تبليغاتX
یاد نوشته ها

     در قسمت قبل ، ماجرای حرکت به سمت بیرجند به قصد راه اندازی دفتر سرپرستی روزنامه خراسان در استان خراسان جنوبی رو نوشتم.

     نیمه های شب بود که به بیرجند رسیدیم و یک راست رفتیم سراغ مهمانسرای جهانگردی.بعدش هم از شدت خستگی استراحت کردیم تا صبح.

     حالا از امروز ( ۲۷ خرداد ماه ۸۳ ) تازه کارمون شروع شده بود.بخشی از کار مربوط بود به پیدا کردن ساختمانی مناسب و بخشی دیگر مربوط به تسویه حساب با نماینده قبلی روزنامه و پیدا کردن شخصی جدید.

     روز قبل از حرکتمون ، سفارش چاپ آگهی پذیرش نماینده فروش و آگهی به روزنامه داده شده بود و در اولین روز حضورمون در این شهر آگهی هم چاپ شده بود.

     گشتن در شهر آغاز شد.آدرس چندین بنگاه رو گرفتیم و به سراغشون رفتیم.در اولین برخوردها متوجه شدیم که پیدا کردن ساختمانی مناسب برای کارمون بسیار سخته.اکثرا میگفتن اواخر تیر که دانشجوها به شهراشون بر می گردن بهترین وقت برای خونه پیدا کردنه و ما هم باید یکی دو روزه این کار رو انجام می دادیم.

     چندین مورد رو نگاه کردیم ولی مورد پسند واقع نشد.در همین حین سری هم به نماینده قبلی روزنامه زدیم و ماجرای راه اندازی دفتر رو براش شرح دادیم و بهش اعلام کردیم که از ابتدای تیر ماه این دفتر مستقیما زیر نظر مشهد تاسیس و اداره می شود.

     در حین گشت و گذار ، بهمون خبر رسید که سه نفر از همکاران تحریریه ( آقایان بنی اسدی ، کوهزاد و کرمانی ) هم برای شروع کارشون و انتشار ویژه نامه به بیرجند اومدن.اونا سراغمونو می گرفتند و فکر می کردند الان شرایط کاری براشون مهیاست و باید کار رو شروع کنن ولی وقتی بهشون گفتیم هنوز دنبال مکانی برای اجاره دفتر هستیم مات و مبهوت مانده بودن که چکار کنن.برای همین به مهمانسرای جهانگردی راهنماییشون کردیم و به ادامه کار پرداختیم.

     روز اول بدون نتیجه گذشت و فردا دوباره مراحل روز قبل آغاز شد.امروز موارد بهتری بهمون پیشنهاد شد اما باز هم گشتیم تا از بین اونا بهترینشو انتخاب کنیم.در این بین مرتب از دفتر مشهد تماس می گرفتن و از ما گزارش کار می خواستن ، ما هم نتیجه رو به روز بعد موکول می کردیم.

     از طرفی همکاران اعزامی از تحریریه مشهد نیز از نبود امکانات برای انجام کار شاکی بودند و البته تا حدودی هم حق داشتند چون باید اولین شماره ویژه نامه خراسان جنوبی اول یا دوم تیرماه منتشر می شد و  هنوز نه مکانی داشتن و نه ابزاری برای کار.البته ما هم کوتاهی نکرده بودیم و باید وقت کم و کار ناگهانی رو در این بین مد نظر قرار می دادند.

     خلاصه ۲۸ خرداد هم گذشت و شب در جمع بندیها و مشورتی که داشتیم ساختمان مورد نظر انتخاب و عقد قرارداد با مالک به روز بعد محول شد. 

                                               ادامه داره                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:15  توسط مجتبی نوریان  | 

     مدتی است نتونسته بودم بیام.نه چیزی نوشته بودم و نه به وبلاگاتون سر زدم. راستشو بخواین دلم واسه دنیای بی ریا و صمیمی اینترنت تنگ شده بود.

     از ابراز محبتهای همتون در این ایام ممنون و متشکرم .چه از اونایی که برام پیغام گذاشتند و چه عزیزانی که به نوعی با من همکلام شدند و بهم امید دادند.

     امشب که اومدم تو فکر این بودم که بعد از این مدت ، اونم با مواردی که برام پیش اومده باید از کجا شروع کنم و چی بنویسم.یه دفعه یاد ۲ سال پیش افتادم ، یعنی بیست و ششم خرداد ۸۳.

     گویا بازم باید از بیرجند بنویسمو دوباره ذهن خودمو و شما رو مشغولش کنم.ولی از اونجا که شاید اولین جرقه های اومدنم به این شهر از این خاطره شروع میشه،ترجیح میدم برای یک بار هم که شده بنویسمش تا یادگار بمونه و اونایی که نمیدونن و یا خودشونو به ندونم کاری می زنن بدونن که روند شکل گیری دفتر سرپرستی روزنامه خراسان در این استان نو پا چطوری بوده ، از کجا شروع شده و الان به کجا رسیده !

     صبح اون روز حدود ساعت ۸ بود که بین دو تا از همکارا به خاطر باز شدن بسته ای که از بیرجند ارسال شده بود بحثی راه افتاد و دو سه ساعت بعدش آقای فیروزیان معاونت امور شهرستانهای روزنامه منو خواست و گفت آماده رفتن به ماموریت باش.

     من چون اون زمان مسوول امور ویژه نامه ها و امور نمایندگان کشوری روزنامه خراسان بودم فکر کردم سفرم مربوط به حوزه کاریمه ولی گویا این نبود و مسئله مهمتری در کار بود.

     معاون روزنامه گفت چون استان خراسان تقسیمش تصویب شده می خوایم توی بیرجند دفتر سرپرستی راه بندازیم ، واسه همین باید به اتفاق مسوول امور نمایندگان استان خراسان (آقای موسوی) و مسوول تدارکات روزنامه (آقای دفاعی) به اتفاق راننده موسسه (آقای موحد) عازم بیرجند بشین.

     حاج آقای فیروزیان خیلی بر سرعت کار تاکید داشت و از ما خواست که ظرف ۳ـ۲ روز باید ساختمانی رو بگیریم و تجهیزش کنیم.ما هم با پول و اختیارات کامل راهی این شهر جنوب خراسان آن زمان شدیم.

     یادمه که ظهر همون روز حرکت کردیمو ساعتای ۵/۱ ـ۱ بامداد ۲۷ خرداد بود که به بیرجند رسیدیم.بعدش هم یک راست رفتیم سراغ هتل جهانگردیشو اقامت چند روزمون در این شهر آغاز شد.                               ادامه داره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:58  توسط مجتبی نوریان  | 

سلام دوستان و یاران عزیز

     از اینکه چند روزه نتونستم متنی را بنگارم پوزش می طلبم.راستش این روزا اعصابم به شدت به هم ریخته و قادر نیستم دست به قلم شم.

     البته دروغ نباشه ، دو سه تا متن رو نوشتم که اونا هم مثل متن قبلی پر از درد دل و شکایته.ولی فعلا به خاطر حرمت داری به مسببین آن، هنوز از ثبت موقت خارجشون نکردم اما اگه روال همچنان ادامه داشته باشه واسه رسوایی و بیان نامردیهاشون متنهای نوشته شده رو می ذارم.

     در این بین از بزرگواران و عزیزانی که همراهی کردند و با بیان احساسات لطیفشون روحیه مردونگی رو به نمایش گذاشتن ممنون و متشکرم.

     واقعا نظرات و ارشاداتون در این ایام و عالم غربت برام مرهمی بود لذا دست همتون رو از راه دور می فشارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:43  توسط مجتبی نوریان  | 

     تا به حال چنین احساس بدی رو تجربه نکرده بودم.نفسهایم به شماره افتاد، بخشی از بدنم لمس شد و قلبم به درد آمد.گویی آن را با دستان پر از کینه و متعصبشان فشار می دادند تا از کار بیفتد.

     خدایا مرا چه می شود؟ اینها را چه ؟چرا چنین شد و بعد از آن چه خواهد شد؟ دال بر بی ادبی نباشد ، فقط می توانم خود را با این جمله آرام کنم که تف به معرفتشان که صد البته حیف همان آب دهان!

     در روحیات لطیفم همواره ذهنم را با این شعر زیبا نوازش می دادم که :

             هرچه کنی به خود کنی            گرچه که نیک و بد کنی  

     اما گویی در این زمونه و در وادی مادی آن ، دیگر مصداقی بر این شعر هم نیست و برای خوبیهات نباید منتظر جواب خوب باشی.

     فکر می کنم اگه دل نازکم بذاره دیگه وقتش رسیده تا بساط آخرین محبتهایم را نسبت به برخی از اطرافیانم جمع و جور کنم.گرچه که یک دل میگه حتی فکر آرشیو کردن این بساط رو هم نکن چرا که توی  آدم خنگ دوباره می ری سراغش و باز میشه روز از نو و روزی از نو ولی یک دل هم میگه تو همانی باش که بودی و ...

     بر دو راهی حرف عقل و احساس مانده ام ولی از آنجا که عقل معقول تر میگه پس باید به حرفش گوش کرد . در این بین فقط افسوس دورانی را می خورم که در این دیار به بطالت سپری شد ، حیف و حیف و حیف!!!

     بطالت رو که میگم نه اینکه تجربه نکردم ، نه. ولی خودم رو از همه چیز حتی زندگی انداختم تا آنها برای خود عددی بشن و حرفی داشته باشن برای گفتن ، بتونن سری بالا کنن و روزی در این وادی بشن مثل من و امثال من ، اما چه شد ... 

     باز هم افسوس و صد افسوس از این فراموشی ، از این نمک نشناسی و از این بی معرفتی!همونهایی که روزی در وادی کاری جنینی بس نبودند و به نسیمی بهاری رقصشان در هوا به زوال می انجامید اکنون چنان خود را رشد یافته می دانند که احساس می کنند چون پیری دانا از همه چیز و همه کس بی نیازند.

     القصه ، سرچشمه احساس و وجدانم را با پنجه هایشان آلوده کردند.حال بیاشامند از این آبی که خود پاکی و طراوتش را بر هم زدند، گوارایشان باد!

      دیگر حاضر نیستم چشمه زلال و پاک وجدان و احساسم را که به این نامردی گل آلود کردند برایشان صاف کنم تا باز فرصت نوشیدن یابند ، رشد کنند و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 11:56  توسط مجتبی نوریان  | 

     خراسان جنوبی در هفته میراث فرهنگی و گردشگری، چند شبی را میزبان استاد جلال ذوالفنون و گروهش بود.

     در کنسرتی که از سوی اداره کل میراث فرهنگی و گردشگری این استان برگزار شد ذوالفنون ، سه تار نواز مشهور و معروف کشورمان به همراه سه تن از افراد گروهش طی چهار شب به اجرای برنامه پرداختند.

     این حرکت فرهنگی ـ هنری با استقبال بسیار علاقمندان و مشتاقان مواجه شد به طوری که هر شب جمعیتی بیش از ظرفیت صندلیهای پیش بینی شده به محل اجرا سرازیر می شد.

     نوای دلنشین سه تار جلال ذوالفنون در فضای باز و عمارت تاریخی اکبریه ، بر غنای موسیقی دل انگیز و روح نواز استاد افزوده بود.

      قشر جوان و دانشجو به عنوان جمعیت غالب حاضر در مجموعه که بعضا با لباسها و مدهای آن چنانی برای تماشای این کنسرت سنتی آمده بودند در جای خود قابل تامل بود . بر خلاف تصور ، آنان نشان دادند که  هنوز هم در کنار دیگر موسیقی ها نظیر پاپ و ... ، بر اصالت و فرهنگ خود آگاهند و صدای دلنواز موسیقی سنتی را از سرپنجه هنر بزرگان و اساتید فن می جویند.

     این علاقه به موسیقی اصیل و به ویژه نوازندگان آن در شب آخر کنسرت جلوه ای دیگر داشت.حلقه زدن خیل حاضرانی که به عشق گرفتن عکسی یادگاری یا دست نوشته و امضایی از استاد ، خود را به او رسانده بودند صحنه هایی زیبا و در خور توجه را خلق کرده بود.

     در این کنسرت ، بامداد (خواننده ) ، زنگنه ( نوازنده دف ) و قهرمانلو ( نوازنده سه تار ) استاد ذوالفنون را همراهی می کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 23:52  توسط مجتبی نوریان  |