غروب بود که رفتم سری به پدر بزرگ و خاله ام بزنم.خوشبختانه یکی دیگه از خاله ها هم اون جا بود و فرصت دیدار او نیز حاصل شد.بعد از ساعتی،تصمیم گرفتیم بریم بیرون و ببینیم چهار شنبه سوری چه خبره.محله های بلوار سجاد بر خلاف همیشه خلوت بود و ماموران همه جا بودند.همون طور که با ماشین داشتیم دور می زدیم توی خیابون بهار،یهو چشممون افتاد به یک آتیشی که خونواده ای دورش جمع بودند.گفتیم بد نیست لحظه ای پیاده شیم و بریم از روی آتیش بپریم و چهارشنبه سوری مون رو همون جا انجام بدیم.
جالب اینه که وقتی به اون خونواده دقیق شدیم دیدیم دایی،زن داییم و بچه هاشون هستند که مشغولند!زود پیاده شدیم و رفتیم به جمع شون پیوستیم و خلاصه دقایقی رو با اونا بودیم.کاری نداریم که بعدش شیطنت های دختر داییه گل کرد و رفت ترقه ها رو از خونه آورد و ...
وقت رفتن بود و باید بر می گشتیم که تصمیم گرفتیم دوری هم در شهر بزنیم بنابراین به سمت بلوار وکیل آباد حرکت کردیم.شلوغی بلوار باعث شد بریم سمت نمایشگاه بین المللی.وارد بلوار که شدیم تازه متوجه شدیم حالا به جایی اومدیم که باید از اول می اومدیم.جمعیت زیادی اومده و به صورت خونوادگی یا گروهی مشغول چهارشنبه سوری و رقص و آواز بودند.از اون جا که این محل،جزو مکان های آزاد و تعیین شده بود مردم در کمال راحتی و آرامش مشغول کار خود بودند و ماموران انتظامی هم بدون دخالت،امنیت رو بر عهده داشتند.
ساعتی رو نیز در اون جا سپری کردیم و بعد از کلی از روی آتیش پریدن و تماشای ترکوندن ترقه و فشفشه و رقص مردم،راهی خونه شدیم.از نکات قابل توجه و تحسین برانگیز،همکاری خوب مردم با ماموران انتظامی و بر عکس بود که نشان می دهد هر جا آزادی مجاز و کنترل شده ای به مردم داده بشه اونا هم از سوء استفاده و تخلفات احتمالی خودداری می کنند و برنامه ها در کمال آرامش برگزار و ختم می شه.
الانم که اومدم خونه احساس می کنم بد جوری بوی دود گرفتم و لازمه لباس هام رو بندازم توی لباسشویی و خودم هم برم دوش بگیرم وگرنه تا صبح از بوی دود خفه می شم!
امروز،سالروز آغاز ولایت مهدی موعوده و پیش بینی می کردم برای من که ارادتی خاص به این امام دارم روز خوبی باشه.صبح به قصد اتمام کار تفکیک اسناد خونه زدم بیرون و راهی محضر 72 شدم.آخه مدتیه با هدفی که فعلا بهش دست نیافتم به فکر تفکیک طبقات خونه افتادم.
توی تاکسی نشسته و غرق در افکارم بودم که صدای زنگ تلفن من رو به خود آورد.شماره مجید پورخیاط از بچه های بجنورد بود.تلفن رو که جواب دادم صدای برادرش سعید اومد و بعد از احوالپرسی،خبر خوشی بهم داد.او گفت:الان حرم امام رضا (ع) هستن و دقایقی قبل عقد کردن.از شدت خوشحالی اشک شوق در چشمانم حلقه زد اما خودم رو کنترل کردم.بعد از تبریک،بهش گفتم اگه می دونستم حتما می اومدم حرم تا در اون لحظه شاد در شادی شون شریک باشم.خلاصه من رو برای مراسم شب دعوت کرد که با کمال شرمندگی نتونستم برم و در همین جا با تبریک مجدد،ازش عذرخواهم.
بعدش رسیدم دفتر خونه و خوشبختانه کار تفکیک اسناد خونه هم بعد از مدت ها پی گیری به نتیجه رسید و از این بابت خیالم راحت شد.البته کارهای ثبت اسنادش باقی موند که گذاشتم برای اون ور سال.
سپس رفتم سمت ارشاد اسلامی پی درخواستی که سال ها پیش ارائه کرده بودم و خواستم از تنیجه اش با خبر شم که ... بماند ...
نزدیک ساعت 11 بود که رسیدم دفتر روزنامه و رفتم سراغ محل کار قبلیم یعنی سرویس های خراسان شمالی و جنوبی.راستش رو بخواین هنوز محل کار جدیدم مشخص نشده و دیگه ناچارا افتاد برای سال آینده.اینم نشونه ای از بی خاصیتیه که هنوز کارم نامشخصه!
یک ساعتی از اومدنم به روزنامه نگذشته بود که نیروی پیک قسمت معاونت امور شهرستان ها پاکتی رو تحویلم داد.از ظاهرش معلوم بود که برای تبریک عیده ولی از کی، نمی دونستم.پس از باز کردن پاکت،جا خوردم.نقاشی زیبا و متنی زیباتر از خانوم تقی زاده خبرنگار دفتر بیرجند و مسئول صفحه جوون ویژه نامه خراسان جنوبی بود!از تعجب داشتم شاخ در می آوردم.آخه درسته که من 2 سال و اندی رو سرپرست دفتر خراسان جنوبی بودم ولی این خانوم در زمان مسئولیت من نبودن و تنها برخورد حضوری من با ایشون در جریان دوره 2 روزه ای بود که بچه ها می اومدن مشهد و تازه اون زمان هم من در سرویس خراسان شمالی بودم نه جنوبی!در عین حال نمی دونم چرا ایشون نسبت به حقیر این قدر لطف دارن ولی هر چی بود برای من بسیار ارزش داشت.
ساعت کاری آخرین روز سال مون رو به اتمام بود که به پیشنهاد همکاران،وسط سالن تحریریه جمع
شدیم و عکس یادگاری آخر سال رو انداختیم.از اون جا که تعدادی از همکاران مثل من شلوغ تشریف دارن 
جداگانه رفتیم جلوی پله ها تا عکسی هم اون جا بندازیم ولی اون قدر شلوغ کردیم و همدیگه رو هل دادیم که صدامون سکوت تحریریه رو شکسته بود و ...
بعد از اون رفتم خدمت آقای نصیری در ساختمون شهرستان ها و به اتفاق ایشون و یکی دیگه از همکاران سری به یکی از نمایندگی های شرکت سایپا زدیم.دوستمون چکی داشت که می خواست نقدش کنه و من هم توی همون حال و هوا وسوسه شدم تا یه پراید هاچ بک آلبالویی بردارم.خیلی شانسم گرفت که چک رو با خودم نبرده بودم وگرنه الان باید صاحب یه ماشین خوشکل مامانی شده بودم!
پدر چشم ز جهان فرو می بندد و او در کودکی،طعم تلخ یتیمی را تجربه می کند.6-5 سال بیش ندارد که بر پیکر پدر نماز می خواند و با او وداع می کند.
معصومیتش به طفولیتش نیست و نسخه عصمت را در 14می پیچد و خود می شود خاتمش.از امروز خردسالی که هم بازی طلب کند نیست و پیشوا و امامیست بر امتش.او حجت خداست بر زمین و وعده بسط عدل در جهان.
مهدی جان،گوهر امامت بر قامتت آراسته و خدمتت بر مهدیار،افتخار.
"انسان ها نیاز به معرفی ندارند باید از دلشان آن ها را شناخت ... ! باور کن!"
این جمله پر معنا از نوشته های محمد امین چیت گران عزیز است که چند صباحی توفیق آشنایی با وبلاگش رو پیدا کردم.ورود به دنیای مجازی و ادبی این جوون خوش قلم،اتفاقی و از طریق دوستی بود که شاید او نیز به همین گونه گذرش به این سرا افتاده بود اما من رو مجذوب نوشته ها و میهمانش کرد و او نیز با محبت پذیرفت.
مطلب اخیر این عزیز 18 ساله تهرونی که دانشجوی ادبیات فارسی و شاعر برجسته جوان خوارزمی است من رو دگرگون و البته متاثر کرد.وصف حالش رو می ذارم بر عهده خودتون اما با عشق و علاقه ای که در نوشته هایش به خدا موج می زنه امیدوارم دردش دوا شه و دعای من ناچیز هم تنها کاریست که ازم بر میاد.
به امید بهبودیش ![]()
گوشش را تابیده بود که دیگر سکاندار هیچ کشتی نشود.او که هنوز زخم حوادث و توفان قبل را بر تن داشت با خود عهد بسته بود فقط مسافر دریا بماند و بس اما در کمال ناباوری سکان کشتی ای را عهده دار شد و دوباره لباس ناخدایی بر تن کرد.
مسیر آرام به نظر می رسید و کار راحت.جریان آب و باد موافق بود و کشتی به سمت جلو در حرکت.عرشه نشینان که گویی مسافران دائمی این کشتی کوچک بودند سفر را متفاوت دیدند و شور و نشاط آنان،ناخدا را بر ادامه سفر مصمم تر کرد و بر آن شد فنون دریانوردی و سکان داری را نیز به مسافران بیاموزد.
تمام حواسش به سلامت درون و برون کشتی معطوف بود.درون آرام به نظر می رسید و کشتی در فراز و نشیب دریا هم چنان به جلو حرکت می کرد.بدنه نو کشتی،نشانی از تاب تحمل در برابر حوادث احتمالی نداشت و هر لحظه بیم آن می رفت با کوچک ترین گردباد یا موج شدیدی در هم شکند و خود و مسافرانش را به قعر آب فرستد!
ناخدا که دل به دریا زده بود این بار تن به آب زد تا برون کشتی را بازرسی کند اما در دریای آرام گرفتار شد!مسافران با تعجب از عرشه به او می نگریستند و دست و پا زدنش را تماشا می کردند.هر کسی حرفی می زد.یکی می گفت"ناخدا شنا بلد نیست"دیگری او را "ناوارد" می خواند و آن یکی "بی تجربه" می دانستش!
ناخدا فریب آرامی دریا را خورده بود در حالی که جریانی شدید در زیر آب های به ظاهر آرام او را به پایین می کشید.در این میان،نگاه ناخدا به مسافری معطوف شد که تنها در گوشه ای از عرشه ایستاده بود.او حرفی نمی زد ولی در دل،ناخدا را به نداشته هایی متهم و از برخی کارها و رفتارهایش انتقاد می کرد!ناخدا در حالی که در آب فرو می رفت و گویی زوالش در این دریا رقم خورده بود هر چه کرد تا با نگاهش،مسافر را از فلسفه انجام بسیاری از کارها و علتی که به غرق شدنش می انجامید با خبر کند توفیقی نداشت تا بالآخره از دیدگان محو شد!
ناخدای دل آزرده از بی مهری مهربانانی که فقط سفر برایشان مهم بود خود را به خالق هستی سپرد.دیری نپایید که چشمانش باز شد و خود را بر عرشه کشتی بزرگی دید که چندی پیش از آن پیاده شده بود.آری خدا نجاتش داده بود و او که اینک مسافری بیش نبود و لباس ناخدایی از تن به در کرده بود از ناجیش خواست با خدا بودن را همواره در وجودش شعله ور دارد.

بالاخره زمان رفتن فرا رسید و بار سفر از دیار نو و تازه خراسان شمالی و بجنورد بستم و راهی مشهد مقدس شدم.
حیفم اومد و به دور از انسانیت دیدم الطاف دوستان و همکاران رو تنها به وداعی بغض آلود،پاسخ گویم پس با یادگاری ناقابل و سیاه مشقی بر آن که در پی می آید از تحمل ۱۰۰ روزه و میهمان نوازیشون تشکر کردم و به اتفاق همکارانم حاج آقای محسنی و بهرام غفاریان که در بجنورد تشریف داشتن این سرزمین از خراسان رو ترک گفتم.
عزیزان من به امید دیدار و دیدارهایی نو خدا نگهدار همتون ![]()
---------------------------------------------
بسمه تعالی
در هر آمدنی رفتنی است
و در هر انتصابی عزلی
خوشا به حال آنان که در این آمدن و رفتن ها
در خدمت مخلوق و رضای خالق باشند
همکار محترم
با سلام و احترام
خداوند منان را شاکرم پس از 2 سال و اندی خدمت در خراسان جنوبی و یک سال افتخار همکاری در تحریریه خراسان شمالی (مشهد) اینک یک صد روز توفیق هم جواری و با شما بودن را به عنوان سرپرست دفتر خراسان شمالی نصیبم کرد.
گرچه این مدت را می توانم از فرصت های ارزنده زندگی خود در یافتن دوستان و همکارانی بزرگوار چون شما و محلی برای کسب تجارب بیشتر بدانم اما واقف و معترفم در این دوران کوتاه،علاوه بر کاستی های موجود و نبود مجال خدمت چه بسا با کدورت های احتمالی ناشی از برخوردهای کاری یا سهوی همراه بود که با تعذیر و ابراز شرمندگی، طلب عفو و بخشش دارم.
در این میان بدرقه گرم،ابراز احساسات و هدیه ارزشمندتان در لحظه سخت خداحافظی خاطره ای ماندگار در ذهنم به یادگار گذاشت تا با یاد و مهربانی هایتان،ترک و وداع این دیار آسان شود.
بی شک انتخاب جناب حاج آقای یزدانی به عنوان همکاری بومی و دلسوز و قبول مسئولیت توسط ایشان با همراهی شما امکان بیشتری برای کار و ایجاد همدلی فراهم خواهدساخت.
دل خوشم در آستانه سال نو که انشاا... با تحول درونی همراه باشد این حقیر را در کنار قرآن و سفره هفت سین نوروز و لحظات قرائت یا مقلب القلوب والابصار از دعای خیر خود بی نصیب نگذارید.من هم در جوار بارگاه منور و ملکوتی امام رضا(ع) دعا و ثناگویتان خواهم بود%
خدایا چنان کن سرانجام کار،تو خشنود باشی و ما رستگار
10۵روز زندگی در دیاری که می توانست وطن باشد و میهمان آن صاحب خانه،گذشت.در آستانه حیات طبیعت،خزان کار باغبان فرا رسید و نهال های رو به رشد در ناباوری از توفان ساختگی خود به تماشای سفرش نشستند.
امروز باغبان خسته از قهر طبیعت و دل شکسته از بی مهری موقعیت پرستان،اشک در کاسه چشم و کلام در کام نهان کرد تا نهال های جوان تر پی به نامردی روزگارنشینان بی خبر نبرند و بتوانند با امید و نشاط،ادامه رشد و حیات دهند.
امروز در چله نشینی شهادت حسین (ع) و واپسین ساعات حضور در این دیار،حسی غریب بر غم غربت غالب شد و بغض را میهمان گلو کرد.موجی که بسیاری را در برگرفته بود ولی موج نشینان سوار بر قایق امن(!) چشم بر آن فرو بسته بودند.
اما زیبایی هایی هم داشت.آمدن دوستی به قصد مشایعت و تجلیل به نمایندگی از خیلی هایی که نمی دانند در اطرافشان چه می گذرد و فقط چشم به گوشی سپرده اند که راویانش امواجی مواجند و به اذن باد به رقص در می آیند.
او آمده بود تا بگوید هنوزم اگر کسی کار خوب و حتی فکر کار خوب بکند عزیز است.آمده بود تا رها شده دیار غربت را با صلوات برگرداند در حالی که بر خود عزت نهاد و بر دیگری منت.
نهال های چشم انتظار بهار هم چه خوش،آهنگ وداع سردادند و تصویری از آینده ای که شاید بارها و بارها تکرار شود و خود نیز روزی «خیاط در کوزه افتاده» آن باشند در ذهن به تصویر کشیدند.
عزیزان و همرهان،هماره سرسبز،تنومند و پر بار باشید.
تلفنی با قسمت فنی مشهد صحبت می کردم.یکی از بچه ها اومد و صدام کرد.گفتم میام و ثانیه هایی بعد دوباره با تکرار همون جمله اومد و بازم گفتم چشم!با اصرارهای بیشتر،ادامه صحبت رو به بعد موکول و تلفن رو قطع کردم و به اتاق تحریریه رفتم.اتاق شلوغ بود و تقریبا همگی حضور داشتن!!!
هدیه ای روبان پیچی،روی میز قرار داشت و ... حسابی غافلگیر شدم.سرپرست جدید دفتر رو به من کرد و گفت بچه ها به پاس قدردونی،هدیه ای تدارک دیدن و ... اون صحبت می ک
رد و من مات و مبهوت مونده بودم.بغض گلوم رو گرفت نمی دونم توی اون لحظه بچه ها متوجه شدن یا نه ولی در هر صورت به زور اشک رو در چشمانم محبوس کردم.حاج آقای یزدانی سپس بین صحبت هاش دست در جیبش کرد و ادامه داد از اون جا که اهل قلمی،این خودنویس رو تقدیمت می کنم و من هنوز غافلگیر این حرکت همکاران بودم.بعدش هم چند نفری به بیان جملاتی تشکر آمیز پرداختن و من با بغض در گلو که جلوی صحبتم رو گرفته بود سعی کردم یه جورایی به ابراز احساساتشون جواب بدم که می دونم در این کار چندان موفق نبودم.
بعد از اون،بچه ها دور هم جمع شدن تا عکسی به یادگار بندازیم و خاطرات 3 ماه و اندی حضور در بجنورد رو قاب بگیریم.پس ا
ز ساعتی که از این ماجرا گذشت زمانی که برای صرف ناهار به سوئیت رفتم و با صحبت های حاج آقای محسنی هدیه بچه ها رو باز کردم چشمم به دست خطی افتاد که مرا به شد تحت تاثیر قرار داد.حیف دیدم اون متن رو برای یادگاری هم که شده توی وبلاگ نیارمش.پس اون چه در پی میاد دست نوشته این همکارانه که بازم از همه شون تشکر می کنم.
هوالحق
بیدار شدن سخت است،بیدار بودن سخت تر
راست گفتن سخت است،راستگو بودن سخت تر
حرکت کردن سخت است،به حرکت در آوردن سخت تر
بلند شدن سخت است،دیگران را بلند کردن سخت تر
خوب حرف زدن سخت است،حرف خوب زدن سخت تر
و بالاخره
اوج گرفتــن سخــت است و در اوج مانــدن سخــت تــر
تبریک به شما که تمامی این سختی ها را یکی پس از دیگری پشت سر نهادید تا ثمره پشتکار،صلابت و ایستادگی تان به گل نشیند.
تحفه ای ناقابل تقدیم شما به رسم یادبود.
همکاران ویژه نامه خراسان شمالی:
خانم ها:مرتضوی،عبدی،جمشیدی،لنگری،شیری،علی نیا،
تقی نژاد،علوی،شیرازی،بهروز،جوان،
صمدی،بهین،اسعدی،حیدرزاده، عابدیان،ضیغمی،علیداد،اردکام،ارگی
آقایان:یزدانی،سیدی زاده،جمشیدی،خسروی
مجید پورخیاط،کریمی،شریفان،محمودیان،رحمانی،صدیقی

اما حرف دل:بازم ممنونتونم و به این جمله بسنده می کنم که:
... با شما نبودن سخت تر ![]()
در مطلب پنج شنبه 25 بهمن 86 از 100 به عنوان انتظاری یاد کرده بودم که در یک صدمین روز حضورم در بجنورد برآورده شد.امروز مهندس احدیان سردبیر روزنامه خراسان میهمان دفترمون بود.به خاطر این که همکاران به زحمتی نیفتند بدون اطلاع قبلی جلسه ای رو برای ساعت 30/10صبح تدارک دیدم و بعد موضوع رو به اونا اطلاع دادم.نیم ساعتی به شروع جلسه مونده بود که خبر تودیعم و معارفه سرپرست جدید رو به یکی دو تا از بچه ها گفتم و دیری نپایید که گوش به گوش و دهان به دهان پیچید.
جلسه حدود ساعت 11 آغاز شد و من طبق روال همیشگی که در اولین و آخرین جلساتم صحبتی نمی کنم فقط به خیر مقدم و خوش آمد گویی به میهمانان بسنده و از خدمات و تلاش های نیروها و دست اندرکاران دفتر تشکر کردم.مهندس احدیان هم با لطفی که نسبت به من داره از کارهای انجام شده در این مدت کوتاه تقدیر کرد و پس از بیان صحبت هایی برای حاضران،آقای حبیب ا... یزدانی از فرهنگیان بازنشسته منطقه به عنوان سرپرست جدید دفتر معرفی شد.
از نکات قابل توجه در
سخنان سردبیر روزنامه که من نیز همواره در جلسات مختلف مورد تاکید قرار می دادم و به نوعی رعایت نکردن اون باعث دلسردیم شده بود بی توجهی به رعایت سلسله مراتبه که کمتر از سوی برخی نیروها مورد توجه قرار می گیره.مهندس احدیان ضرر ناشی از این حرکات رو ابتدا متوجه خود نیروها دونست و رعایت این نکته رو به بچه ها توصیه کرد.
بد نیست بدونین از ادعاهای عجیب و غریب من در پایان جلسه،بیان جمله ای بود که پس از تشکر به خاطر تحمل 100 روزه حقیر از سوی همکاران و کسب حلالیت قصورات احتمالی بیان داشتم.من با صراحت اعلام کردم به جز یک دستگاه سیستم رایانه که به صورت اضطراری لازم است و 3 خط تلفن جدید،این دفتر با هیچ کمبودی مواجه نیست و حداق
ل تا 3-2 سال دیگه نیازمند امکانات جدید نخواهد بود.
جلسه در ساعت ۲۰/۱۲ با سخنان جناب حاج آقای محسنی از همکاران خوب و پیشکسوتان عرصه مطبوعات استان و هم چنین اهدای هدیه ای که جناب مجرد تدارک دیده بود پایان یافت و از اون جا که بر اساس برنامه قبلی،ساعت ۳۰/۱۲ دیداری با مهندس جهان بخش استاندار خراسان شمالی داشتیم راهی استانداری شدیم.
در این دیدار نیز مهندس جهان بخش و مهندس احدیان صحبت هایی در خصوص مباحث کاری و موارد استان مطرح کردن که در خاتمه این دیدار با معرفی سرپرست جدید دفتر و تشکر از خدمات چند ماهه حقیر و گرفتن عکس یادگاری پایان یافت.
در همین جا بازم لازم می دونم از همه دوستان و همکاران دفتر بجنورد به خاطر این که من رو در جمع خود پذیرفتن تقدیر کنم و از اون جا که ممکنه در خلال کار،برخوردهایی سهوی یا مصلحتی صورت گرفته باشه از همه عذر خواهم و حلالیت می طلبم.امیدوارم حقیر رو از دعاهای خیر خود که همواره نیازمند اون هستم بی نصیب نذارن و من نیز در جوار حرم امام رضا(ع) دعاگو خواهم بود.
حاشیه:
آخرین خبر خوش دوران مسئولیتم موافقت با استخدام ۲ نفر از نیروهاییه که چند روز پیش درخواستش رو داده بودم.این خبر رو سردبیر روزنامه در همین جلسه اعلام کرد که از شدت خوشحالی داشتم بال در میاوردم.
بعد از ظهر امروز در حالی که مهندس احدیان سوار بر خودروی روزنامه عازم مشهد بود با هر زور و توانی که بود مجوز خرید 3 خط تلفن رو به عنوان آخرین درخواست گرفتم تا دیگه مشکل تلفن دفتر و ترافیک های اون برای سال ها برطرف شه.
اولین روز از آخرین ماه سال رو در حالی آغاز می کنم که هنوز در بجنوردم و در خدمت همکاران این دفتر.در این روزهای پایانی حضور،گویا بالاخره طلسم دفتر نشینی من هم شکسته شد و به لطف برادران پورخیاط سری به استخر این شهر زدیم.ساعت 30/20 در مقابل ورودی استخر شهروند جمعیتی ایستاده بود و مسئول استخر حاضران رو برای ساعت 21 به بعد وعده می داد اما با نگاهی به سعید،شناخت او و سپس معرفی حقیر،مسئول استخر ما رو به داخل فراخوند و به اتاق خود هدایت کرد سپس همون جا لباس در آوردیم و آماده شنا شدیم.
مدت ها استخر نرفته بودم و بدنم اصلا آمادگی نداشت برای همین هم چند دقیقه ای به آب بازی(!)و سپس تماشای هیجان حاضران پرداختیم.خیلی زود به سراغ سونا و جکوزی رفتیم و بر خلاف همیشه که به راحتی از آب کنده نمی شدم لباس پوشیدیم و با تشکری از لطف مسئول استخر اون جا رو ترک کردیم.
در دقایق حضورم به مقایسه این مکان ورزشی با اون چه در بیرجنده پرداختم و اختلافات زیادی بین این 2 مجموعه دیدم.گرچه عمر استخر بیرجند کمتر از استخر بجنورده ولی می شه جدای از شکل و شمایل شکیل تر و زیباتر مورد مشابه بیرجند،شیوه نگهداری و بهداشت مطلوب تر رو در اون دید.
اما یادآوری این نکته لازمه که بجنورد،به عنوان مرکز خراسان شمالی باید متفاوت از 4سال پیش که شهری از خراسان وقت بود باشه بنابراین توسعه ای سریع و همه جانبه در تمام امور از جمله اماکن ورزشی و تفریحی رو می طلبه در حالیه که در چنین مورد کوچکی هنوز به داشته های گذشته خود اکتفا می کنه!