ختكاي هوا خبر از اومدن پاييز مي ده.گويي با رفتن تابستون، نشاط زود گذر اين فصل من هم رنگش رو به زرديست.
هواي دوران تحصيل مي كنم و از اون كاشكي هايي كه خيلي وقتا آرزوش رو دارم.همونايي كه گاه با خودم مي گم كاش زمان به عقب برگرده و من بشم دانش آموز دبيرستاني يا دانشجويي كه نتونست در دوران خودش از فرصت ها بهره هاي كافي رو ببره.
به برگشت زمان به دوران خدمت سربازي يا حتی چند روز پيش هم راضي و دل خوشم ولي دريغ از يك ثانيه عقب گرد عقربه ها.
اما باید قبول کرد که گذشته ها گذشته و از فرصت های موجود به گونه ای باید استفاده كرد که يك روز بعد افسوس و حسرت از دست رفتنشون رو نخورد.
آقا فرنود فولادی که از بچه های خوب درگزه و مشهد می شینن چندی پیش بهم زنگ زد و گفت: می خوام به یاد سحرهای ماه رمضان بیرجند بیام پیشت و از اون قیمه های خوشمزه دست پختت رو بخورم(البته ایشون نسبت به من لطف داره وگرنه آشپزیم ارزش تعریف نداره).
بالاخره دیشب خبر داد که می خواد بیاد و البته گفت سحری رو خونه درست کرده و دست پختش رو میاره این جا تا امتحان کنیم!یه کمی به خاطر این کارش باهاش غرغر کردم و در نهایت تسلیم شدم.ساعت 11 شب بود که اومد و خاطرات 2 سال با هم بودنمون دوباره زنده شد.
راستش رو بخواین فرنود و سعید (عکاس دفترمون) تنها همدمای دوران تنهایی ها و غربتم در بیرجند بودن و خاطرات زیادی از هم داریم.این 2 تا عزیز با این که رشته ارتباط کاریمون با هم قطع شده ولی هم چنان نسبت به من محبت دارن و شرمندم می کنن.
ساعت 1:30 خوابیدم ولی فرنود پای سیستم مشغول بود تا این که با سر و صداهاش بیدار شدم و دیدم مشغول آماده کردن سحریه.جای شما خالی بعد از سحری و نماز، یه خواب حسابی زدیم.ساعت های ۱۰ بود که با رفتن فرنود، من هم تصمیم گرفتم از روز تعطیلم استفاده کنم و برم حرم.
زیارت خوبی بود و توی این ماه مبارک حسابی چسبید.بعد از نماز ظهر و عصر و چند رکعتی نماز زیارت به نیت دوستان، رفتم طبقه پایین صحن جمهوری.سال ها بود به خاطر این که شب ها می رم حرم و توی اون ساعات در قسمت اموات بسته است از نزدیک فاتحه ای برای مادر بزرگم نخونده بودم.
توی حرم خیلی ها رو یاد کردم.امیدوارم خدا به خاطر دعاهای دیگرون هم که شده گوشه چشمی به التماس های من نیازمند هم داشته باشه.
گرچه يه هفته ايه از شمال برگشتیم و توي حال و هواي ماه مبارك رمضون هستيم ولي خواستم چند تا از عكساي سفرمون رو حداقل براي يادگاري هم كه شده توي وبلاگم بذارم.
لطفا به بي ربطي قضيه اهميتي ندين چون يكي دو روزه كه اساسي قاطي كردم.







در برگشت از محل كار از سر كوچه،مقداري ميوه و مايحتاج رو خريداري كرده و در حال حمل به خونه بودم.
سنگيني اجناس،سرعت قدم هامو گرفته بود.زن و شوهري به اتفاق 2 فرزندشون جلوتر از من حركت مي كردن.
گام هامون با هم برابر بود.مادر كالسكه يكي از بچه ها رو هل مي داد و پدر هم دست دختر كوچكش رو گرفته بود.
سكوت شب و دور شدن از هياهوي خيابون باعث مي شد صداشون در فضاي كوچه بپيچه.
دختر بچه در حالي كه دست در دست پدر داشت با گفتار كودكانه اش از او مي خواست كه خونه اي براشون بخره.
پدر هم با ملايمت جواب دخترش رو مي داد و مي گفت:بذار اول يه ماشين خشگل بخرم بعدش چشم.
دختر با اصرار مي گفت نه اول خونه و پدر هم در پاسخش (توجيهش) مي گفت: ببين باباجون اگه ماشين نداشته باشيم نمي تونيم بريم دنبال خونه،پس اول ماشين مي خريم بعدش كه پول داشتيم مي ريم سراغ خونه!
توي ذهنم جملات رد و بدل شده بين اونا رو مرور مي كردم و به تيز بيني اين دختر كوچولو آفرين مي گفتم.
بين منطق دختر و توجيه پدر،مونده بودم كه خود رو جلوي در خونه ديدم.
صداي دلنشين اذان اولين افطار رمضان رو به علت سر درد شديدي كه همه ساله در نخستين روز روزه داري تحمل مي كنم نشنيدم.
با وجود خستگي ناشي از بي خوابي ها یکی از پر استرس ترین و البته بعدش آروم ترین بعد از ظهرها رو پشت سر گذاشتم و روزه رو در محل کار افطار كردم.
امروز موضوعی رو تجربه كردم كه تاکنون حسش نکرده بودم.ترس از بيان خواسته ای مدت ها آزارم مي داد تا اين كه به بركت رمضان و لطف عزيزي،گفتنش آسان شد.
گویی به یکی از خواسته هایی که سال گذشته در چنین روزی در آخرین وداعم با کعبه داشتم نزدیک می شوم.
شايد خودش عنايتي كند و در كنار تمام دعاهايي كه براي دوستان در جوار خانه اش داشتم به يكي از دعاهایم پاسخ گويد و ...
صداي ربنا از ماذنه ها به گوش مي رسد و شميم رمضان ا ز كوچه پس كوچه ها به مشام.
آمدنش را نويديست بر دل هاي زنگار گرفته كه ندای صيقل كردن بر آورده است.
عطر رمضان چه خوش بوست در قريه هاي دل و زمزمه ذكر يا رب چه نكوست بر زبان ها.
واي كجاست سرزميني كه نيت شهر رمضانش در مبعث بهترين بنده خدا بود
و از بلنداي كعبه و روي بر خانه دوست قصد قربت كرد؟
چه زيبا لحظه اي بود غروب شعبان و حلول رمضان در جوار خانه حق.لحظه اي كه با شليك گلوله هاي توپ آغاز و با ذكر خدا همراه بود.
شادي و هلهله اي كه ت اسحرگاه با نور افشاني و فشفشه پراني ادامه یافت و حكايت از رفتن به يك ميهماني بزرگ داشت.ميهماني بنده اي به ميزباني بزرگي به عظمت تمام بزرگي ها.
و چه زيبا بود ذكر نيت و قصد قربت در مدخل غاري كه نداي اقرا بسم ربك الذي خلق از آن به هوا خاست و چه چشم نواز بود از آن بلنداي مكه به كعبه نگريستن.
عجب حال و هوايي داشت اولين بامداد رمضان را پس از نمازي در حرا،صرف سحري و سپس اقامه نمازی در مسجد الحرام.
ياد باد سال گذشته را كه رمضانش در سرزمين كعبه آغاز و ذكر نيتش در محل نزول وحي بعثت پيامبرش همراه بود.
خداي باز هم نصيبم كن.نصيب من و همه بندگان خوبت. آمين
چند روزی رو دور از محیط کار، خبر و اینترنت گذروندم.
فرصت خوبی برای تجدید قوا و استراحت اون هم بعد از 5 ماه مدام کاری بود.
جای همتون خالی واقعا به اتفاق دوستان عزیزم کوهزاد و نصیری ایام خوبی رو در شمال گذروندیم.
دقایقی بیش نیست که به بجنورد رسیدیم و خستگی سفر باعث شد امشب رو این جا بمونیم.
از فرصت استفاده کردم این چند سطر رو داشته باشم تا بعد.
بالاخره بعد از مدت ها فرصتی دست داد تا چند روزی مرخصی بگیرم و در آستانه ماه مبارک رمضان و پایان تابستان،آب و هوایی عوض کنم.
امروز همراه آقای نصیری راهی بجنورد شدیم تا از اون جا به اتفاق آقای کوهزاد از همکاران خراسان شمالی ۳ نفری به سمت شمال حرکت کنیم.
در این بین دوستان خوب دفتر سرپرستی خراسان شمالی ما رو بسیار شرمنده کردن.این عزیزان از دیروز که متوجه سفر مون شدن برنامه خوبی رو در بش قارداش تدارک دیدن تا شبی رو دور هم باشیم.
همین جا از لطف،مهربونی،محبت و پذبرایی گرم شون تشکر می کنم و بهشون خسته نباشید می گم چرا که شبی به یادموندنی بود.
با توجه به این که صبح زود عازم هستیم و ممکنه چند روزی به خاطر استراحت فکری از دنیای پرهیاهوی اخبار و حتی اینترنت دور باشم موقتا از همه عزیزان خداحافظی می کنم و حلالیت می طلبم.
تا بعد بدرود
چند روز پيش به مناسبت هفته دولت از تلويزيون شهري در پارك معلم كاشمر رونمايي شد و مورد بهره برداری قرار گرفت.
دوستان و همكاران،مبلغ هزينه شده براي خريد و نصب اين تلويزيون رو حدود 25 ميليون تومان اعلام كردن!
گرچه انجام كارهاي فرهنگي اون هم توسط دستگاه هايي مثل شهرداري كه كمتر به اين امور مي پردازند جاي تقدير داره و مايه خوشحاليه ولي واقعا توجیه شوراييان و شهرداري از این اقدام چیست؟
در اين شهر اون قدر كارهای مونده وجود داره كه پرداختن به اين كار،چندان منطقي به نظر نمي رسه.نمونه اون رو مي شه همين پارك هاي موجود شهر دونست.
بد نيست آقايون سري به اين اماكن بزنن و اعلام كنن به عنوان نمونه براي تنها پارك واقع در مركز شهر كه اتفاقا مساحت بسيار كوچكي هم داره چه كاري انجام دادن كه بعدش برن سراغ نصب تلويزيون،اون هم در يكي از پارك هاي حاشيه شهر!
در آخرين روزهاي هفته دولت به درخواست يكي از دوستان خبرنگار براي افتتاح طرحي راهي شدیم.
سال ها بود كه از شركت در چنين برنامه هايي دور بودم براي همين فرصت رو مغتنم شمردم تا حداقل بهونه ای براي ديدار با دوستان و همكاران باشه.
به اتفاق سيد، راهي روستا شده و قبل از مسئولان به محل رسيديم.آن چه باعث تعجبم شد اين بود كه يكي از اعضاي شوراي اسلامي روستا از شروع به كار اين طرح در 7 ماه قبل خبر داد!
جالبه كه همون موقع يكي از اهالي با جارويي بلند، تارهاي عنكبوت اطراف كولر ساختمون رو تميز كرد!
مسئولان رسيدند و پس از ارائه گزارشی توسط مسئول دستگاه مربوطه، روبان قيچي شد و ...
مراسم نيمه شعبان امسال هم گذشت.گرچه از مدت ها قبل برنامه ريزي پذيرايي جشن مهديه رو پيگيري مي كردم و حتي تعدادي از بزرگواران طرح و نظر دادن ولي متاسفانه آن چه مي خواستم نشد.
البته اشكال اول را بر متولياني مهديه وارد مي دونم كه مي خواستن مثل گذشته و به شيوه هاي معمول اون جا و مطابق هر سال عمل كنن.
اين فكر اونا باعث شد تا زياد مصر به انجام ايده هام نباشم چون در وادي ما اگه كاري خوب در بياد كه به خودمون نسبت می دیم و اگه خداي نكرده اشكالي درش باشه اون رو به طرف مقابل بر مي گردونيم.
من هم به خاطر همين بافت سنتي حاكم، تسليم نظرات اونا شدم ولي در کنار تشكری که در قبال انجام امور مربوطه ازشون دارم ولی باید بگم که نيات واقف و متولي در اين بين تامين نشد و من حسابي ازشون گلايه دارم.
حالا اگه عمري باشه سال ديگه سعي مي كنم مطابق نظرات خودم اين كار رو پيش ببرم.
خدايا نيمه شعبان پارسال كجا و امسال كجا؟
حرم نبوي،قبور ائمه بقيع،كعبه،صفا و مروه كجا و اين جا کجا؟
خدايا چه سهل اين سفر معنوي به دست آمد و چه آسان از كف رفت!
امروز دلم در مظهر مهدي فاطمه است آن جا كه سر آغاز عدل حجت خداست؟




جمعه های زیادی گذشت و نیمه های شعبانی،ولی نمی دونم چرا هنوز نیومدی!
تا کی باید گوش بر ریل حضورت نهم و چشم بر حجاز تا صدای اومدنت رو بشنوم و جمال منورت رو زیارت؟
مهدی جون،گرچه در انتظار ثوابیست عظیم،ولی انتظار بی فرج را چه سود؟
آقاجون، پیران بسیاری رفتن،طفل های زیادی کودک شدن،کودکان زیادی به نوجوونی و جوونی رسیدن،جوونای بسیاری هم به پیری و پیرانی که انتظار را با خود به دنیای موعود بردند.
پس ای وعده حق که خود موعودی، بیا تا در انتظار فرجت به سرنوشت نیاکان گرفتار نشدیم.
بیا تا به بهونه اومدنت،قبر گمگشته مادرت زهرا هم عیان شود و تربتش ،چشمان گریانمان را سرمه و تیمم باشد.
خدایا به حق تمام آدمای خوب و نواب آخرین امامت و به حق دعاهای دل شکستگان و محرومان منتظر این ناجی،ظهور مهدی رو با سالروز تولدش توام کن تا چشمان آلوده ام به جمال منورش روشن شود.
مهدی جون،نیمه شعبان مبارک و مقدمت گلبارون
مونده بودم نيمه شعبان امسال رو چطور بدون حضور در كاشمر بگذرونم.بسياري از همكاران از روزها قبل،برگه هاي مرخصي شون رو ارائه كرده بودند و من غافل تا به خود اومدم ديدم ديگه كسي نمونده كه به عنوان جايگرين كارم رو قبول كنه!
یه جورایی به خودم قبولوندم كه چهارشنبه بايد بيام مشهد و سركار.راستش رو بخواين تا حدودی دلم گرفت ولی چاره ای نبود تا اين كه بعد از غروب همكار واحد خبرمون تعطيلي روز پنجشنبه رو از سوی هيئت دولت اعلام كرد.
ناخودآگاه ذوق زده شدم كه بالاخره من هم مي تونم نيمه شعبان رو توي شهرم باشم و در جشنای شب شرکت کنم.اینم از اون کارهایی بود که خودش درست کرد!
اگه بپرسي جوون كيه خیلی ها ممكنه هزار جور تعريف ناجور ازش داشته باشن. مي گي نه امتحان كن!
+جوون،همون بچه سوسوليه كه با لباساي ناجورش شده مثل يه مترسك!
+همونيه كه موهاش رو بسان دم اسب بلند كرده و از بس روغن و ژل بهشون زده به تله شكار حشرات بيشتر شبيهه!
+جوون،يعني لباس كوتاه و شلوارهاي وصله پينه اي كه كلي از لبه پاچه هاش رو هم تا زده و حسابي رنگ و وارنگ شده!
+جوون همونيه كه قبل از اين كه مانتوش رو تنش كنه خودشو چرب مي كنه تا لباس تنگ بدن نماش رو يه جوايي بتونه بپوشه!
+يعني موهاي فرخورده و از روسري زده بيرون و صورتي با ۵ من آرايش!
+جوون همونيه كه پسرش دنبال دختر و دخترش دنبال پسره و هرهر و كركرشون گوش فلك رو كر مي كنه!
+یعنی وقتي پشت رول ماشين مي شينه فقط مونده تك چرخ بزنه و صداي ديس ديس ضبط ماشينش ...!
+اونيه كه خط ريشش از پروفسوري گرفته تا لنگري،هر روزعوض مي شه!
+جوون،يعني بي خيالي،خامي،بي تجربگي،بي مسئوليتي، وبي ...!
اما همين؟
نه مطمئنا عده زيادي هم از جوون، تعريفاي ديگه اي دارن.مي گين نه، بشنوين!
+جوون ايراني،كسيه كه هنوز صداي اذون خونده شده روز تولدش توي گوششه و تازه حالا اون رو به زبون هم مياره!
+اون مظهر پاكي،تميزي و نظافته.پس خط اتوي شلوارش،لباس نو و مرتب تنش و بوي خوشش همه نشون از توجهش به تعاليم اسلامه!
+همونيه كه ادب و احترامش به بزرگ ترا سرامده.واسه همين هم توي اتوبوس،صندليش رو مي ده به اون پيرمرده و پيرزنه!
+جوون يعني خلوص نيت.خط ريشش رو نگاه نكن خط راستي رو تعقيب كن كه داره به سرعت طي مي كنه!
+وقتي پا به حرم امامش مي ذاره،دنج و خلوت ترين جا شو انتخاب مي كنه و بي توجه از اون چه پوشيده،خاك زمينش رو تيمم مي كنه!
+همونيه كه اشك چشاش،گونه هاش رو تازه مي كنه و قنوت و سجودش،فرشته ها رو براي بوسه زدن بر شونه هاش فرود مياره!
+جوون،يعني هموني كه افتخار مياره،علم داره،روي سكوها مي ايسته،خون و جون مي ده و از همه مهم تر پرچم سه رنگ كشورش رو مي بره اون بالا بالاها!
+و جوون ايروني ...
اما يه سئوال؟
من و تويي كه ازش يه عالمه انتظار داريم چه كار كرديم براش؟
پدر عزيز،مادرارجمند،مسئول بزرگوار،برادر گرامي و همه و همه،چه كرديم براي اين جووني كه فردا مي خواد بشه من و تو؟!
جـوون عزیز، روزت مبارک ![]()
دخترکی معصوم،پشت پنجره فولاد دل به امام گره زده و جسم به ضریحش.طناب بسته شده بر دستش،تنها بهانه ای بر نزدیکیست حال آن که این معصوم از همه کس نزدیک تر است به آن معصوم.
دخترک هر از گاهی قرآن را برگی می زند،کلماتی زمزمه می کند و به مادر باز می گرداند سپس بر طناب دستش خیره می شود و به اقتضای سن آن را اسبابی برای بازی می داند.
در اطرافش 2 جوان،سر به زانو و دخیل پنجره بر زمین بی زیراندار نشسته اند و غرق در افکار.شاید حضور در چنین بهشتی را درک می کنند یا لحظه شفا را تصور.
امتداد هر طناب به درمانده ای ختم می شود که به امیدی آمده،خدایا هیچ امیدوای را نا امید مکن.دل شکستگانی هم می آیند با عبور از طناب ها،دستی بر پنجره می کشند و با زمزمه ای می روند و جای به دیگری می سپارند.
در این بین آن که می ماند و به سراغ موج حاجتمندان در رفت و آمد می رود دختر بچه ایست با چادری عربی و ساکی بر دوش که پارچه های سبز کوچکی را برای گره بر پنجره و گذران زندگی خود به آن ها می فروشد!
خدایا این دخترک برای شفا آمده و آن یکی برای معاش.می دانم که همچون همیشه، پناهگاه هر دو و هر دوهایی.