاری و اون قدر اشک می ریزی که با اشکات می تونی وضو بگیری.
فرصت کمه و باید آقا رو رها کنی چون او فقط مال تو نیست و همه اینایی که به نرده ها متصل شدن منتظر باز شدن پنجره ان تا آقاشون،گوشه چشم و نیم نگاهی بهشون داشته باشه.ناگه گریه های آروم زنی که در مجاورت ایستاده به شیون و سپس فریاد تبدیل می شه.دیگه طاقت نمیاره و بالاخره داد یا امام رضا سر می ده و می گه:علی رو از تو می خوام...یا امام قریب،علی روی تخت بیمارستانه ... آقاجون جواب بچه هاش رو چی بدم؟ ... مکثی می کنه و این بار آقا رو به جون جوادش قسم می ده و بازم تکرار و تکرار و ...
طنین قرآن،فضا رو روحانی تر و اذون مغرب،تو رو به سمت جمعیتی که برای اقامه نماز ایستادن دعوت می کنه.نمازگزارانی که می خوان از درگه مقربی به تقرب برسن.سر از آغوش آقا بر می داری تا واجبی رو ادا کنی.وداع رو جایز نمی دونی چون هنوز باهاش کار داری!به نشونه ادب و احترام،دست بر سینه می گیری،عقب عقب می ری و یه کم از آقا دور می شی.صدای شیون زن،هنوزم در طنین دلنشین اذون شنیده می شه و کمی اون طرف تر،جمعیتی از این که زوجی،سر آغاز زندگی شون رو در هنگامه با معنویت اذون مغرب در محضر آقاشون شروع کردن،شادن.
قد قامت الصلوة موذن،تو رو به گفت و گو با خدا فرا می خونه،لبیک گویان دست ها رو به نشونه نیاز بالا می بری،به امام جماعت اقتدا می کنی و ...
6 سال گذشت.نمی خوام مثل خیلی ها بگم توی یک چشم بر هم زدن بود گرچه زود گذشت.بیستم فروردین 81 روزی بود که پس از سال ها کار و تلاش به عنوان یک خبرنگار جزء در کاشمر که رویای رسیدن به اون هم برام ناممکن بود به صورت رسمی وارد روزنامه خراسان شدم.این ورودم رو مدیون حاج آقای فیروزیان معاون وقت و فعلی روزنامه هستم.از سال 75 که کارم رو با خراسان شروع کردم ایشون معاونت شهرستان های این روزنامه رو عهده داره و می شه گفت از مسئولان قدیمی محسوب می شه.
اواخر سال80 بود که آقای فیروزیان کار در روزنامه رو بهم پیشنهاد داد و من که تا اون موقع به توصیه پدرم از قبول کارهای اداری امتناع می کردم به خاطر علاقه ام به خبرنگاری این پیشنهاد رو پذیرفتم و ایشون زمینه کارها رو فراهم کرد و از 20 فروردین 81 در روزنامه خراسان مشغول به کار شدم.یادمه سمت اولی که بهم دادن مسئولیت امور نمایندگان کشوری بود و دیری نپایید که در زمستون همون سال با راه اندازی قسمت امور ویژه نامه ها،مسئولیت اون به من واگذار شد و اولین ویژه نامه رو هم برای کاشمر در آوردم.
تا تیر ماه 83 در این پست مشغول بودم که با راه اندازی دفاتر سرپرستی خراسان جنوبی و شمالی که کارهای مقدماتی و تجهیز اونا رو نیز با آقایون موسوی و دفاعی به انجام رسوندیم در11 تیر 83 ابلاغ سرپرستی دفتر خراسان جنوبی به نامم صادر شد و روز 15 همون ماه با حضور حاج آقای فیروزیان،جلسه معارفه ای در بیرجند برگزار و کارم در اون جا شروع شد.مهر 85 بود که به تحریریه مشهد منتقل شدم و در گروه خراسان شمالی کارم رو آغاز کردم.هنوز یک سالی از کار با بچه های اون استان نگذشته بود که 22 آبان 86 حکم سرپرستی دفتر خراسان شمالی رو به دستم دادن و روز بعدش بازم با حضور معاون امور شهرستان ها در بجنورد معرفی و مشغول فعالیت شدم.
البته این دوران رو باید جرو کوتاه ترین ایام مسئولیتم بدونم چرا که بیش از 100 روز به درازا نکشید و با برگشتم به مشهد،دوباره راهی تحریریه شدم.از 16 فروردین یعنی چند روز گذشته،مسئولیت صفحه ایران به من سپرده شد و در حال حاضر در این سرویس مشغولم و این بار قسمت شد با خبرنگاران کشوری مرتبط باشم.در این میون و طی 6 سال فعالیت در روزنامه خراسان در 6 مسئولیت که 3 مورد اون به عنوان اولین ها بود فعالیت کردم.امور نمایندگان کشوری،امور ویژه نامه ها و سرپرستی دفتر خراسان جنوبی از جمله کارهای صفری بود که در3-2 سال اول کارم به من سپرده شد و با توجه به سختی های شروع هر کار،متحمل زحمات فراوانی شدم.
البته دوران 100 روزه سرپرستی خراسان شمالی رو از حساس ترین دوران کاریم می دونم که بسیاری ازمواردی رو که حتی در مخیله ام نمی تونستم بهشون فکر کنم چه رسد به لمسشون در اون جا دیدم یاد گرفتم و بنا رو بر اصلاح امور خود گذاشتم.دورانی که هر ساعتش کلاسی بود و هر کدوم از افرادش استادی!درس های خوبی در اون دانشگاه فرا گرفتم که اگه اونا رو چند سال پیش یاد گرفته بودم الآن باید در جایگاه های دیگری قرارداشتم!!!
اما اون چه از کودکی تا حال همواره مد نظر من بود که شاید دیگه کمتر برام اهمیت داشته باشه ارجحیت دیگرون بر خوده.هرگز در جایگاه هایی که قرار داشتم منافع خود رو بر دیگرون ترجیح ندادم و بر عکس،پله شدم تا دیگرون بالا برن ولی در بیشتر مواقع همون بالا رفته ها لگد مالم کردن.
یادمه در مقطعی فقط به خاطر آرامش بچه های بیرجند که با حضور همکاری به شدت به هم ریخته بود خود رو فدا کردم و با مقاومت در مقابل عاملش،زمینه برگشت اون و سپس خودم رو فراهم کردم تا ضررش به دیگرون نرسه و چنین هم شد.در مورد اخیر بجنورد نیز هرگز به فنای کسی رضایت ندادم و بازم بقای دیگری رو با وجودی که می دونستم بر موقعیت،شخصیت،سوابق و از همه مهم تر حیثیتم تاثیر منفی داره بر خود ترجیح دادم و چنین شد.
امروز که کوله پشتی ایام رو بر زمین گذاشتم تجربه های زیادی توش می بینم که شاید خیلی ها به خاطر این که کم سابقه ام،کمتر حرف می زنم و از خودنمایی دوری می کنم باور این داشته ها و داره ها رو نداشته باشن.در عین حال هر چی بود و نبود تموم شد.تموم بدین معنی که این کوله پشتی رو امروز در زیر خروارها خاک مدفون می کنم تا چیزی از اون برای استفاده دیگرونی که خیلی هاشون نمک رو می خورن و نمک دون رو می شکنن باقی نمونه.
آری 6 سال تجربه حضوری و میدانی همراه 6 سال پشتوانه و تجربه جنبی به خاک سپرده شد تا از دید نامحرمان زالو صفت پنهون بمونه.بارها از خود پرسیدم که به راستی چرا همیشه باید مهره باشم و فرصت ها رو بدم به دیگرون؟ واقعا چرا؟زین پس اگه قراره مهره باشم بهتره مهره ای باشم که در بازی با اطرافیان،کیش و مات کنم نه این که کیش و مات بشم.
حاشیه:
بیستم فروردین سالروز استخدام همکارانم آقایون محمود علیزاده،علی اصغر خسروی و جواد کریمی و خانوم ها فاطمه زهرا قاسمی،هاجر فرخ نژاد،فاطمه جمشیدی و اکرم اسعدی رو بهشون تبریک می گم.
از اون جايي كه از بد روزگار (شما بخونين علاقه وافر) به حرفه شريف خبرنگاري رو آورديم بايد يه جورايي حواشي اون رو هم تحمل كنيم.يكي از اين حواشي،اومدن سر كار اون هم در روز سيزده بدره!ديگه نمي شه كاریش كرد و بايد سوخت و ساخت.البته تا يادم نرفته اين رو بگم كه من 13 و 14 نوروز رو مرخصي گرفته بودم ولي بازم از اون جايي كه زيادي عشق كار هستم تصميم گرفتم مرخصيم رو لغو كنم و بیام دفتر روزنامه!
براي همين روز گذشته به اتفاق يكي از دوستان خوب و هنرمندم كه خيلي از شماها مي شناسيدش راهي مشهد شديم.منظورم همون جوون تپل با مزه و خوش ذوقيه كه دستي توي كار سینما داره.اي بابا چه قدر خنگين كه هنوز نشناختينش!محمد خزاعي رو مي گم ديگه.تعريفش نشه از اون بچه هاي با حاله كه البته گاه و بي گاه،سوتي هاي جالبي مي ده و شنيدن فقط يكيش می تونه تا يه سال شارژت كنه.
چون زيادي عشق به كارم و براي رسيدن به مشهد عجله داشتم با سواري،راهي شديم گرچه به اجبار تا تربت حيدريه رو با يه ماشين و بعدش رو هم با يه ماشين ديگه اومديم.از اين كه در بين راه با يكي از كارمندان نيروي انتظامي بجنورد كه تربتي بود آشنا شديم و كلي اطلاعات بجنوردي با هم رد و بدل كرديم و ... كه بگذريم ساعت 20 بود كه به مشهد رسيديم.در بين راه،محمد با آقاي بابارضا از دوستان قديمي (البته بهتره بگم از مربيان دوران تحصيلم در دانشگاه) كه الآن توی دفتر فرهنگ دانشگاه آزاد اسلامي مشهد شاغله،تماس گرفت و گفت شام مي ريم خونشون اما وقتي رسيديم خونه،ازش خواستيم اون بياد پيشمون.اونم نامردي نكرد و هنوز گوشي رو نذاشته بوديم خودش رو به سرعت باد رسوند و زنگ خونه رو به صدا در آورد.
در رو كه باز كردم ديدم بابارضاي عزيز با همون لبخند هميشگيش وارد شد و از پشت سرش،دوست ديگمون آقاي يوسف پور (مسئول حراست دانشگاه آزاد كاشمر) همراهيش مي كرد.با اومدنشون جمع مون تکمیل شد.مدت ها بود چنين نشستي نداشتيم و به ياد ايام،كلي گفتيم و خنديديم.بد نيست بدونين كه اين 2 تا بزرگوار از چهره هاي سياسي شهرمونن و در جريان انتخابات،سراغ هر كانديدايي كه مي رن معمولا بنده خدا به زمين مي خوره و بعدش اون كانديداي نگون بخت به مهره اي سوخته تبديل مي شه و ...
خلاصه بعد از كلي حرف و يادآوري خاطرات گذشته،راهي فرودگاه شديم تا بليت محمد رو كه براش از تهران بارنامه كرده بودن تحويل بگيريم.ساعت به نيمه شب نزديك مي شد و بايد براي صرف شام جایی پیدا می کردیم.گرچه من و محمد،شب ها شام نمي خوريم ولي به خاطر اين كه اين 2 تا عزیز به خانوماشون تلفن زده و گفته بودن شام نميان جهت ماشين رو به سمت طرقبه تغيير داديم و اون موقع شب كه بيشتر مردم براي بیدار شدن به موقع صبح زود و حرکت به سمت ييلاقات در خواب بودن خودمون رو در طرقبه و پيچ ها و خم هاي جاده اش ديدم.
باغات و رستوران ها رو يكي پس از ديگري پشت سر گذاشتيم تا بالاخره جلوي رستوران ... (اسمش رو نمی گم که تبلیغ نشه) ترمز زديم و پياده شديم.وقتي داخل شديم و به ساعت نگاه انداختيم عقربه ها 8 دقيقه بامداد رو نشون مي داد يعني وارد روز 13 شده بوديم.هوا نسبتا خنک بود و چون من پیراهن نیمه آستین تنم بود (اونایی که می خوان گزارش کنن بد نیست بدونن که شلوار لی هم پوشیده بودم یعنی تیپ اسپرتی) احساس سرما بهم دست داد و سریع رفتیم توی یکی از آلاچیق ها.به خاطر همین سردی هوا دیزی سفارش دادیم و جای شما خالی ...
خلاصه تا پاسی از بامداد اون جا بودیم و سیزده رو به عنوان اولین ایرونی ها در اون ساعات بدر کردیم!تازه سیزده به در،چهارده به تو،هاکوت کوتو،هاکوت کوتو هم خوندیم و چون سبزه هامون رو با خودمون نبرده بودیم و از طرفی احساس کردیم دیگه سبزه،برای باز شدن بخت ما جواب نمی ده!رفتیم سراغ ۲ تا درخت سپیدار بلند و البته کهن و سر شاخه هاشون رو به هم گره زدیم و در این بین برای باز شدن بخت بسیاری از خانوم ها هم که می خونن "سال دیگه خانه شو (شوهر)" دعا کردیم.
و این بود سیزده بدر از نوع خبرنگاریش تا آقایون فکر نکنن خبرنگارا رو با فراخوندن به کار،می تونن از رفتن به سیزده بدر باز دارن!
حاشیه:
آقایون بی تقصیر،یغمایی،بامحبت و دوستان دیگمون در دانشگاه آزاد کاشمر زیاد نگران نباشن چون توی این جلسه،حسابی ازشون یاد و جاشون رو خالی کردیم ![]()
با چشم بر هم زدنی 10 روز از سال جدید گذشت و با چشم به هم زدنی دیگه،سال رو تموم شده خواهیم دید!
عید امسال گرچه به لحاظ روحی و روانی بدترین نوروزم بود ولی به لحاظ هم نشینی با عزیرانی چون محمد خزاعی (تهیه کننده سینما)،مهندس احمد محمدپناه (از نخبگان مکانیک کشور و شرکت سایپا)،محمد طاهری (از روزنامه نگاران تهران و عضو تحریریه نشریه شهروند امروز) و دیگر دوستانی که شاید سالی یکی دو بار بیشتر توفیق دیدارشون حاصل نمی شه و هم چنین مروری بر ایام،به نتایجی رسیدم که قطعا در برنامه ریزی،نگرش و طی ادامه مسیر کوتاه یا بلند زندگیم تاثیر فراوونی خواهد داشت.
خیلی دوست دارم 4 سال اخیر رو که صرف خراسان گردی در 3 استان خراسان و کسب تجربیات تلخ و شیرینی شد از زندگیم حذف کنم و جا خالی هاش که به نوعی بطالت عمر و کار برای دیگرون بود رو با پرداختن به خود و زندگیم پر کنم.دورانی که خیلی زود باید از افکارم پاکشون کنم و فقط به تکامل خود بیندیشم در غیر این صورت جز عقب ماندگی و سوء استفاده دیگرون،حاصلی برام نخواهد داشت.
حرف برای گفتن زیاده و مجال کم.از اون جا که نمی خوام گذشته رو کالبد شکافی کنم شاید در یکی،دو پست آینده تنها به بخشی از موارد اشاره ای داشته باشم و برای همیشه نسخه این تجربیات که به سختی و قیمت یک عمر کار و تلاش به دست اومده رو بپیچم و ...
بازم معذرت که به بی راهه رفتم.در این مجال،لازم می دونم از همه دوستان و عزیزانی که به نوعی در پست قبل،لطف داشتن و سالروز تولدم رو تبریک گفتن تشکر کنم.هم چنین تشکر ویژه ام رو تقدیم می کنم به داود غفوری عزیز و جواد کریمی بزرگوار که به عنوان تنها همکارانم از بجنورد از این روز یاد کردن.
پنجمین روز سال رو در حالی می گذرونم که هنوز در مشهد هستم.امروز پنجم فروردین یعنی سالروز تولدم،مصادف شده با شب میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع).این تقارن مبارک رو در ابتدای سال به فال نیک می گیرم و امیدوارم سال نکویی که به قول معروف می گن از بهارش پیداست امسال باشه.
این چند روز رو فقط به استراحت گذروندم و سعی کردم بی خیال گذشته ها شم و یه جورایی برم توی عالم کما و فراموشی ولی گویی این کار برای من حساس،نه عملیه و نه شدنی.در عین حال باید فکر و ذهن رو به آینده رهنمون شد و از داشته هایی که خدا به انسان داده لذت برد و شکرش رو گفت.
امیدوارم در این شب زیبا که به عطر گل محمدی معطر است به همه شما در کنار جمع صمیمی و گرم خونواده هاتون خوش بگذره.التماس دعا
امروز بعد از ظهر راهی کاشمر هستم تا دیدارهای عید رو آغاز کنم!