تبليغاتX
یاد نوشته ها

    

     چند روزيه كه فكر و ذهنم درگير نمايشگاه مطبوعات استان است.امسال قراره كه دومين نمايشگاه مطبوعات و اولين نمايشگاه تبليغات خراسان جنوبي با هم برگزار بشه و ما هم غرفه اي داشته باشيم.

     حالا از اينكه چه تناسبي بين مطبوعاتيها و كانونهاي آگهي و تبليغات است و بايد در كنار يكديگر نمايشگاه داشته باشند كه بگذريم روز تقسيم غرفه ها هم داشت به نوعي سرمون بي كلاه مي موند و به نوعي با اينكه اسم نمايشگاه مطبوعات و تبليغات بود داشتيم در حاشيه قرار مي گرفتيم.

     خلاصه با كلي مقاومت و تلاش ، غرفه هايي كه مد نظر بود رو تحويل گرفتيم و سريعا در بين نشريات و خبرگزاريها تقسيم كرديم.از قضا بزرگترين غرفه هم نصيب روزنامه خراسان شد و تازه من موندم و مشكل غرفه آرايي و پر كردن اون.

     از دوستان و همكاران دفتر كه قربونشون برم هيچ خير و اميدي نبود.براي همين هم تصميم گرفتم يك تنه وارد گود شده و كار رو شروع كنم.

     البته نا گفته نمونه كه در اين بين دو سه تا از برو بچه هاي دفتر مثل فرنود فولادي ، ايمان افتخاري و محمود آسيابان به طور جدي وحسينغرفه آرايي قرباني و فاطمه زهرا قاسمي با مساعدت ، لطف ، همراهي و حتي حضورشان كمك كارم بودند كه لازم مي دونم در همين جا ازشون تشكر كنم.

     حالا چي تو فكر بعضی از نيروهاي دفتر بود كه حتي حاضر به همفكري نشدند بماند ولي گويا همگي از اين قضيه بي اطلاع بودند كه من يك زموني در جمع دوستان تئاتري طراح صحنه بودم و اتفاقا چندين مقام كشوري و استاني رو نيز در سابقه و افتخاراتم دارم بنابراين به نوعي ميشه گفت كه ديگه اينجاهاي كار رو نخونده بودند.

     خلاصه كار رو با همت همون عزيزاني كه يادشون كردم شروع شد و طي دو شبانه روز فكر و اجرا به پايان رسيد و حالا اين نمايشگاه و اونم لحظه افتتاح كه خود حكايتي ديگر دارد!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:53  توسط مجتبی نوریان  | 

این روزها هم دل خسه تر از همیشه ام و هم امیدوارتر به آینده.دل خستگیم از مسائل دور و برمه و نامردیهایی که در برخی مواقع روز به روز بیشتر میشه و امیدواریم مربوط به روزهائیه که سریع به پایان می رسه و با رفتنش ، رفتن من هم سرعت می گیره.

     تموم دل خوشی چند روز گذشته ام به این بود که اسمم لابه لای نام اون ۱۰ نفری باشه که قراره خدا بطلبشونه و برن به زیارت خونه اش.خیلی به رفتن این سفر امید داشتم و حتی دوستان عزیز نیز در نظراتشون با من همراه بودن اما افسوس که نشد.

     دوست داشتم در پایان دو سالی که به اعتقاد و باور خودم در این شهر از خودگذشتگی کردم و بیش از هر آنچه را که در توان داشتم به کار گرفتم تا بنایی محکم و ریشه دار ایجاد کنم،خدا هم این بخش از لطفش رو شامل حالم می کرد تا مزدم رو از ازش بگیرم و با سبکی و آرامش ، این دیار را وداع کنم اما چه کنم که توفیق نصیبم نشد و البته و صد البته شاید تقدیر چنین نبود و ما هم رضاییم به رضایش.

     در عین حال همچنان چشم به رحمتش دوخته و بر این عقیده ام که هرگز بنده ای را نا امید از درگهش بر نمی گرداند.پس به امید فرصتی دیگر ، یا رب.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:48  توسط مجتبی نوریان  |