از محرم امسال،فقط تاسوعا رو کاشمر بودم.با وجود برنامه ریزی های قبلی دوست داشتم مثل هر سال حداقل این 2 روز رو در کاشمر باشم ولی بعد از ظهر تاسوعا عازم مشهد شدم و شبش هم راهی بجنورد.شاید قسمت بود عاشورای بجنورد رو هم درک کنم که محقق شد.صبح راهی معصوم زاده شدم.حرکت همه هیئت ها به اون جا منتهی و با عزاداری ختم می شد.
برام جالب بود که زیارت اهل قبور در شب و روز عاشورا از جایگاه ویژه ای نزد مردم این شهر برخورداره.توی اون هوای سرد و در حالی که برف و یخ،زمین رو پوشونده بود صاحبان عزا با پهن کردن سفره ای بر قبرها و چیدن میوه،خرما و عکس اموات و روشن کردن شمع،یاد رفتگانشون رو گرامی می داشتند.
شام غریبان غربت هم حال و هوایی داشت.دیشب رفته بودم حسینیه حجت .راستش رو بخواین پس از ماه ها که در مناسبت هاش از قبیل نیمه شعبان،شب های احیا و ... تنها به خود و خواسته هام می اندیشیدم و دعاهام رو عمدتا معطوف خود کرده بودم شب گذشته تونستم یه کم بازتر فکر و دعا کنم.در این شب اگه اشکی ریخته شد برای دلم و خواسته هاش نبود بلکه به یاد مظلومیت های امام حسین بود.
دیشب بیشتر تونستم برای سلامتی پدرم و خونوادم که شاید ازشون غافل شده بودم دعا کنم و از خودخواهی هام بزنم بیرون.توی این شب،برای همه دعا کردم و اون آخرش برای خودم.دیشب در غربت،غریبی رو بیشتر حس کردم و ...
تاسوعا وعاشورایی دیگه رسید و دوباره قلب ها با گذشت قرن ها عزادار شد.گویی بر این حادثه،گذشت زمان بی معناست و چون خونی که از رگ ها بیرون می زنه هماره تازه و به روزه.باز مردم به یاد مظلومیت های حسین،،خاندان و اصحابش بر سر و سینه می زنن،می گرین و بر یزیدیان لعنت می فرستن.
این روزها کاشمر حال و هوایی خاص داره و کاشمری ها از هر جایی خودشون رو برای شرکت در مراسم عزاداری می رسونن و می شه همه دوستان و آشنایان مقیم و غیر مقیم رو دید (نمی گم بومی چون بد جوری به این کلمه حساس شدم).
یادمه چند سال پیش همین طور که مشغول احوالپرسی با دوستان در مسیر عزاداری بودم یکی از استادان دانشگاه که سمتی در موسسات آموزش عالی کشور داره به شوخی می گفت اگه در ایام محرم و به ویژه تاسوعا و عاشورا یکی از کاشمری ها رو ندیدی حتما بدون که بنده خدا فوت کرده و باید سراغش رو در قبرستون گرفت!(خوب شد دو سه روز پیش جمله این دوست عزیز یادم افتاد و بجنورد وانستادم وگرنه دوستان فکر می کردن که مردم و ...)
خلاصه حال و هوای محرم کاشمر هم مثل بسیاری از شهرهای دیگه این روزها خاصه و عزاداری ها به سبک مخصوص خود برگزار می شه.البته گرچه در این میون رسوم و آداب خرافی و ناصحیحی نیز در برخی حرکات و رفتارهای عزاداران و هیئت ها دیده می شه که باید پاکسازی بشه ولی در مجموع عزاداری برای حسین(ع) در انسان تاثیر گذاره و اثرات مثبتش رو بر جای می ذاره.
با این که هوای امسال با برودت همراهه،ممکنه مراسم و صحنه های نمایشی اون به پررنگی سال های گذشته نباشه.از همه تون التماس دعا دارم.
چند روزیه با خودم کلنجار می رم و می گم امسال محرم که در بجنوردم و اولین ماه ها و احتمالا آخرین ایام حضورم در این شهر رو می گذرونم بد نیست تاسوعا و عاشوراش رو هم درک کنم ولی امروز ظهر دل طاقت نیاورد و زدم به جاده و اومدم مشهد تا اگه خدا بخواد فردا عازم کاشمر بشم.آخه ما کاشمری ها هر کجا که باشیم سعی می کنیم خود رو برای مراسم تاسوعا و عاشورا برسونیم.
میدون استقلال که از ماشین پیاده شدم چشام افتاد به برفای یخ زده ای که نه تنها باز نشده بلکه توی این مدت بهشون اضافه هم شده.هنوزم هوا سرده و سوز داره.از جلوی مرغ و ماهی فروشی های استقلال که رد می شدم نگاهم افتاد به کله پاچه های بسته بندی پشت ویترین یکی از مغازه ها.چند قدمی جلو نرفته بودم که با عقب گردی خود رو به داخل مغازه انداختم.
راستش فکر می کنم توی این هوای سرد زمستون هیچی به اندازه یه کله پاچه داغ خونگی با ترشی و نون محلی واسه صبحونه حال نده.خریدم رو کردم و راهی خونه شدم.خونه بازم مثل همیشه سرد سرده.بخاری رو روشن می کنم و هم زمان کتری رو می ذارم روی گاز.تا آب جوش میاد چند خطی از این مطلب رو می نویسم و می رم سراع دم کردن چای.حالا چای آماده شده و با بیسکویت و شیرینی بر می گردم.
نمی دونین وقتی به این خونه پا می ذارم چه آرامشی پیدا می کنم.با این که مجردم و خونه پدریم که اتفاقا به لطفش اون رو به نامم زده،خونه اصلیم محسوب می شه اما احساس می کنم این کلبه، لذت دیگه ای برام داره.شاید علتش اینه که با خون دل و دوندگی های زیاد و دست رنجم بهش رسیدم و بیشتر قدرش رو می دونم.در عین حال خوشحالم که پس از یک هفته زندگی در دیار غربت،توفیقی حاصل شد تا بیام در جوار مرقد مطهرامام رضا(ع) و بعدشم برم به دیارم کاشمر.
نمی دونم چرا هنوزم از این که بسیاری افراد از موقعیت هایی که خدا به نوعی براشون فراهم می کنه و پیش پاشون می ذاره به بهونه های مختلف رد می شن و بهشون پشت می کنن افسوسی سرا پای وجودم رو فرا می گیره! ولی ...
راستی دوستان مشهدی (حاج علی،فرنود و ...) که این پست رو امشب می خونن فردا صبح می تونن بیان خونه تا کله پاچه رو با هم صرف کنیم نگران کم بودنشم نباشین چون من عادت به کم ندارم و دست پختم حداقل پنج نفر رو جواب می ده.تازه اگه کم هم بیاد آبش رو اضافه می کنم!
حاشیه:با گذشت ۳ ساعت از این پست ۳ نفر رزرو کردن.دیگه ظرفیت تکمیله![]()
چشم و چشمه را در لغت یک ((هـ)) تفاوت می دهد
گوهر چشم را اشک و دیگری آب تشکیل می دهد
چشم روزنه پیدایش و وصل دل است
چشمه مظهر پاکیزگی و جوشش است
اشک از دل به چشم ساری می شود
آب از کوه به دشت جاری می شود
آب چشمه در ترسالی ها خروشان تر بود
اشک چشم در ناخوشی ها نمایان تر بود
چشمه با صدایش اطراف را خبردار می کند
چشم در سکوتش با اشک خلوت می کند
آب د ر پاکی،زلال و در کثیفی ها مکدر می شود
اشک در غم و شادی یک رنگ ظاهر می شود
گوهر چشم نزد دادار هستی حرمتی دارد
کاش دوست هم یاد این گوهر گرامی دارد
چشم با مردمک،مردم یابی می کند
در تاریکی ها بازتر نگاهت می کند
چشم گاه سوار بر دل و گه هم پای اوست
گه آینه جمال یار و گهی عیب های اوست
چشمه گرچه با وجودش به این و آن جان می دهد
در نهایت جان خویش بر سر عشق بر باد می دهد
ای چشم زنده از چشمه بی جان،صداقت یاد گیر
هرگز در پژواک اطرافت ره خیانت و نامردی پیش مگیر
تراوشی ناقص از ذهنم تقدیم به اونی که مرا به وادی ادب کشوند،رسومی از زندگی رو بهم آموخت ولی ... .
محرم ز راه رسید و امسال اون رو به گونه ای دیگه تجربه می کنم.شاید هرگز در تصورم نمی گنجید که زمانی محرم رو در بجنورد بگذرونم اما تقدیر بر اون شد پس از تجربه محرم بیرجند،این ماه رو توی مرکز خراسانی دیگه از خراسان قدیم هم درک کنم.
دیروز پس از استراحتی در مشهد،راهی بجنورد شدم.شب شده بود و سرما به سرعت مرا به داخل دفتر کشوند.هنوز داشتم در این سرما جونی می گرفتم که صدای طبل و زنجیر عزاداران به گوش رسید.بی تفاوت به گرم کردن خود مشغول بودم که صدا نزدیک و نزدیک تر شد و وسوسه ای شد تا به بیرون از دفتر برم.
نور لامپ علم های جلوی هیئت در محله تاریک،خودنمایی می کرد.صدای طبل و نوحه خونی هم عالمی داشت و اولین تصویر محرم بجنورد در ذهنم نقش بست.در شهر ما هم حرکت علم ها مرسومه ولی نه با چرخ و چنین لامپ و روشنایی هایی.اون جا پیر و جوون کمربند می بندن و می رن زیر علم و مسافتی اون رو حمل می کنن.
سردی هوا مجالی نداد و حضور یکی از همکاران هم مزید بر علت شد تا به داخل دفتر برگردیم.این عزیز برای طرح موضوعی اون هم این موقع جمعه شب اومده بود که برام تعجب انگیز بود.موردی رو در عالم ناباوری با اکراه و ضرب و زور مطرح کرد و یه جوری من رو برد توی فکر!نقل قول همکاری رو از طرف من مطرح می کرد که ...
با بیان توضیحی براش و شناختی چندین ساله که از من داشت فکر کنم توجیه شد ولی با خود اندیشیدم به راستی چرا چنین مواردی باید به گونه ای مطرح بشه که مجبور شیم در مقام توضیح و توجیهش برآییم؟
بگذریم.امشب حدود ساعت 19 بود که مجید آقای پورخیاط با 2 ظرف حلیم وارد دفتر شد و گفت که نذریه هیئت شونه.یهو یاد مطلب چند ماه پیش همکار دیگم جواد آقای کریمی افتادم که در بیان معرفی بچه های دفتر از حلیم آوردن مجید خان یاد کرده بود و من هم نوشته بودم ما که حلیمی از ایشون ندیدم.ولی جالبه گویی یه جورایی کشیده شدم به این دیار تا حلیم این همکار رو هم مزه کرده باشم.با خود گفتم کاش اون زمان چیز دیگه ای طلب کرده بودم!در عین حال دست مریزاد داش مجید.
امروز رو برای انجام کاری،آخرین مهلت قرار و به خودم تا قبل ازمحرم،فرصت پیگیری داده بودم که این زمان نیز به سرعت و البته بدون حصول نتیجه دل خواه سپری شد و گویی از این پس باید رفت در پی سرنوشتی دیگر.
گرچه هنوز هم بر سرنوشت تعیین شده ای که الهامش رو در وجودم احساس می کنم پایبندم و بر اون تاکید دارم ولی گه بشر،اموری از خلقت رو آن چنان زیر و رو می کنه که با خود می پنداری نکنه عین مصلحته!افسوس از ملاحظات و انتظاراتی که گاه خیلی بزرگانه می شه و کوچک ترها له می شن!
البته این بهترین توجیه که هر فرد به فراموشی رو بیاره ولی قطعا و قلبا هیچ کی نمی تونه خودش رو گول بزنه اما در هر حال این نیز بگذشت و حاصلش تنها به دل شکستگی،عقب افتادگی و تزلزلی انجامید که به تجربه اش نمی ارزید.
از این فرصت ها باید بدون کوچک ترین لطمه ای به موقعیت هایی که به سختی حاصل و حفظ شده است استفاده ای بهینه برد.در عین حال با توجیه قضا و قدر،باید چشم بر آن پوشید و دل به کرم خدا سپرد و در تداوم راه،تنها از او مدد جست.پس چشم ها رو تا باز شدن پنجره ای دیگه باید بست...
اما محرم رسید و وقت اونه که زخود غافل شد و زد به قافله.شاید به برکت این همراهی،خالقان عاشورا همراهیت کنند و بتونی از گذرگاه های سخت زندگی سربلند رد شی.ماه عزا ز راه رسید و برای من سیه پوش که از روزها قبل لباس عزا بر تن کرده سوزی دگر است.سوزی که درک برخی وقایع کربلا برایم معنادارتر می شود.
امسال تماشای صحنه های حجله قاسم و روایت بر زمین افتادن علی اکبر برام محسوس تر خواهد بود و گهواره خالی علی اصغر ملموس تر.این محرم برام محزون تر و امیدم تنها به ادراک و بهره بیشتره.پس خودت ممدی کن.
حاشیه:این قسمت رو ۲۰ ساعت بعد از نگارش مطالب بالا می نویسم.دیشب پس از نوشتن این پست تا صبح خوابم نبرد و به شدت احساس خفگی داشتم و سنکوب کردن قلبم!خیلی با خودم درگیر شدم تا این که ظهر امروز برای صاف کردن دلم یه راست رفتم سراغ استخاره ای که در بی خیال شدن موضوع بد اومد. پس چه باید کرد و به راستی چشم بر این پنجره باید بست؟
یا حسین فاطمه این رو دیگه خودت وساطت و کمک کن
امروز گرچه دیر هنگام خبر تعطیلی روزنامه رو دادن و نا مساعد بودن جاده متصور بود ولی مصمم شدم هر طور شده راهی مشهد بشم.بالاخره ساعت 14:30 با لرز ناشی از سرما و البته ترس جاده، مسافر پرایدی شدم و...
تا قوچان جاده مشکل چندانی نداشت ولی از قوچان به بعد دلهره عجیبی بهم دست داد.برف سنگینی جاده رو مفروش کرده بود و با غروب خورشید، یخ زدن جاده و لغزندگی اون مسجل بود.دعاها و ذکر ها کار خودش رو کرد و بالاخره سر کوچه خونه پیاده شدم.
وای چه برفی بر زمین مشهد نشسته و کوچه ها شده بود سرسره و سفید.با ورود به خونه که اسکلتش به شدت سرد بود لرزی دیگه بر اندامم افتاد.بخاری رو روشن کردم و برای خرید به سوپر نزدیک خونه سری زدم و با پاکتی شیر، نون و ... برگشتم.
لباسی عوض کردم و از حضور در خونه آرامشی یافتم که از زمان رفتنم به بجنورد گمش کرده بودم.نوشیدن لیوانی شیر و شکستن پسته و تخمه،همراه تماشای فیلم تکراری« چند می گیری گریه کنی» لحظات اولیه این حضور بود و اینترنت و وبلاگ و این سیاه مشق،ادامه اون.تا ببینم ساعات بعد و یکی دو روز دیگه چه طور بگذره.
امروز بد جوری دلم گرفته و از اون روزایی بود که شدیدا به زیارت مرقد آقا احتیاج داشتم.آخه من هر وقت زیادی خوشحالم یا دلگیر،می رم حرم.
حضور امروزم بسیار متفاوت بود.نمی دونستم باید از امام رضا (ع) تشکر کنم یا گله! دفعه های قبل از جمله شب اومدنم به دیار غربت،زیاد باهاش درد دل کردم ولی این دفعه دیگه نمی دونستم چی باید بگم.فقط همین رو می دونم که تا نگاهم افتاد به پنجره فولاد،بی اختیار اشک ها جاری شد و دل،بدون توجه به من حرفاشو با آقا می زد و گونه ها هم شده بود جویبار.مونده بودم حرفی رو بر زبون بیارم یا نه؟در سرمای هوا چشم از پنجره کنده نمی شد و دل از آقا.
مداح نماز جمعه از مدینه می گفت و داغ یک سال و اندی پیش برام تازه شد.یاد خواسته هام از پیامبر افتادم که روز وداع باهاش در میون گذاشتم و همونا رو با نگاه اول به خانه خدا تکرار کرده بودم و منتظر اجابتم.با اتمام مداحی،دل و چشم آروم گرفتن و زبون به کار افتاد و زمزمه کرد که خدایا از قهرت می ترسم و احساس می کنم دارم بهش گرفتار می شم.
خدایا امروز جمعه است و متعلق به همونی که من بیمه شدش هستم و الان هم در حرم رضات ایستادم.پس ازم راضی شو و قهرت رو از من و ... دور کن.خدایا ما انسان ها حالمون رو درک نمی کنیم و پشت کردن به مقدراتت از نادونی مونه.پس به کرمت و وساطت اهل بیت از ما بگذر.
حاشیه:در راه برگشت به بجنورد تصادف کردیم که البته به خیر گذشت و لی مسافران مجبور شدن در اون هوای سرد کنار جاده بایستن و با وسیله دیگه ای خودشون رو برسونن.شاید این یکی از اون قهرهایی بود که جلوش گرفته شد.
تقدیم به دوست و همکار عزیزم علی نصیری
از دومین روز رمضان یعنی ۲۳ شهریور تا ۵ دی ۸۶ بازه زمانی بود که با ماه رحمت خدا آغاز و در رأفت غدیر گم شد!فراز و نشیب هایش قصه ای دارد و تجربه ای.فرازش در مشهد و فرودش در غربت.دورانی که کاش خلق نمی شد تا ...
چرا در بینابین قربان و غدیر،قربانش باید نصیب شود تا تن به قربانی داد و به مسلخ رفت؟مسلخی که انسان های آن ابراهیم و اسماعیل نیستند تا امر خدا بر کند شدن چاقو باشد.در این مقتل،دست و پا زدنت،نشان جان دادن و سکوت معنا دارت گواه جان باختن است.
مسیحا در آستانه میلادت نزولی کن و بر این جسم و روح مرده،جانی ده تا آغازگر دوباره روز و روزگارانی نو باشد.اینک که مرا تجربه ایست از این مسلخ،دعا می کنم تا روزی آنان قربانی دیگران نشوند!
تحمل بسیاری از سختی ها برای انسان ممکن است ولی گاه تحمل یک مورد برایش سخت و دشوار می شود.
این که انسان از خود مایه گذارد و پرداختن به کارهای دیگران را بر امور شخصی و زندگی خود، مقدم بدارد گرچه نتایج خوشایند و شیرینش او را به وجد می آورد اما در این میان وقتی خود را نابود و فنا شده و از درک اطرافیان غافل بیند معقول آن است به خود آید و قید تکرار این سخاوتمندی هایش را بزند.
البته در این میان افرادی بیشتر متضرر خواهند شد که با تکرار کار،باز هم از این غفلت و روی برگردانی گریزانند!تجربه های فراوان در این زمینه،گوشزدی است ابتدا به خود و سپس پندی به دیگران تا بدانند چنین سخاوت مندی هایی تا زمانی ارزش دارد که به نابودی خود فرد نینجامد.
امروز و این روزها نیز از معدود ایامی است که دوست دارم به عقب برگردد اما چون به محال بودنش واقف هستم دلخوشم که لااقل فردای پیش رو همانی باشد که چشم انتظارشم،فردایی که با برنامه ریزی و درایتم،عقب گردش برایم ناخوشایند باشد.
امروز برای اولین بار از ته دل آرزو کردم کاش هرگز سخاوتمند نبودم و طالب گوشه چشمی از سوی سخاوتمند هستی ام،حال او خود داند و کرم و مصلحتش.