تبليغاتX
یاد نوشته ها

     امروز براي ما روزنامه خراساني ها و حتي اهالي خراسان ، يك وداعه و يك سلام.امروز رو كه پشت سر بذاريم يعني پنجاه و هشت ساله كه روزنامه خراسان چاپ مي شه و مردم اونو مي خونن.پس بايد با پنجاه و هشتمين سالش خداحافظي كنيم و به سال پنجاه و نهم تولدش سلام بديم.

     يادش به خير اون روزي كه سالگرد نيم قرن شدنش رو جشن گرفتن. يادمه كه اون زمان من خبرنگار افتخاري كاشمر بودم و همه خبرنگاراي شهرستان ها  رو براي اين جشن دعوت كرده بودن.

چه زود اين 9 سال گذشت.اون روز خبرنگاري در شهرستان بودم و امروز خودم رو توي تحريريه مركزي و در جمع همكاراني مي بينم كه زمانی شاگردشون بودم و الان كار كردن در محضرشون واقعا برام جاي خوشحالي و مباهاته.

     از همه مهم تر اينه كه توي مدت 5 سالي كه اومدم اين جا به نوعي همش در خدمت خبرنگاراي شهرستان ها بودم.چه اون زماني كه مسئوليت ويژه نامه ها رو داشتم ، چه زمانی كه سرپرست دفتر خراسان جنوبي بودم و چه الان كه در خدمت خبرنگاران خوب و خونگرم خراسان شماليم.

     از خراسان جنوبي گفتم يادم اومد كه همزمان با شروع پنجاه و نهمين سالگرد انتشار خراسان، سومين سالگرد تاسيس دفتر خراسان جنوبي و انتشار ويژه نامه هاي اونم هست.

     گرچه خاطرات خوبي رو از حضورم در بيرجند به ويژه ماه هاي آخر كارم ندارم و جفاها و نا جوون مردي هاي زيادي رو دیدم ولي از اون جا كه پايه گذار دفتر بودم و تلاش ها و زحمات زيادي رو براي دفتر و نيروهاش كشيدم حيفم مياد اين روز رو به اونا هم تبريك نگم.

     براي همكاران خوبم در دفتر خراسان شمالي هم كه سالگرد راه اندازي دفترشون نزديكه اين روز رو پيشاپيش تبريك مي گم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:6  توسط مجتبی نوریان  | 

     شب گذشته توفيقي شد تا به حرم امام رضا(ع) مشرف بشم.فضاي معنوي مضاعفي حاصل شده بود.ايام شهادن حضرت زهرا(س) بسياري از عزاداران رو از راه هاي دور و نزديك به اين مكان مقدس كشونده بود.

     نماز جماعت تموم شده بود و بسياري داشتن بر مي گشتن.صداي عزاداري هيئتي از اون سوي خيابون به گوش مي رسيد.

     كيفم رو تحويل قسمت امانت دادم و به سمت صحن به حركت افتادم.با ورود به صحن و قرار گرفتن در مقابل پنجره فولاد و سقاخونه، بي اختيار احساس خوشايندي بهم دست داد.اتفاقا همون لحظه به ياد چند تا از دوستاني افتادم كه چند هفته پيش به اتفاقشون رفته بوديم زيارت.خيلي آرزو داشتم اونا هم بودن ولي افسوس ...

     همون طور كه رو به پنجره ايستاده بودم صداي نوحه خوني از پشت سر، منو به سمت خودش كشوند.گروهي 12-10 نفره از يزد بودند كه دور پرچمي سياه جمع شده بودن و عزاداري مي كردن.بي اختيار به سمتشون رفتم و ...

     عزاداريشون كه تموم شد صداي هيئتي ديگه منو جذب كرد.به نزديك اونا رسيدم و چند دقيقه اي باهاشون بودم.اونا هم عزاداريشون تموم شد و سلام دادن.

     هنوز اون صدايي كه از بيرون حرم شنيده بودم به گوش مي رسيد.از آقا خداحافظي كردم و زدم بيرون حرم.خودمو رسوندم اونور خيابون و رفتم توي جمعشون.

     هیئتی از محله خرمشاد یزد بودن .جووني داشت نوحه خوني مي كرد.صداي رسايي داشت و انگار نه انگار كه خيلي وقته داره مي خونه!

     يهو گفت براي عزيزاني كه مي خوان عزاداري كنن زنجير هست.هر كي دوست داره بياد توي جمع.عده اي رفتن سمت يك گاري كه روي دسته اون يه عالمه زنجير گذاشته بود.هر كدوم زنجيري برداشتن و زدن به دل هيئت.

     عجب فضايي شده بود.صداي بلندگوها آژير ماشيناي اطراف رو به صدا در آورده بود.طبل و سنج و ... هم كه ديگه نگو.

     نكته جالب برام پيرمردي بود كه روي همون گاري نشسته و آماده زنجير زني شده بود. او يك پا نداشت و با لباسي ساده كف گاري نشسته بود.با شروع عزاداري ، پيرمرد هم شروع كرد به زنجير زدن.نمي دوننين چه صحنه زيبايي بود.تموم اطرافيان از اون پيرمرد و مراسم عزاداري عكس و فيلم مي گرفتن.

     يه لحظه افسوس خوردم كه چرا دوربين همرام نيست تا بتونم بخشي از ارادت اين پيرمرد رو ضبط كنم.عزاداري بيش از يه ساعت به طول انجاميد ولي از بس زيبا برگزار شد متوجه گذشت زمان نبودم.

     اون شب خيلي حال كردم و كلي هم حاجت خواستم.براي خيلي ها هم دعا كردم و با روحيه اي بهتر از قبل برگشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:29  توسط مجتبی نوریان  | 

     امشب آسمان به ميهماني زمين آمده است.عرشيان فرود آمده اند تا پيكر تنها بانوی معصوم عالم را به خاك سپارند و روح بزرگش را به ميهماني خدا برند.

     از اين پس صفا و مروه اي دارد علي در مدينه. صفايي كه بقيع و مروه اش قبر نبي است.

     از امشب ناله هاي زهرا جاي خود را به گريه هاي علي خواهد داد و او داغ فراق را تنها و در خفا تحمل مي كند.

     علي را ديگر گل ياسي نيستي تا از عطر وجودش سرمست شود. از امشب او  به زينب خردسال و حسن و حسينش بيش از هميشه نگاه مي كند و آنان را مي بويد تا عطر خوش ياس پرپر شده و سيماي دلنشين همسر را در ميوه هاي دل زهرا  استشمام و رويت كند.

     گويي علي را ياراي ايستادن نيست.او با كمري شكسته ، جسم پهلو شكسته همسرش را در ظلمت شب و به دور از چشمان ناپاك و گنهكار در خاك مي نهد تا امانت را به پدر بازگردانده باشد.

     خجالت را مي توان در رخسار علي ديد چرا كه اين امانت ، نه همانيست كه تحويل گرفته است! علي مي داند كه فاطمه موي سپيد بر سر و پهلويي شكسته نداشت ولي ...

     از امشب، علي سعي بقيع تا مسجد نبي را نه هفت بار بلكه هفتاد بار مي رود تا به ياد همسر و در نبودش كه بيش از 18 سال تاب ماندن در زمين خاكي را نداشت با او خلوت كند.

       اينك، علي يك دل در خانه دارد و صد دل در بقيع.در خانه گلينش كه بين بقيع و قبر پيامبر است گاه رو به بقيع مي نشيند و گاه رو به قبر نبي.

     عقده دل نمي داند با كه باز كند كه نه فرزندان را تحمل شنيدن است و نه اطرافيان محرماني امين.تنها اميد و همدم تنهايي اش بعد از رسول خدا به زهرا بود كه او نيز چنين پژمرد و در خاك نهان شد.

     خدايا علي چه كشيد در نبود فاطمه و فرزندان نيز چه كردند در فراق مادر.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:54  توسط مجتبی نوریان  | 

     ايام عيد در حالي كه با يكي از دوستان عكاسم مشغول قدم زدن بوديم پارچه سر در مغازه اي رو به من نشون داد كه روي اون مطلب جالبي نوشته شده بود.

     با توجه به این كه احساس كردم اون همكار مطبوعاتي از سوژه اي كه پیدا کرده قراره استفاده كنه بی خیال طرحش شدم.

     اما يكي دو روز پيش كه از جلوي همون مغازه رد مي شدم چشمم دوباره به اون پارچه و مطلب روش افتاد.حالا با توجه به اين كه مدتيه از اون زمون مي گذره و دوستم حتما تا حالا هر بلايي رو كه مي خواسته سر سوژه اش آورده به ذكر اون مي پردازم.

     مغازه مورد نظر يه ترشي فروشيه كه غير از ترشي،هيچ چيز ديگه اي هم توي مغازه اش پيدا نمي شه.

     روي سر در مغازه، پارچه زرد رنگي نصبه كه ضمن تبليغات فروش انواع ترشي ،آخر اون از عبارت ISO90001  استفاده كرده!

     نكته قابل توجه اينه كه اغلب ترشي هاي اين آقاي فروشنده ،دست سازه و كارخانه اي هم نيست كه بشه آرم استاندارد و یا عنوان ISO رو براي اونا استفاده كرد!

     جالبه كه بسياري از مردم و مشتريان نيز به راحتي از كنار اين موضوع مي گذرن و بي توجه به استفاده خنده دار از اين عبارت ، نسبت به خريد خود اقدام مي كنن و چه بسا خرسندن كه ترشي خريداري شده شون آرم ISO (!!!) داره.

     همين جا از تيز بيني دوست عزيزم محمد طاهری و همچنين سعید عامری تشكر مي كنم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 18:51  توسط مجتبی نوریان  | 

     مدتیه که از کار بیکار شدم و اوضاع زندگیم به هم ریخته.اینجا هم غریبم.پدر و مادرم فوت کردن و معاش 6 تا خواهر و برادرم با منه.

     خدا هیج کی رو نامید نکنه. اگه می شه بهم کمک کنین. انشاا... خدا عوضش رو بهتون بده ...

    این ها جملات تکراری خانم جوونیه که به محض توقف اتوبوس های بین شهری ، خطاب به مسافران می گه.

     جالبه که همیشه در مسیر رفت و آمدم به کاشمر با چهره و گفتار این خانوم مواجه می شم که همون حرفای تکراری رو به مسافران می گه و بعدش هم توی اتوبوس راه می افته و از مردم می خواد که کمکش کنن!

     راستش نمی دونم تا کی باید شاهد حضور چنین متکدیانی در جامعه باشیم که به عناوین مختلفی از احساسات و عواطف مردم سوء استفاده می کنن؟

     اون هم در جاده ها که بسیاری از مردم با دعاهای مختلفی که از سوی متکدیان می شنون بیشتر نسبت به کمک کردن به آن ها تحریک می شن.

     جا داره که در پلیس راه ها مامورانی بر وضعیت چنین افرادی که تعدادشون نیز کم نیست نظارت کنن.

     در همین هنگام، پسر بچه ای با جعبه ای کوچک و کهنه وارد اتوبوس شد و با تبلیغ چیپس ، پفک ، تخمه و آجیل به سمت مسافران رفت.

     رنگ رخسار پسرک حاکی از قرار گرفتن او در زیز آفتاب سوزان جاده بود و عزمش از به دست آوردن روزی حلال حکایت داشت.

     به فکر فرو رفتم.جثه و قیافه این دو نفر رو با هم مقایسه کردم و نوع کسب روزی اونا رو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:31  توسط مجتبی نوریان  | 

     مدتيه به لطف و مدد يكي از دوستان كه از همكاران مطبوعاتيه حال و رويه ام بهتره.به جرات مي تونم بگم كه اين دوست در بهبود روحيه ام به من كمك زيادي كرده.

     شايد يكي از دلايلي كه به سمت و سوي مطلب نويسي اومدم تشويق هاي همون عزيز باشه.

     هر وقت كه از فرط گرفتاري مي خوام آهي از ته وجود بكشم ياد صحبت او مي افتم كه مي گه چرا تو اين قدر ناشكري و مدام گلايه مي كني؟!

     شايد او راست مي گه .گرچه بد جوري در حصار مشكلات محبوس شده ام ولي وقتي با خود مي انديشم درمی یابم خداي بزرگ تني سالم و فكري آزاد به من عطا کرده كه با كمك اونا و مدد از خودش ، مي تونم بسياري از مشكلات رو حل كنم.

     انشاءا... با پشت سر گذاشتن اين ماه و حل بخشي از مشکلات و فشارهاي رواني تا حدودي از اين وضعيت خلاص بشم.

     در عين حال خواستم به اين بهونه از اون دوست و همكار خوبم كه بسيار برام عزيزه تشكر كنم چرا كه به نوعی حس نگارش رو دوباره در من برانگيخت و از طرفی باعث یادآوری داشته هام شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:26  توسط مجتبی نوریان  | 

      پس از یک روز کاری خسته کننده، ساعت 9 شب بود که به سمت منزل حرکت کردم.از این که اون روز بر وفق مراد گذشته خدا رو شاکر بودم.

     از تاکسی پیاده شدم و مسیر سربالایی تا منزل رو پیاده طی کردم.غرق در افکارم بودم که به منزل رسیدم. دست در جیب بردم و دسته کلید رو بیرون آوردم.کلید رو انتخاب کردم و ...

     هر چه سعی کردم کلید در درون توپی قفل جای نگرفت.با تعجب به کلید نگاه کردم و چندین بار دیگه سعی کردم ولی نشد!

     با توجیه این که شاید کلید رو اشتباه انتخاب کرده باشم کلیدهای دیگه رو یکی یکی به توپی قفل نزدیک کردم ولی دریغ از ...

هیچ کدوم از کلیدها درون توپی جای نگرفت.مات و مبهوت مونده بودم و از طرفی خستگی، نای و حوصله رو از من گرفته بود.

     به یکی از هم خونه ای ها تلفن زدم و موضوع رو با اون در میون گذاشتم.اونم زنگ زد به صاحب خونه.

     تازه معلوم شد با وجودی که یک ماه از صاحب خونه مهلت گرفته بودیم و قرار شده بود تا ۲۴ این ماه خونه دستمون باشه بی خبر ما با یک مستاجر دیگه قرارداد بسته و اونم اومده و قفل ها رو عوض کرده!

     از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.خلاصه حرف ما به جایی نرسید و مجبور شدم اون شب رو به خونه فامیل پناه ببرم.

     گذشته از این تموم برنامه ریزی هام برای ۲۴ خرداد بود و با خودم قرار کرده بودم تا اول تیر که خونه خودم خالی می شه یک هفته ای رو مرخصی بگیرم و به شهرستان برم.

     خلاصه این هم یکی از نامردی هایی که توی این روزا ديدم و حسابی ضد حال خوردم. با خودم فکر کردم که این ۲ هفته ای که تا آخر ماه مونده رو مرخصی بگیرم که یادم اومد تا آخر این هفته، جانشین یکی از همکارا هستم که اونم رفته مرخصی .پس فعلا مرخصی بی مرخصی!
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:33  توسط مجتبی نوریان  | 

     نمی دونم این روزا چرا این قدر دل نازک شدم.کوچک ترین موضوعی من رو تحت تاثیر قرار می ده.برای همین سعی می کنم کمتر در جریان خیلی از مسائل قرار بگیرم.

      چند روز گذشته که رفته بودم به یکی از مراکز فرهنگی تا احوال مربیان و دوستانم رو بپرسم خانمی برای ثبت نام فرزندش مراجعه کرده بود.

     وقتی مشخصات پسرش رو توي سیستم وارد می کردند از شغل پدرش پرسیدن که مادر در جواب گفت پسرش پدر نداره.از اونجا که باید اطلاعات رو کامل ثبت می کردن پرسیدن پدرش فوت کرده؟ که مادر با مکث و صدایی آهسته گفت نه طلاق گرفته!

     سرم رو پایین انداختم و خودم رو مشغول کاری کردم تا اون خانوم متوجه نشه که من فهمیدم.بعدش گفت پسرم خیلی اصرار داره که بره سر کار و پول در بیاره ولی من نذاشتم و می خوام که یه چیزی یاد بگیره و برای خودش کسی بشه.

     مادر ادامه داد که پسرش چند روز پیش رفته توی یک تعویض روغنی برای خودش کار پیدا کرده ولی از اونجایی که هنوز خیلی کوچکه و جثه نحیفی داره نذاشتم این کار رو بکنه.

     مسئول مرکز ازش پرسید: فرزند دیگه ای هم دارین که گفت یک پسر 6 ساله هم داره.

     دوباره ازش سئوال کرد: شغلتون چیه؟ که مادر با لحنی آروم گفت نظافت خونه های مردم رو انجام می دم.

     بد جوری حالم گرفته شد.دیگه سعی کردم بیشتر از این متوجه پرسش و پاسخ هاشون نشم.

     جالبه این خانمی که بهش نمی اومد سواد درست و حسابی هم داشته باشه خیلی اصرار داشت  اسم پسرش رو توی کلاس های مختلف بنویسن و اون بتونه تابستون خوبی رو داشته باشه!

      بعد از رفتن اون خانم، مسئول مرکز گفت واقعا که اسم خیلی از مردها رو نمی شه مرد گذاشت و بعدش به بیان چندین مورد مشابه پرداخت که من خیلی بشتر از قبل حالم گرفته شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 18:2  توسط مجتبی نوریان  | 

     یکی دو روزه که اومدم کاشمر.دیشب داشتیم توی خیابون می گشتیم که یهو هوا گرفت و بعد از چند دقیقه بارش بارون شروع شد.

     همراه بودن تگرگ با بارون شدید اونم توی این وقت سال شگفت انگیز بود.چند دقیقه ای که از اون بارندگی گذشت هوای لطیف و بهاری جایگزین هوای گرم قبل از اون شد.

     حالا دیگه جون می داد برای قدم زدن.خلاصه خواب دیشب توی این هوا خیلی چسبید.امروز صبح هم به اتفاق ۲ تا از دوستان رفتیم سمت مناطق ییلاقی.

     همین که توی مسیر بودیم بارون نرمی شروع به بارش کرد.عجب هوایی شد.جای شما خالی جاده پیچ در پیچ و کوهستانی کاشمر-نیشابور سبزتر از همیشه به نظر می رسید و با اون بارونی که می بارید جاده های شمال رو تداعی می کرد.

     بارون شدیدتر شد و ما هم از ماشین پیاده شدیم و زدیم به دل کوه و طبیعت.خیلی حال داد و به کلی روحیه ام عوض شد.

     چند تا عکس با موبایل بچه ها گرفتیم . جای همه تون خالی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 18:21  توسط مجتبی نوریان  | 

     روز تعطيل، فرصتي دست داد تا همراه يكي از دوستان سري به نيشابور بزنم.

     صبح پس از انجام يك سري امور اداري ،عازم شديم.به پليس راه باغچه كه رسيديم يادم آمد چندي پيش كميته رفاه موسسه از همكاراني كه علاقمند به خريد زمين در شهر ملك آباد (بخش احمدآباد مشهد) بودند ثبت نام كرد و با استقبال آنان،تعداد 52 قطعه زمين خريداري شد.

     من كه آن زمان در بيرجند مشغول فعاليت بودم به توصيه جمعي از دوستان درخواستی دادم و مبلغ اوليه آن يعني يك ميليون و 150 هزار تومان را واريز كردم و در حال حاضر نيز مشغول پرداخت اقساط آن هستيم.

     با وجود خريد اين زمين،تاكنون فرصتي حاصل نشده بود كه مكان و محدوده آن را ببينم كه خوشبختانه در اين سفر چنين شد.

    خلاصه پس از آن به سمت نيشابور حركت كرديم و به پروژه ساختماني رسيديم.از آنجا كه من همواره به خوش شانسي(!) معروفم براي يكي از جوشكاران ساختمان اتفاقي افتاده بود و كارمان به اورژانس و بيمارستان کشید.

     در جريان كارهاي بيمارستان آن بنده خدا،حسابي حالم گرفته شد طوري كه با رويت او و بيماراني كه به بيمارستان مراجعه مي كردند حسابي اعصابم به هم ريخت و ...

     بگذريم.بعد از اين كه دكتر اعلام كرد مسئله خاصي نيست و بيمار فقط نياز به استراحت دارد خيالم راحت شد و با ترخيص او به منزل يكي از دوستان رفتيم.

     بعد از صرف ناهار،فرصتي براي استراحت دست داد و پس از آن به حياط منزل زديم تا از هواي مطبوع آن استفاده كنيم.

     حياط بزرگ،درختان خم شده در زیر بار میوه هایی چون گوجه سبز،آلبالو و گيلاس،گل هاي رنگارنگ و بوي سبزي هاي تازه ،نشاطي خاص به من بخشيد.

     بي درنگ به ياد منزل قديمي مان در كاشمر افتادم.منزلي با 10 اتاق،درختان شمشاد،مو،گردو زرد آلو،گوجه سبز و باغچه هايي با گل هاي معطر و سبزي هاي تازه.

     عجب دوراني بود.تخت هاي چوبي مجاور حوض بزرگ آب و ميوه هايي چون هندوانه كه در آب داخل آن شناور بود.

     از همه مهمتر، صداهاي خنده ،شيطوني ها و اذيت هاي من با اهل خانه بود كه لحظه اي قطع نمي شد و به نوعي همه را كلافه كرده بود.

     جوجه هاي كوچكی که در گوشه و کنار حياط پرسه می زدند و دوچرخه اي كه ...

     لحظاتي به فكر فرو رفتم.تصاوير به سرعت بر پرده ذهنم نقش مي بست و حسرت زندگي راحت آن زمان در مقايسه با زندگي امروزي با آهي از ته وجود نمود مي يافت.

     اين سفر بدون فرصت رفتن به اماكن زيارتي، سياحتي نيشابور و فقط با چيدن مقداري گيلاس،آلبالو و گوجه سبز تمام شد و برگشتیم.

     در بین راه به شدت در فکر فرو رفته و تحت تاثیر حال و هوا آن قرار گرفته بودم.دلم براي آن زمان ها خيلي تنگ شد.هنوز در اين انديشه ام كه آيا مي شود بار ديگر نظير آن دوران را تجربه كرد؟

     پاسخم واضح است:مي شود اگر بخواهم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 13:2  توسط مجتبی نوریان  | 

     امروز جان 13 هزار و 500 نفر گرفته مي شود.تعجب نكنيد، ديروز هم همين تعداد از دنيا ر فتند و فردا و فرداهاي ديگر نيز روزانه 13 هزار و 500 نفر جان خواهند داد.

     اين افراد نه در تصادفات و نه در جنگ مردند و خواهند مرد بلكه قاتلي خاموش چنين سرنوشتي را برايشان رقم زده است.

     سالانه 5 ميليون نفر در دنيا در اثر عواقب ناشي از استعمال دخانيات جان خود را از دست مي دهند.

     روز و هفته مبارزه با دخانيات را پشت سر گذاشتيم بي آن كه اتفاق خاصي متناسب با نام اين روز رخ دهد.

     افراد سيگاري همچون روزهاي قبل به استعمال سيگار در انظار عمومي پرداختند و اغلب رهگذران نيز حتی بدون توجه از تذكر ی کوتاه به افراد سیگاری دريغ ورزيدند.

     گويا موضوع فراتر و پيچيده تر از آن است كه به ذكر نام و روزي بسنده كرد.ريشه كني مصرف دخانيات عزمي ملي مي طلبد تا نتايج مورد نظر حاصل شود.

     وقتي عرضه سيگار در جامعه به راحتي صورت مي گيرد به گونه اي كه حتي هر نوجوان و جواني آسان به آن دسترسي دارد چه انتظاري براي كنترل و حداقل جلوگيري از سرايت آن به ديگران مي توان داشت؟

     هنگامي كه سيگارهاي توليدي با اسامي زيبا نامگذاري مي شود چگونه مي توان بر قباحت آن افزود؟

     و آن هنگام كه كلنگ كارخانه اي به منظور توليد ميلياردها نخ سيگار در آذربايجان غربي به زمين زده مي شود چگونه مي توان دم از ترك سيگار و مبارزه با آن زد؟

     بياييم از همين امروز از شعار اجتناب ورزيم و به راهكارهاي بهتر و عملي تر بينديشيم.راهكارهايي كه حرکت به سمت حذف و نابودي دخانيات باشد تا در چند سال آينده به حقيقت بتوانيم نه تنها روز بدون دخانيات ،بلكه همه روز بدون دخانيات را داشته باشيم.   

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:43  توسط مجتبی نوریان  | 

     كاش امشب اصلا نمي آمد. خدايا چه شبي است امشب؟چه ولوله ايست در اين كهنه خانه؟چرا ديوارهاي خاكي اين چنين خاك از خود خرد مي كنند و بر تن مي پاشند؟ ذرات كاه جاي گرفته در دل ديوار را چرا بي قراريست؟

     خدايا شكسته در چوبي نيم سوخته را چه مي شود؟ گویی ميخ خجل و در آمده از تخته در خانه که روزگاری پهلویی را شکافت هم مي خواهد خود را آزاد كند!

     تك درخت خرما،چاه آب،كهنه حصير،سجاده و همه و همه گويي مي خواهند كه ديگر نباشند.آخر چرا؟

     معصومي بر ديوار تكيه زده و معصومانش را نوازش مي كند.نمي داند غم جدايي را تحمل كند يا بي مادري دلبندانش را.

     سكوت است و سكوت.بايد در دل بگريند بر فراق همسر و مادر تا سكوت شب همچنان در سکوت باشد و نامحرماني كه پهلو شكستند اين بار با هلهله هاشان دل معصومانی را نشكنند!

     او امشب راحت شد.ديگر صداي ناله ها و گريه هايش ، نااهلان را نمی آزارد تا شكايت به شوهر برند.ديگر او در سياهي شب و دور از چشم اهل منزل از درد، دست بر پهلو نخواهد برد و اشك نمی ریزد.

     واي بر ما.او ديگر بر سجاده و در حال سجود بر حال ما دعا نخواهد كرد و نداي الجار ثم الدار او خاموش شد.ديگر دعاي اين همسايه بر حال ما به پايان رسيد و ...

     كاش امشب در عرش زمين بودم.عرشي كه بوي عطر نبوت ، امامت و معصوميت را هنوز هم با غربتي كه دارد در جاي جايش مي توان استشمام كرد.

     كاش در مدينه بودم و به نيت زيارت قبر خفي از چشمان آلوده ام،تربت بقيع را بر چشمان گنهكارم مي كشيدم.

     كاش مجالي بود تا در بقيع ، رو به گنبد خضراء نبوي مي ايستادم و سوگندش مي دادم تا نشاني از گوهر نهان شده در اين خاك مقدس را ارزاني سفرم كند.

     اما افسوس كه خود نخواست و راز داري اهلش، چنين ما را از زيارت قبرش محروم ساخت.خدايا هنوز هم نا اميد نيستم و به لطف و كرمت اميدوار.

     مي دانم كه آخرين اهل خانه اش خواهد آمد.مي دانم كه با آمدنش سر بر تربت پاكش خواهد نهاد و عدل و قسط را به تلافي قرن ها جور و ظلمت و فساد بر پا خواهد كرد.

     كاش من هم در آن وقت موعود باشم تا چشمان گنهكارم را به نور فرزندش مهدي و تربت پاك بي بي دو عالم تطهير كنم.

                                                         خدايا عمري بده و توفيقي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:15  توسط مجتبی نوریان  |