تبليغاتX
یاد نوشته ها

     مدتیه جریاناتی داره اتفاق می افته که حدود یک سال پیش نظیرش رو تجربه کردم البته نه به اون وضعی که برای من در بیرجند پیش اومد.صحبت از بازگشت همکارم محسن کوهزاد سرپرست دفتر بجنورد به مشهده.او از سال ۸۳ رفت بجنورد و شد سرپرست دفتر خراسان شمالی.

     شاید هیچ کس به اندازه من و حاج محسن ندونه چه زحمت هایی برای راه اندازی این دفاتر کشیده و چه کارهایی شده است.وقتی که به عنوان تنها نفرات،شروع به کار کردیم کجا و الان که بیش از 30 نیروی قراردادی و آزاد دارن فعالیت می کنن کجا!

     در هر صورت این نیز بگذرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:35  توسط مجتبی نوریان  | 

الوداع اي ماه رحمت،ماه نور،ماه صفا

ماه خوان کرم و جود كبريا

الوداع ای ماه ميهماني ارضيا بر عرشيا

ماه خوب انبيا و اوصيا

الوداع ای ماه آغاز وصال،شهر عشق و عاشقي

ماه تعيين سرنوشت الوداع و الوداع

اما

السلام اي ماه بعد از ميهماني،ماه شوال،عيد فطر

ماه بازگشت به فطرت پاك اله،ماه پروانه شدن

السلام اي ماه رهايي از بندها،ماه حركت در امتداد رمضان

ماه و ماه هاي امیدوار به فراق از عصيان السلام و السلام  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:31  توسط مجتبی نوریان  | 

     يكي از دوستاني كه تا چند ماه قبل باهاش هم خونه بودم براي احوالپرسي به محل كارم اومد.مدت ها بود كه نديده بودمش!چند ماه پيش كه با هم بوديم دوران عقد رو مي گذروند و بناي عروسيش رو گذاشته بود برای آخراي تابستون.حالا هم يك ماهي مي شه كه عروسي گرفته و رفته سر خونه و زندگيش.

     اولش كلي از خودم خجالت كشيدم كه چرا اين طوري شدم! آخه من يه زماني محال بود كه حتي روزانه خبري از دوستان و رفيقان نداشته باشم ولي حالا طوري شده كه بعضي وقت ها احوالپرسي از بچه ها به ماه يا ماه ها هم به طول می انجامه.

     از زندگي پرسيدم و خوشي و ناخوشی هاش كه گفت:اگه آدم يه خونه نقلي و سر پناهي از خودش داشته باشه با ماهی 100 هزار تومان هم مي تونه بهترين زندگي رو اداره كنه ولي امان از بي خانگي.ادامه داد:هنوز چشم بر هم مي ذاري مي بيني آخر ماه رسيده و بايد 200 هزار تومان ناقابل رو تقديم صاحب خونه كني.بعدشم بموني تا آخر ماه رو چه طوري بگذرونی اونم توی دوران اول زندگی.

     مي گفت خدا رو خیلی بايد شكر كني که ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 16:16  توسط مجتبی نوریان  | 

     ياد ايام كودكي مي كنم و در اين روز كه به نام كودكه هواي اون دوران رو دارم.بی شک اون ایام رو باید بي ريا و پاك ترين دوراني عمر دونست.

     ياد شيطنت هايي می افتم كه امان همه رو مي بريد،لجبازي ها،انداختن كبريت روشن توی كمد لباس،حبس ملخ ها در نایلون و انداختن اونور دیوار همسایه و افتادن توی کاسه آبگوشت شون،پرسش هاي كودكانه و ... .

     دلم براي روزايي كه دست در دست مادر،بازار رو مي گشتم و هر آن چه مي ديدم و طلب مي كردم تنگ شده! كفش مردونه،عینک،ساعت و انگشتر،كيف و كتاب،دوچرخه بزرگ و ...هم از ديد و خواسته هام پنهون نمي موند.

     در اين ميون،مادر بي چاره كه در پاسخ هر خواسته ام شده بود بسان نوار كاستي در ضبط كه مدام جمله «مي خرم يا بذار بزرگ شي» رو زمزمه مي كرد!

     قهرهایی که دیری نمی پایید تا به آشتی منجر شه و دوستی هایی که بدون توجه به ملاک هایی چون قیافه،پول،شغل و موقعیت پدر و ... حاصل می شد.

     همه و همه یادش بخیر.در این میون شاید تنها فایده یاد اون ایام،تجدید خاطرات و اصلاح نگاهمون به کوچک ترهایی باشه که دوست دارن در این دوران،کودکی خودشون رو داشته باشن نه اونی که ما در بزرگسالی ازشون انتظار داریم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 20:21  توسط مجتبی نوریان  | 

     3 شب از بهترین ها رو پشت سر گذاشتیم و هر یک به فراخور اعتقاد و درک خود سهمی از این شب ها بردیم.امید که خداوند متعال و مولی الموحدین (ع) تحفه ای از این ایام پر فیض و سرنوشت ساز،توشه کوله بار خالیمان کرده باشند تا دست پر وارد صحرای محشر شویم.

     امسال اولین رمضانی بود که شب های احیای کاشمر رو درک نکردم.یادمه حتی دوران سربازی یا حضور در بیرجند،مقید و مصمم بودم که حداقل یکی از لیالی قدر و مراسم باشکوه اون رو در باغمزار باشم که امسال چنین نشد.البته دل خوشم که این توفیق در مجاورت حرم منور رضوی حاصل شد و تونستم بیشتر از همیشه دست نیاز به درگاه بی نیازش دراز کنم.

     در این میون مونده بودم چگونه شکر نعمت هایی رو که از سال گذشته نصیبم داشته به جای آورم.تندرستی،تداوم سایه پدر،مادر و خونواده،توفیق زیارت خونه خدا،انتقال از بیرجند و مجاورت در مشهد الرضا(ع)،خرید خونه،آبرو و ... نعمت هاییست که هر یک سجده شکری به درازای عمری بندگی طلب می کند.

     خدایا کو تا احیا و قدری دیگر،پس به حق کرامت و عظمتت هر آن چه برای خوبان درگاهت مقدر کردی به رو سیاهان بی آبرویت هم عطا فرما.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:19  توسط مجتبی نوریان  | 

    گوشرد نکته ای توسط یکی از دوستان،من رو می بره توی فکر.تغییر در احوالات خود رو چاره می بینم ناگاه بخشی از دعای نوروز میاد به ذهن و زمزمه می شه «حول حالنا الی احسن الحال».ظهر پنج شنبه و احیای بیست و سومه،قصد حرم می کنم و راه میفتم.دلم بد جوری گرفته.با خدا حرفای زیادی دارم با ائمه هم.بیتی رو که این روزا و شبا نقل محافل و مجالسه بر زیونم جاری می شه:

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن  

                                                     که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

     از پنجره فولاد شروع و راز و نیازم رو تا نزدیکی های ضریح با خود همراه می کنم.با خوندن زیارت نامه،احساس می کنم حالا بیشتر روم می شه ازش حاجت بخوام.توی حاجتام خبری از پول و خونه و ماشین نیست چرا که اینا خواسته هایی نیست که امامم رو برای رسیدن بهشون واسطه کنم.

     خود رو به ضریحش می رسونم و در میون شلوغی جمعیت فقط به تبرک دست بسنده می کنم اون وقت وامیستم مقابلش و آرزوهام رو یادآوری می کنم.نمازهای ظهر،عصر و زیارت رو می خونم و می زنم بیرون،دوباره پشت پنجره فولاد رو فرصتی برای تکرار می بینم و صورت بر نرده هاش می ذارم.حالا وقتشه برم طبقه پایین صحن و سراغ مزار مادر بزرگ.از روح او و خفتگان در این مکان مقدس هم نمی گذرم و ازشون برای وساطت مدد می خوام.

     وداع با حرم بدون اطمینان از استجابت دعا سخته.دوباره دقایقی از دور به پنجره می نگرم.این بار دیگه از خجالت روم نمی شه چیزی بگم ولی گویی چشم ها،جور زیون رو می کشن و هر چه توی دله با قطرات اشک،بیرون می ریزن.چشمان شسته شده به ویلچر و پیرزن سوار بر آن خیره می شن،دل هم به کمک میاد و می گه:خدایا به حق این بنده ای که به زیارت امامت اومده و به آبروی ریش و مو سپیدان درگاهات،توی این شب تقدیر،سرنوشت اخروی و دنیویم رو رقم بزن.

     به خونه می رسم.هنوز باتری معنویتم شارژه.خورشید می خواد غروب کنه و جاش رو به آخرین شب قدر بده. یاد ثواب و سفارش غسل احیا می افتم.پس از انجامش به سراغ کمد می رم و لباس عربی،عبا و سجاده مکه رو بیرون میارم.با پوشیدن این لباس که هنوز بوی زیارت سال گذشته خونه خدا ازش استشمام می شه صدای اذون مغرب مسجد سر کوچه هم به گوش می رسه.

     ضعف روزه بدون سحری و شله آماده روی گاز،وسوسه انگیزه ولی زور معنویت حاصل،قوی تره.عجب نماز مغرب و عشایی شد در این شب قدر.از گرسنگی خبری نیست و دل،تمنای اقامه نماز شب 23 رمضون(قدر) داره.خوندن سوره ای از قرآن هم خالی از لطف نیست.خواسته های دل اجابت می شه و این جاست که پس از سجده شکر،ناگه زبون بیت زمزمه شده ظهر رو می چرخونه و می خونه:

نرو ای گدای مسکین در خانه علی زن    

                                                    که علـی خود زنـد در خـانه گــدا را

     طلبکار نیستم ولی امشب رو دیگه متوقعم که مولا بیاد به سراغم و جوابم رو بده.اشک هام رو پاک می کنم و می شینم سر سفره افطار.یک نفرم ولی احساس تنهایی نمی کنم! اذون تهران تموم می شه و افطار من آغاز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:37  توسط مجتبی نوریان  | 

     عرشیان را امشب ولوله ایست.کنیزان و خادمان در تکاپوی بازپیرایی اند.باز پیزایی بهشتی که خود مظهر تکامل، زیبایی و پاکیست.

     امشب محمد ،فاطمه،نوح،ابراهیم،عیسی،موسی و هزاران پیامبر خدا بر در بهشت ایستاده اند تا خوشامدگوی مردی گریزان از زمین و طالب عرش باشند.

     بوی عطر بهشتی و عودهای دست بهترین های فردوس،ملائک را سرمست کرده و همه چیز مهیای استقبال است تا پذیرای قدوم جانشین نبی باشد.

     با اتمام ماموریت ملک الموت،گویی ماموریت این فرشته زمینی هم پایان می یابد و درهای عرش به رویش گشوده می شود.

     او ره به جایی می برد که دیگر برای درد دل نیازی به چاه نیست.در فضایی وقوف می کند که به جای ضرب و شتم همسر به دست نااهلان،سراسر تکریم می بیند و احترام.در محافلی می نشیند که از حضور نابخردان بی تدبری که بزرگ ترین سئوال آنان ذکر تعداد موهای سرشان است خبری نیست.

     آری علی در عرش جای می گیرد تا رب، نتیجه سال ها بندگی او را که در رکاب رسول خدا، تحمل 25 سال گوشه نشینی و 5 سال خلافت،ترس از قیامت و ... خلاصه می شد را بدو بازگرداند.

بر فرشیان چه می گذرد؟

     امشب خرابه ها همنوا با یتیمان کوفه ناله می کند.نخل ها را یارای ایستادن نیست و در نبود باغبان سجده را پیش می گیرند.

     از امشب بی کسان را تازه فهم بی کسیست.دیگر عزتی بر انبان کهنه ای که بر پشت علی می آسود نیست و برق و غرش هم از تیغه دوالفقار رخت بر می بندد.

     امشب نه تنها حسنین و زینبین که همه یتیمان کوفه بی پدر و دردمندان عالم بی یاور می شوند.

     وای که غروب ماه این در شب های ظلمانی چه سخت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 18:57  توسط مجتبی نوریان  | 

     ميزبان پدر چه شوريده حال است امشب و ميهمان را چه آرامشي؟ كاسه شير جاي گرفته درسفره افطار خود را ملامت مي كند كه چرا در واپسين روزه داري هم نبايد جرعه اي از آن نوشيده شود؟

     خورشيد را آرزوييست امشب كه همانا صبح را طلوعي نباشد.گويي امشب سياهي را دوست دارد و از سپيدي گريزان.

     امشب همه ناآرامند! مرغان خانه بي قراري مي كنند.در چوبي را ياراي گشودن نيست و كوچه پس كوچه هاي خاكي مي خواهند با پيچ و خمشان راه را طولاني كنند! موذن مانده است بانگ اذان سر دهد يا خاموش نشيند! همه را دلواپسيست جز او كه بي قرار معشوق است.

     وضو مي گيرد و وداع مي كند.مرغان همراهيش مي كنند و فرياد سر مي دهند.در و ديوار تمناي ماندن مي كنند و ...

     اما او را ديگر ياراي ايستادن نيست.بر كوچه هاي تاريك قدم مي گذارد و ره به سوي مسجد و معراج مي برد.شقي ترين آدم و دشمنش را نيز بيدار و با خود همراه مي سازد.پاي در بهشت زمين مي گذارد و سوي محراب مي رود.در لحظات مانده تا نماز،به سرنوشت امتش مي انديشد.به يتيمان،بيوه زنان و دردمنداني كه قرار است باز هم غم بي ياوري را تجربه كنند.اما هيچ يك از اين افكار مانعي بر رسيدن به معبود نيست.عطش رستگاري در وجودش شعله مي كشد.

     نداي قد قامت الصلوه سر مي دهد.جماعت به پامي خيزد بی آن که بداند آخرين نمازيست كه با اولين پيشوايش اقامه می کند.نماز به سجده نزديك مي شود محراب چشم بر مي بندد تا خون اولين شهيدش را نبيند.مي خواهد با او سجده رود كه ناگه فرياد شقي ترين مخلوق عالم بلند مي شود و شمشير زهر آگینش بر فرق قرآن ناطق فرود مي آيد و آن را مي شكافد.

     و اين چنين است كه با نداي فزت ...  علي، آرامش مي يابد و ...     

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:4  توسط مجتبی نوریان  | 

     شب گذشته توفیقی شد تا پس از 3 رمضان دوری از مشهد به اتفاق همکاران بر خوان افطاری روزنامه خراسان میهمان باشم.به همین خاطر سفر به کاشمرم رو کنسل کردم و اون رو گذاشتم برای شب های احیا.

     دیروز ظهر از تعطیلی هفته استفاده کردم و رفتم دفتر امور شهرستان های روزنامه و با حاج علی (آقای نصیری) برای رفتن به مراسم افطار قرار گذاشتم.حدود ساعت 17:10 بود که در محل قرار(میدون ملک آباد) حاضر شدم و حاج علی هم 10 دقیقه بعد اومد و راهی هتل جم شدیم.

     جلوی در چند نفر از معاونان روزنامه ایستاده بودن و خوشامد می گفتن.پس از حال و احوال، دوباره مثل همیشه به مجردی ما 2 تا گیر دادن و... ما هم که اصولا کم نمیاریم پس از چند جواب آبدار سعی کردیم یه جورایی از دستشون فرار کنیم و این کار رو هم کردیم و سریع رفتیم داخل.

     منتظر سوار شدن به آسانسور بودیم که حاج آقای فیروزیان(معاون شهرستان ها) هم از صف میزبان ها خارج و با ما همراه شد و به اتفاق رفتیم طبقه نهم.اذان گفته شد و ما 3 نفر در کنار دیگر همکاران که با خونواده هاشون به بیش هزار نفر می رسیدن افطار کردیم و البته طبق معمول گپ و گفت هامون هم تمومی نداشت.

     بعد از افطار خواستم از حاج علی خداحافظی کنم و برم سمت حرم که او هم گفت میاد و با هم راهی شدیم.فکر کنم این قسمت برنامه بیشتر از مراسم افطاری به من چسبید و به قول معروف خیلی حال داد.بعد از اقامه  نماز مغرب و عشا و چند رکعتی نماز زیارت به نیت خونواده و دوستان، رفتیم زیارت و بعدش هم برگشتیم خونه.

     راستی یادم رفت بگم که دیشب بالاخره بعد از گذشت 3 ماه از اسکان در خونه جدید و یک سال از حضورم در مشهد برای اولین بار رفتم سراغ آشپزی و برای سحر یک چلو مرغ اساسی درست کردم که می شد انگشتام رو هم باهاش بخورم.دیگه این رو هم باید گذاشت به حساب زندگی مجردی!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:27  توسط مجتبی نوریان  | 

     سال هاست كه پاييز و زمستون رو كاشمر نيست.هر سال با شروع مهر به جنوب كشور عزيمت مي كنه و دم دماي بهار و نوروز دوباره باز مي گرده.

     6 ماه مدام كاري و نبودن در ديار، بس سخت و طاقت فرساست.يادمه زمان فوت پدر بزرگش هم به خاطر دوری راه و مشغله کاری نتونست بياد و ماه ها بعد فقط بر مزارش حاضر شد.اما پاييز و مهر امسال براش رنگ ديگه ای داره چرا كه از رفتن به جنوب و غربت خبري نيست.

     اون چه رو نوشتم مربوط به يكي از صميمي ترين دوستان فرهنگيمه.مهدي محمدپناه از رفقای هم سن،قديمي و دوران كودكي.

     سال 72 در رشته دبيري فيزيك قبول و راهي اروميه شد.پس از فارغ التحصيلي و 4 سال دوري از خونواده براي تدريس در دبيرستان هاي شهر پارسيان (گاوبندي) عازم جنوب كشور و استان هرمرگان شد.از سال 76 اون جا مشغوله و 12 ساله كه مدام درخواست انتقال به خراسان داره ولي هر سال دريغ از پارسال!

     امسال هم با انتقالش موافقت نشد كه بالاخره طي 3-2 هفته اخير با پيگيري هاش دنبال کار رو گرفت و آخرش به نتیجه رسید.چند روز پيش هم با تلاش و جديت تونست نامه اش رو براي آموزش و پرورش كاشمر بگيره و بعد از 14 سال رفت و آمد به غرب و جنوب كشور بالاخره آسايش پیدا کنه.

     بهش نبريك مي گم و از اون جايي كه با اومدنش به كاشمر و خونه اي كه در حال ساخت داره مي دونم در آينده اي نه چندان دور باید خبراي خوب و خوشي از ۲ تا شدنش بشنوم و البته شيرينيش رو هم بخورم.               داش مهدي منتظرم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:43  توسط مجتبی نوریان  | 

     افطار خونه پدر بزرگم دعوت بودم.مدت ها بود اهل فاميل رو با هم نديده بودم.شوق ديدار دايي ها،خاله ها و وابستگانشون باعث شد من كه هميشه حتي شب هاي ماه رمضون رو تا دير وقت توي دفتر روزنامه مشغولم اون شب كارم رو زودتر تموم كنم و خودم رو برسونم اون جا.

     با صداي اذون،سر كله يكي يكي پيدا شد و گرسنگي، همه رو به سمت سفره افطار كشوند.افطاري با تعارفات و بفرماييد بفرماييداش صرف شد و بعدش همه كشيدن كنار.تازه حالا نوبت احوال پرسي درست حسابي شده بود كه شروع سريال،همه رو مجذوب تلويزيون كرد.

     لحظاتي از سريال اول نگذشته بود و هنوز مي خواستيم به خوش و بش بپردازيم كه سريال دوم پخش شد و باز همه رفتن توي این جعبه جادويي!من كه به خاطر حضورم در محل كار با برنامه هاي تلويزيون بي گانه ام خدا خدا مي كردم سريال ديگه اي در كار نباشه وگرنه ...

     خوشبختانه بعد از اون برنامه تا نزديك ساعت 22 سريال ديگه اي پخش نمي شد و محفل بگو و بخند تازه شروع شد.هر كدوم از خودشون و اطرافشون مي گفتن و بعضا از مشكلات و گرفتاري ها هم سخن به ميون مي اومد.

در همون حال و هوا ناگاه به چهره پدر بزرگ خيره شدم، لذتي رو در وجودش احساس می کردم كه قابل وصف نبود.گويي ديدن پسرا،دخترا،دامادا،عروسا،نوه ها و حتي نتيجه ها در كنارهم قلبش رو مالامال از خوشحالي كرده بود.

     يواشكي انگشت اشاره رو به سمت اهل فاميل نشونه رفتم و شروع كردم به شمردن25 نفر بوديم.تازه خونواده من به علت نبودشون در مشهد و يكي از خاله هام و خونوادش غايب بودن كه با احتساب اونا مي شیم حدود 40 نفر.تعجب نكنين به خدا خونواده من (پدر،مادر،برادر و خواهر) 4 نفر بيشتر نيستن و بقيشون (11 نفر ديگه) مربوط به اون خالم با عروس و دامادا و نوه هاشه.

     توی اين انديشه بودم كه واقعا بزرگان فاميل چه نعمت هايي هستن كه اگه نباشن و سايه شون از سر اطرافيان كم بشه به ندرت ممكنه شاهد چنين نشست هاي فرزندان و فاميل بود.راستی جای مادر بزرگ مرحومم هم خالی بود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 16:33  توسط مجتبی نوریان  |