آخرين امضا، طلب حلاليت، ناهار نصفه، بدرقه اي سرد،خداحافظی، آژانس منتظر، نگاه آخر،کاسه آب، ترمينال،اتوبوس و وداع با دیاری که رهايي از آن امروز یک ساله شد!
لطف حضور يكي از همشهريان، فرصتي شد تا در نخستين روز نمايشگاه خودرو سري به نمايشگاه بين المللي بزنيم.
نمايشگاه با اين كه روز اولش رو پشت سر مي ذاشت ولی شلوغ بود طوري كه براي پارك ماشين، مشكل داشتيم و رفتيم اون آخراي پاركينگ!
اشتياق مردم برام جالب بود.خيلي ها حتي اطراف ماشين هاي در پيتي مثل پرايد هم حلقه زده بودن و يه جورايي بهشون نگاه مي كردن كه انگار دفعه اولشونه چنين خودروهاي پيشرفته اي (!) رو مي بينن.حالا تصور كنين اين افراد وقتي به پژو، مگان، تويوتا و ... مي رسيدن چي كار مي كردن.
تماشاي دوربين هاي ديجيتال و از همه بيشتر موبايل هايي كه براي گرفتن تصاويري از اين خودروهاي داخلي و البته با كيفيت (!) به سمت اونا نشونه مي رفت ديدني بود.
نماي داخلي، چلو پنجره، لاستيك ها، بدنه و حتي نماي دروني صندوق عقب خوردوها از جمله سوژه هاي جذابشون بود كه با اين دوربين ها شكار مي شد.
توجه من به احساسات بازديدكنندگان در مواجهه با خودروها بیشتر بود تا تماشاي اين مركب هاي آهنين. واقعا باید گفت طفلک مردمی که بود و نبودشون از صنعت خودروی کشورشون همینه و تازه خیلی هاشون هم بهش نمی رسن!
در زير شيشه ميز تحريريه دفتر بجنورد چشمم به پندي افتاد از لقمان حکیم كه ساعت ها مرا به خود مشغول كرد.
براي يادآوري آن را جلوي خويش قرار مي دهم تا همواره نگاهم بر آن باشد و راهنمايي بر مسیر پر نشیب و فراز زندگی.
پند لقمان به فرزندش
اي جان پسر:
هزار حكمت آموختم كه از آن ۴۰۰حكمت انتخاب كردم و از آن ۴۰۰ تا ۸ كلمه برگزيدم كه جامع كلمات است:
۲ چيز را هرگز فراموش نكن:
۱- خــدا ۲- مــرگ
دو چيز را براي هميشه فراموش كن:
۱- خوبي كه به كسي كردي
۲- بدي كه كسي در حق تو كرد
و اما آن 4 كلمه ديگر:
چون به مجلسي وارد شدي، زبـان
چون به سفره اي وارد شدي، شكـم
چون به خانه اي وارد شدي، چشـم
و چون به نماز ايستادي، دل
نگه مي دار
مدتيه به بچه هاي دفتر بجنورد قول داده بودم كه سري بهشون بزنم تا اين كه ديروز اين فرصت حاصل شد و از روز تعطيلم براي عمل به وعده استفاده كردم.
با اين كه تصميم گرفته بودم صبح زود حركت كنم تا زودتر برسم و فرصت بيشتري براي همنشيني با بچه ها داشته باشم ولي ماشين عملا ساعت 7:30 حركت كرد و ساعت 11:30 به دفتر رسيدم.
از اون جا كه قبلش با بچه ها هماهنگ نكرده بودم تا مزاحم روز تعطيلشون نشم فقط 8-7 نفر از خبرنگاران به اضافه 3-2 نفر از نيروهاي اداري دفتر رو دیدم و يه ساعتي رو مزاحمشون شدم.
بعد از ظهر آقاي كوهزاد سرپرست دفتر اومد و ساعاتي رو با هم بودیم.از اوضاع دفتر حرف زد و من هم يه سري تجربياتم رو بهش گفتم.با صحبت هاي او تا حدودي دلم گرفت و برخي امور اون جا نگرانم كرد.افسوس خوردم كه ...
شب شده بود.عقربه ها ساعت 9 رو نشون مي داد و باز هم اين سفرم مثل بقيه سفراي قبلي به بجنورد در دفتر گذشت.حدود ساعت 9:30 بود كه با محسن خان (همون آقاي كوهزاد) زديم بيرون و با موتورسيكلت گشت كوتاهي در خيابون ها داشتیم.بعدش هم بنده خدا با اين كه همسرش مريض و در خونه استراحت داشت ولي همراهي كرد و شام رو با هم بوديم.
حدود ساعت 10:30 يهو به سرم زد شبي برگردم مشهد.از محسن خواستم كه من رو به يكي از ميدون ها برسونه تا وسيله اي گيرم بياد و برگردم.به چند تا ميدون ها و حتي پليس راه رفتيم تا اين كه ساعت 11 با یه اتوبوس گذري راهي شدم.
با وجودی كه خسته بودم و به علت بي خوابي هاي شب قبل حسابی خوابم می اومد ولي مرتب مسائل دفتر از جلوي چشمم مي گذشت و ...
حدود ساعت 3:30 صبح در حالي كه صداي اذون رو مي شنيدم جلوي ميدون استقلال پياده شدم و رفتم سمت خونه.از بد روزگار مستاجر، قلاب پشت در رو انداخته بود.من هم به خاطر این که اون موقع صبح از خواب ناز بیدارشون نکنم برای اولین بار توی عمرم با هر زحمتی بود از در رفتم بالا و ...
بعد از خوندن نماز هم افکار دفتر و بچه هاش ول کنم نبود تا این که کم کم وقت رفتن به سر کارشد.دوشی گرفتم و پس از صرف صبحونه زدم بیرون.
توی روزنامه که دیگه حسابی به خاطر بیدار خوابی های ۲ شبه، سنگین شده بودم با خودم گفتم ای بابا مثل اين كه تفريح و استراحت (!) هم به تو نيومده!
چه خوش شبي است امشب.عبور از رجب و ورود به شعبان.
خوشحالي فاطمه و علي را مي توان فهمید چرا كه حسينش در راه است .
اما علي را خوشحالي توامیست.تولد فرزندي كه گرچه از فاطمه نيست ولي فاطمه را مادر مي داند و فاطمه نيز او را فرزند.
چه ترديد در نزديكي حسين و عباس كه تولدشان به لحاظ روز نيز چنين قريب يكدگر.
باز هم علي و فاطمه مسرورند از اين كه قائمی از نسلشان مي آيد و مي ماند تا ناطقشان باشد و اقامه کننده عدل و قسط و بازدارنده ظلم.
آري مهدي موعود در نيمه چنين ماهي مبارك مي آيد تا سلسله دار امامت بماند.
و چه خوش است اين ماه بر من سرا پا گناه که از شوق آمدنش صد شكر و سجده بر درگه صاحب هستی به جاي مي آورم و دست نیاز بر آسمان دراز و طلب آن کنم که تا خيري براي خلقش مهیا سازم این عمر و تجدید خوشی اش نیز برقرار باد.
خدايا اين ماه و همه ماه را بر بندگانت مبارك گردان همان گونه كه مبارك ماهي در پی است و بساط ميهماني در راه.
عیدیم را سلامتی همگان ده و چشمانم را به نور حقیقت روشن.
يكي دو شب پيش جشن خونه مطبوعات بود و دست اندركاران مطبوعات دور هم بودن.از اون جايي كه به خاطر حضور در بيرجند 3 سال مي شد كه توي اين جشن غيبت داشتم مصمم بودم امسال هر طوري شده خودمو برسونم.
ايام تعطيل بود و من طبق معمول رفته بودم كاشمر. اون جا يكي از خبرنگارا گفت كه تعدادي از بچه ها قراره برای شرکت در جشن بيان مشهد و اين بود كه با اونا همراه شدم.ساعت 19 رسيديم مشهد و يه راست رفتيم دفتر روزنامه.آخه اون جا با يكي دو نفر از همكارا قرار گذاشته بوديم.
تا رسيديم ديديم چند تا از همكاران ديگه هم اومدن و جمعمون حسابي جمعه.رفتيم نماز رو خونديم و به راه افتاديم.وقتي رسيديم به مجتمع پذيرايي آب و فاضلاب (محل برگزاري مراسم) جلوي در به هر كدوممون يه شاخه گل دادن.
بچه ها هم نامردي نكردن و همه گل ها رو دادن دست من طوري كه يه دسته گل بزرگ توي دستم بود و هر كي رد مي شد يه نگاه عاقل اندر سفيهي مي نداخت بهم و ....بچه ها هم كه از خدا خواسته يه ريز متلك مي گفتن و ...
بعدش يه راست رفتيم اطراف استخر و دور يكي از ميزايي كه داشتن براي پذيرايي و شام آماده مي كردن نشستيم.جاتون خالي خيلي خوب بود و بسياري از همكارا ن رو اون جا ديديم و بدون توجه به اين كه برنامه اصلي و سخنراني ها توي سالنه حسابي گل گفتيم و گل شنيديم!
با اومدن جمعيت و سرازير شدنشون به سمت ميز و صندلي ها تازه فهميديم كه برنامه ها تموم شده و وقت شامه.همون جا بود كه چند تا از بچه هاي بيرجند كه برنامه مشابهي رو داشتن براشون توي باغ اكبريه برگزار می کردن زنگ زدن و به ياد اون 3 سالي كه كنارشون بودم جامو خالی کردن.خلاصه شام هم تموم شد و زديم بيرون.
راستش اون قدر به خاطر همنشيني با دوستان و بگو و بخندامون سبك شده بودم كه نگو و نپرس.جاتون واقعا خالي بود.

اقراء بسم ربك الذي خلق ...
و اين چنين شد كه حرا شاهد بعثت محمد (ص) به پيامبري و نظاره گر خواندن او بود.
محمدي كه نه سواد خواندن داشت و نه نوشتن!
اين عيد بزرگ بر درك كنندگان بعثت مبارك

۱۷ مرداد روز خبرنگار بر قلمداران درد آشنا مبارک
امشب مراسم عروسی یکی از همکاران بود.چه مناسبتی، روز خبرنگار و مراسم عروسی یه خبرنگار!
سعی کردم کارم رو زودتر تموم کنم تا بتونم به جشنش برسم. یه ساعت به پایان مراسمش بود که راه افتادم توی تحریریه و از همکاران خواستم چند دقیقه ای وقت بذارن تا به اتفاق بریم و زود برگردیم .به هر کی گفتم بهونه ای آورد تا این که بالاخره من و 2 نفر از همکاران مصمم شدیم با هم بریم.
اولین دفعه ای بود که از بچه ها چنین کاری رو می خواستم اونم شرکت در جشن یه همکار ولی دریغ! البته 2 تا از همکاران هم که از قبل با هم برنامه ریزی کرده بودن زودتر از ما رفتن و اون جا دیدیمشون.
چند دقیقه ای از نشستنمون در مجلس نگذشته بود که مدیر مسئول و سردبیر روزنامه هم اومدن که برام خیلی جالب بود و از این کارشون خیلی خوشم اومد.کمی گفتیم و خندیدیم تا این که باز گیرای همیشگی مهندس احدیان برای ازدواج من شروع شد و به همکارام گفتم تا مهندس کاری دستم نداده زود پاشیم و بریم.
در مسیر برگشت توی این فکر بودم که چرا همکاران این قدر نسبت به هم بی تفاوت شدن؟! از اون طرف مراسم تعذیه ظهر رو یادم اومد که به خاطر فوت برادر یکی از همکاران در نمازخونه روزنامه برگزار شده بود و اتفاقا عده زیادی حضور پیدا کرده بودن! قیاس این 2 صحنه کمی جای تعحب داشت!
صداي پاش میاد.هر چه نزديك تر مي شه دلم بیشتر مي لرزه. علتش رو خوب مي دونم ولي كاري از دستم بر نمياد.آخه مي دونم امسال هم حق مطلب به درستي ادا نمي شه.مي گين نه، چند روز ديگه مي بينين.
این نگرانی براي خودم نیست چون مدت هاست كار رو مثل اون زمونا انجام نمي دم که انتظاري داشته باشم پس اون چه دغدغه اش رو دارم براي همكارانیه كه تازه به اين وادي قدم گذاشتن و بايد يه جورايي بهشون رسيد.
چند شبه كه فكرم حسابی مشغول ۱۷ مرداده! از قضا، شب گذشته چشمم به سي دي روز خبرنگار 2 سال قبل افتاد و باعث شد كامل نگاهش كنم.مراسمي كه برنامه ريزي هاش از مدت ها قبل توسط ارشاد و مديران جرايد خراسان جنوبي انجام و براي اولين سال و نخستين تجربه به خوبي اجرا شد.
شبي كه شايد هنوز خاطراتش در اذهان بچه ها مونده باشه.راستش رو بخواین روزنامه خراسان هم واقعا سنگ تموم گذاشت و آبروی خبرنگارانش رو جلوي خونواده هاشون و مدعوين با اهدای لوح تقدیر و سکه خرید.
يادمه به خاطر حرمتي كه براي بچه هامون گذاشته بوديم از روز بعد، سیل خبرنگاری بود كه سرازیر دفتر می شد و تقاضاي همکاری داشت.اونا از اين كه مسئولانشون در حقشون كم لطفي كرده بودن گله داشتن و البته رشکشون به بچه هاي ما کاملا مشهود! ولي چقدر دوام داشت؟
امروز عصر يكي از بچه هاي دفتر بیرجند تماس گرفت و از جای خالي (!) برنامه هاي امسال ابراز نگرای می کرد و مي گفت فكر نمي كنم دیگه هیچ سالی مثل اون سال بشه.البته تصور چنين روزي برام كاملا روشن بود.
الان هم بهشون حق مي دم كه نگران باشن آخه اونا سال 364 روزشون براي بقيه است و انتظار دارن لااقل اون يك روز، يكي بهشون برسه.نمي دونم چي بگم ولي هنوز 3-2 روز ديگه مونده و شايد قضاوت زود باشه! پس منتظر می مونیم.
تلفن همراهم زنگ زد شماره برام آشنا نبود ولی کد کاشمر افتاده بود.از اون طرف خودش رو آقای ... از مسئولان حسینیه مهدیه معرفی کرد.
بعد از احوالپرسی، یادم انداخت که نزدیک نیمه شعبان و سالروز میلاد حضرت مهدی (عج ) است و باید برای جشن برنامه ریزی کنیم.
منم گفتم پنج شنبه آینده میام کاشمر تا برای برگزاری جشن نشستی داشته باشیم.تلفن رو که قطع کردم رفتم تو فکر که خدایا امسال چه برنامه ای برای پذیرایی آبرومند اون شب داشته باشیم.
راستش رو بخواین پدرم سال هاست بر اساس نذری، پذیرایی از میهمانان حسینیه مهدیه کاشمر رو در شب جشن بر عهده داره.
یادمه اون سال هایی که کوچک بودم شب تولد حضرت مهدی (عج) رو خیلی دوست داشتم و از اون جایی که پدرم شیرینی جشن رو از روزها مونده به نیمه شعبان در کارگاه خودش درست می کرد می رفتیم کمکش تا ما هم در ثواب شریک باشیم.
الان یکی دو ساله که پدرم فعالیت قنادیش رو کم کرده و به نوعی با اصرار ما داره این کار رو جمع می کنه به همین خاطر باید شیرینی مورد نیاز رو از بیرون تهیه کنیم.
از طرفی ایشون یکی از مغازه هاش رو وقف مهدیه کاشمر کرده تا در نبودش هم (که انشاا... همیشه زنده باشه) پذیرایی شب جشن تعطیل نشه و با درآمد حاصل از مغازه، این کار تداوم یابد.با لطفی هم که نسبت به من داره در وقف نامه اش من رو به عنوان متولی تعیین کرده و از سال گذشته این کار به من محول شده.
حالا امسال موندم چی کار کنم و پذیرایی به چه شکلی باشه.در همین جا از دوستانی که طرحی توی ذهنشونه درخواست کمک می کنم تا علاوه بر برگزاری مراسمی آبرومند و شادی آقا امام عصر(ع) در ثوابش شریک باشن.
چندي پيش مطلبي را به نقل از فرماندار كاشمر آورده بودم كه گفته بود « گلايه خبرنگاران را مي پذيرم» و به دنبال آن از مسئولان خواسته بود با خبرنگاران همكاري لازم را داشته باشند.
درست چند روز بعد از بيان اين مطلب در جلسه شوراي اداري شهرستان،جمعي از خبرنگاران مشهد براي تهيه خبر و گزارش عازم كاشمر شدند كه در برگشت از اين سفر،رفتار فرماندار اين شهرستان كه حتي از پذيرش و مصاحبه با آنان خودداري كرده بود را مورد انتقاد قرار دادند.آقاي سيدان از کزارشگران اعزامی خراسان در پي اين سفر، يادداشتي نوشت كه مي خوانید:
بي توجهي به برخي رسانه هاي گروهي فقط به مديران رده هاي بالايي و مياني دولت محدود نمي شود و اين مشكل در مديران رده هاي پايين دولت نيز مشهود است. براي نمونه به مسئله اي كه براي خبرنگاران اعزامي خراسان به شهرستان كاشمر اتفاق افتاد اشاره مي كنم.
امروزه رسانه هاي گروهي جايگاه خاصي بين مردم پيدا كرده و بسياري بر اين عقيده اند كه رسانه هاي گروهي از جمله روزنامه خراسان مي تواند به خوبي خواسته هاي آنها را به گوش مسئولان استان برساند و پاسخ آن را دريافت كند.
خبرنگاران اعزامي خراسان به شهرستان كاشمر اين بار علاوه بر نقاط شهري به روستاهاي دوردست شهرستان كاشمر نيز مراجعه كردند تا از نزديك با مسائل و مشكلات روستانشينان آشنا شوند و آن ها را در انعكاس مشكلاتشان از طريق اين رسانه مكتوب ياري دهند. روستاييان شهرستان كاشمر كه سال هاي سال در جبهه هاي مختلف از سال هاي دفاع مقدس گرفته تا جبهه توليد و خودكفايي اقتصادي قامتشان خم نشده بود اين بار و در پي حدود يك دهه خشكسالي و كم توجهي مسئولان دچار مشكلات بسياري شده اند.
روستايياني كه سنگرداران توليد بودند يكي يكي سنگر توليد را خالي مي كردند، به رغم همه تلاش هايي كه پس از انقلاب صورت گرفته بود و توجه به اين مناطق نسبت به قبل از انقلاب مشهود بود هنوز فقر امكانات بهداشتي، آموزشي، فرهنگي و ترويجي امان آن ها را بريده بود خانواده هاي معظم شهدا ازكم توجهي مسئولان گله مند بودند.
به سراغ شهرنشينان هم كه مي رفتيد آنها نيز درد دل هايي از نوع خود داشتند كه مهم ترين آن بيكاري برخي جوانان شان بود، شهر كاشمر با وجود همه قابليت ها و توانمندي ها فاقد مراكز صنعتي و اقتصادي بود كه بتواند جوانان جوياي كار را جذب كند، با اين كه دولت نهم برنامه هايي براي رشد كاشمر در نظر گرفته است اما ساختار قديمي اين شهر كه پيشينه تاريخي كهني دارد وضعيت مطلوبي ندارد و امان مردم از خيل انبوه موتورسواران و خودروهايي كه در خيابان هاي كم عرض تردد مي كنند بريده شده است،
دعواها و كشمكش هاي سياسي نيز به عقب ماندگي شهري كمك كرده و موجب شده است توسعه شهري با كندي مواجه شود، با وجود گذشت بيش از دو ماه از شروع به كار شوراي اسلامي دوره سوم كماكان شهرداري اين شهر با سرپرستي اداره مي شود.
به هر روي مي بايست اين مسائل و مشكلات را با عالي ترين مقام اجرايي دولت در اين شهرستان در ميان مي گذاشتيم و پاسخي براي مردم مي گرفتيم حتما مسئولان توضيحاتي براي مردم داشتند و وظيفه خود مي دانستيم تا مردم را در جريان مشكلات فراروي مسئولان بگذاريم ولي متاسفانه با وجود چند روز معطلي خبرنگاران ما و هماهنگي هاي صورت گرفته با روابط عمومي فرمانداري شهرستان كاشمر اين موضوع محقق نشد.
خبرنگار خراسان در دفتر فرماندار حاضر شد تا شايد به اين شكل اين مقام اجرايي به سوالات خراسان پاسخ بگويد ولي دريغ از يك احترام معمولي به ارباب رجوع. مسئول دفتر وي كه حتي حاضر به پاسخ دادن به سلام خبرنگار ما نشده بود بعد از چند دقيقه معطلي به اتاق فرماندار رفت و برگشت و گفت: فرماندار شما را به حضور نمي پذيرد و بايد به روابط عمومي مراجعه كنيد!
در حالي كه از ساختمان فرمانداري خارج مي شدم بريده جريده روزنامه خراسان در تابلوي اعلانات اين دستگاه اجرايي توجهم را جلب كرد كه در آن فرماندار كاشمر مسئولان دستگاه هاي اجرايي را به تعامل با خبرنگاران فراخوانده بود!
روز گذشته ، روز نسبتا پر استرسی رو گذروندم و از طرفي يكي از روزاي خوبم بود.بالاخره بعد از مدت ها پیگیری، موسسه قبول کرد که ۲ نفر از خبرنگاران هر کدوم از دفاتر بجنورد و بیرجند رو قراردادی کنه و نفرات مورد نظر برای انجام مصاحبه اومده بودن مشهد.
به بچه هاي بجنورد گفته بودم يه ساعت قبل از مصاحبه اين جا باشن تا صحبتي با هم داشته باشيم و اون چه رو که لازم باشه با هم رد و بدل کنیم.
استرسي كه بچه ها داشتن كاملا مشهود بود طوری که با توجه به علاقه قلبیم بهشون و ترس از این که نتیجه بر خلاف انتظار نشه یه جورایی من هم دچار استرس شدم ولی به روی خودم نیاوردم و سعی كردم به نوعي آرومشون كنم.
خلاصه ساعت 14 شد و اونا بايد مي رفتن براي مصاحبه.من هم برای راهنمايي و نشون دادن اتاق مدير عامل موسسه، همراهشون رفتم و باز هم به خاطر اين كه بچه ها تا حدودي راحت باشن در اتاق انتظار كنارشون نشستم.
نفرات بايد يكي يكي مي رقتن و من اول بيرجندي ها رو فرستادم.مصاحبه اون 2 تا كه تموم و نوبت بجنوردي ها شد چشم مهندس احديان به من افتاد و خواست كه من هم با بچه ها برم به اتاقش!
نمي دونستم چي كار كنم ولي از اون جايي كه احساس كردم شايد حضورم در كنار بچه ها براشون مفيد باشه قبول كردم.
مصاحبه ها كه تموم شد مهندس چند دقيقه اي من رو نگه داشت و ضمن حال و احوال،خواست كمي از وقتم رو به نوشتن اختصاص بدم. با لطفي كه داشت از نوشته هام قبل از رفتن به بيرجند تعريف كرد و گفت يه جورايي براي مطلب نوشتن وقت بذارم.
بعدش هم يه كم در مورد بچه هايي كه براي مصاحبه اومده بودن پرسيد و من همون جا تقريبا به نتيجه مصاحبه پي بردم.
نمی دونم در این روز بزرگ چی بگم؟نگاهی به خود، شخصیت، کار، آبرو، موقعیت و ... خود می ندازم اون موقع تازه به یاد می یارم کی هستم و فرزند کی!
به وقتی که کودک، دانش آموز، دانشجو، سرباز و بعد اون فردی بیکار بودم و امروز که خبرنگاری جزء هستم.به وقتی که به پشتوانه ای محکم، محکم جلوی هر کسی و کاری می ایستادم و نه خم بر ابرو داشتم و نه دستی بر سینه.
به غروری که داشتم، دارم و هنوز با منه. چون به سربلندی ام می اندیشم سایه ای می بینم که بر پشت پرده ای دروغین به نام من پنهون مونده.سایه ای به نام پدر که بسیار بسیار بزرگ تر از منه.آری ، نه اون قدر شجاعم و نه اون قدر توانمند که بتونم به تنهایی یدک کش این همه اعتبار و آبرو باشم.
در این جا من نه منم بلکه هر چی هستم از اوست که مرا من کرده است.انسانی که سهمم از دو سوم قرن حیاتش با احتساب دوران طفولیت و جهولیتم اندکی بیش از یک چهارم قرن بوده که آن هم نیک و درایت نگذشته.
آری هر چی دارم از اوست پس غروری که چنین مردونه هدیه ام کرده رو در این خوش روز به پایش می ریزم و با بوسه ای بر دستان لرزانش ،روزش رو نیک و حضورش رو پاس می دارم. پدر، روزت مبارک
هماره زنده باشی![]()
اما در بين همكاراي بجنورد...
من قبلا هم این نکته رو گفتم که تصور اولیه من از بچه های اون جا این بود که زیاد با مقوله کار خبری آشنا نیستن و شاید برای وقت پر کردن و دور هم بودن می رن دفتر ، ولی بعدش متوجه شدم که چنین نیست و متاسفانه کسی با اونا کار چندانی نکرده تا اصول کار دستشون بیاد.
با این توضیح به سراغ ادامه مقوله قبل می رم.در دفتر بحنورد بر خلاف اين كه نیروهاشون بيشتر از بيرجنده اما تعداد اون افرادي كه ويژگيشون رو گفتم متاسفانه كمتره.البته اينو كه مي گم نظر و برداشت شخصي منه و چه بسا كه اصلا درست نباشه.
در بین اين همكارا استعداد و زرنگی (همون زرنگی مورد نظری مورد بحث) یکی شون دقیقا من رو ياد دوستی قديمي و نامدار که در وادی هنر مشغوله مي ندازه که کارشو جدای از توانمندی هایی که داشت برای عرضه و صعود به پله های بالا ازمطبوعات شروع کرد .این جوون بجنوردی جویای نام هنوز در اول راهه و نیاز به كار و تجربه زیاد داره و البته زمينه های رشد در وجودش فراوونه و موج می زنه.
تعداد دیگشون که البته خیلی کم هستن کار رو دوست دارن ولی باید بیشتر به فکر خودشون باشن و از موقعیتاشون چه برای کار فعلی یا خارج از اون استفاده کنن.
جالبه بدونین من معمولا بر اساس روش خودم، سخت گیری بيشتري با افرادی که نقاط روشنی در کارشون می بینم دارم به گونه اي كه به خاطر همین سخت گیری هام شايد احساس نوعي بدبيني نسبت به من پيدا می كنن و حتی می خوان يه جورایي از شرم خلاص بشن ولی باز با روش هايی دیگه نگهشون مي دارم و ادامه كار ... تا اين كه به پختگي لازم برسن.
البته ناگفته نمونه که حضور برخی از همکاران به ظاهر استاد و دلسوز در مقاطعی که با بچه های این ۲ استان کار می کردن باعث پروندن بسیاری از افراد مستعد از جمله همون ۲ نفر نیروی دفتر بیرجند شد که در جای خود قابل تامله!
از آدمايي كه يه جورايي زرنگن و براي آينده و زندگي شون برنامه ريزي دارن خیلی خوشم مياد.گفتم زرنگ ،پس منظورم افرادي نيست كه مي خوان تيز بازي در بيارن و به نوعي آدم رو دور بزنن!
افراد زرنگ،براي مراحل مختلف زندگي شون برنامه دارن و مسيري رو ترسيم مي كنن تا بر اساس اون به سمت آينده حرکت كنن.چنين افرادي سعي دارن از فرصت هاي به دست اومده ،بهترين استفاده رو ببرن.
وقتي زندگي اطرافيانم رو بررسي مي كنم مي بينم شايد در بين ده ها نفر از دوستان صميمي ام ،فقط يكي دو نفرشون از اين ويژگي برخوردارن و به موفقيت هاي خوبي دست يافتن كه در مجالي معرفي شون خواهم كرد.
در محيط هاي كاري كه تا حالا باهاشون مرتبط بودم به ويژه دفاتر روزنامه در بيرجند و بجنورد به افراد بسيار قليلي برخوردم كه چنين بودن.از اون جا كه خودم موقعيت هاي زيادي رو از دست دادم و احساس مي كنم به اون مراحلی از رشد كه مي تونستم برسم نرسيدم (البته بدون ناشكري شرايط فعلي) تا تونستم سعي كردم كمكشون كنم.
به عنوان مثال از قبيل این افراد 2 نفر بيشتر در دفتر بيرجند نبودن كه يكي در نيمه راه جدا شد و البته مطمئنم در موقعیت و كار فعلي و حتي بعدها موفقه ولي در صورت دوام ،مي تونست در كار روزنامه نگاري به اعجوبه اي تبديل شه.
اون يكي دیگه با وجود سن و تجربه كمش،تنها به مدد پشتكار،برنامه ريزي و هدفمند كردن مسير زندگي،راهش رو به درستی انتخاب کرد به گونه ای که توی این مدت کم به چنان مهارتي دست يافته كه از قبل برام قابل تصور بود.(چون نمی خوام زیاد پر رو شه بعدا معرفيش مي کنم).
اما در بین همکارای بجنورد ... ادامه داره