تبليغاتX
یاد نوشته ها

     بعضی اتفاقا،کارا و حرکات عده ای یا نمی دونم اسمش رو چی باید گذاشت بهت روحیه می ده.اون قدر که آدم از زمان انجام اون کارا یا با اونا بودن هم پر انرژی تر می شی.وقتی می بینی هنوزم دل هایی به یادت هستن دو چندان شارژ و برای ادامه کارات تحریک می شی.

     امروز یکی از بچه های دفتر بیرجند تماس گرفت و خواست در آخرین روز فروردین،عید رو تبریک گفته باشه!تعجب هم داره آخه 31 فروردین مگه وقت تبریک گفتنه؟شاید چنین هم باشه ولی به خدا قسم این تبریک اون قدر بهم چسبید که شاید تبریکات به هنگامش چنین لذتی نداشت.بازم مرحبا به معرفتش که همین تبریک دیر هنگام رو به نگفتنش ترجیح داد و به بهونه اون از کسی که یک زمون خدمتی بهشون کرده احوالی پرسید.از همه مهم تر کاری کرد که اونایی که باید می کردن نکردن!اون که به گمانم کوچک ترین عضو دفتره ازم برای شرکت در مراسم افتتاح ساختمون جدید دفترشون که فرداست دعوت کرد.بغض گلوم رو گرفت و از این همه محبتش به وجد اومدم.دعوتش خیلی صمیمی،با اصرار و بی ریا بود.بد نیست بدونین که پیشنهاد برگزاری مراسمی برای افتتاح ساختمون بیرحند از من بود و همون زمان (مسئولیتم در بجنورد) ازشون خواستم من هم به عنوان سرپرست سابق دفتر در مراسم شون باشم که گویا فقط قسمت اولش رو شنیده بودن و ...

     دوست خوب دیگری از بچه های دفتر بجنورد هم دیروز در لطفی مضاعف،تماس گرفت و به خاطر پیگیری کاراش،تشکر کرد.گرچه من در مدت کوتاهم نتونسته بودم براش کار بیشتری انجام بدم ولی حضورش رو در دوران خدمتم به عنوان یکی از افتخارات کاریم می دونم.از این عزیز هم به خاطر همه الطافش ممنونم و براش آرزوی موفقیت می کنم.

     ولی نکته قابل تامل،متنی بود که روز چهار شنبه گذشته یکی دیگه از دوستان بجنورد به صورت خصوصی برام فرستاده بود که بسیار شگفت زده،خوشحال و البته به نوعی متاثرم کرد.این بزرگوار که دیگه می تونم حداقل ادعا کنم برای اون هیچ کاری در دفتر انجام ندادم چنان محبتش رو در قالب کلمات آورده بود که با خود شک کردم نکنه مسئولیتی بهش سپرده بودم که خودم بی خبرم!کاش راضی بود متنش رو می ذاشتم تا بخونین و قضاوت کنین.در همین جا مثل خودش آرزومند آرزوهاشم.

     در عین حالی که هیچ انتظاری از هیچ کی نداشته و ندارم و معتقدم هر آن چه در هر جایی انجام دادم به خاطر خدا،دلم و بچه ها بوده ولی نمی تونم خوشحالی حاصل از ابراز لطف شون رو مخفی کنم.خدا یار و نگهدار همه شون باشه.

ضایعه درگذشت پسر عموی همکارم آقای محمود علیزاده رو به ایشون تسلیت می گم    

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:4  توسط مجتبی نوریان  | 

     دیروز صبح داشتم از سر درد می مردم و با وجود این که 2 تا بروفن مصرف کردم سر دردم خوب نشد که نشد.عصر اومدم خونه و خواستم دراز بکشم که احساس کردم بدنم تنبل شده و نیاز به ورزش داره و این سر درد هم باید از همون باشه.رفتم سراغ کمد و بالاخره کفش های ورزشی بیچاره،بعد از حدود یک سال،بیرون رو دیدن!تماشای قیافم با لباس و کفش ورزشی در حالی که هندس فری موبایل در گوشم بود برای خودم هم جای تعجب داشت.ساعت 20:35 از خونه زدم بیرون و 20:45 حرکتم به دور پارک ملت رو شروع کردم.وای چه هوا و جمعیتی!جون می داد واسه نرمش و یه دوی درست و حسابی.

     دور اول رو با قدم های بلند به اتمام رسوندم و هوس کردم یه دور دیگه هم بزنم(هر دورش حدود 7/3 کیلومتره!فکر نکنین 2-1 متره ها) و این کار رو کردم.در تموم مسیر،داشتم از نشاط بال در میاوردم.دائم نگام به نوک درختان سپیدار بود و آسمون و خدا رو به خاطر موقعیت هایی که بهم داده شکر می کردم.شاید بعد از 6 سال از اومدنم به مشهد،دیشب یکی از شبایی بود که احساس می کردم توی این شهرم چون من همیشه مسیرم،خونه و دفتر روزنامه است و بس.از این به بعد تصمیم گرفتم شبا برم پارک و ساعتی ورزش کنم.

     بعد از اون خسته و مونده به سمت خونه راه افتادم.از سرکوچه یه بسته نون،سبزی،ساندویچ و ... خریدم.جاتون خالی بعد از شام،زدم به سبزی پاک کردن و شستن و ضد عفونی کردن شون.راستش سبزی یکی از خوردنی هاییه که خیلی دوستش دارم ولی تا حالا به خاطر تنبلی،سراغش نمی رفتم.خلاصه امروزم که تعطیلیم بود اولش می خواستم برای ناهار از بیرون غذا بگیرم ولی تصمیمم عوض شد و یه آبگوشت مشتی پر ملات گذاشتم روی گاز و از خونه زدم بیرون.کاش ظهر میومدین و این دست پخت عالی(!) رو با سبزی تازه،فلفل سبز،ترشی،سالاد و ... میل می کردین.نترسین کم نمیومد نهایتش این بود که آبش رو زیاد می کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:21  توسط مجتبی نوریان  | 

     ۱۰روزی می شه که توی تحریریه روزنامه،مسئولیت گروه ایران بهم محول شده و کارم رو شروع کردم.گرچه توی این مدت کوتاه نباید توقع تحول اون چنانی در کارها رو داشت ولی در مجموع با ارزیابی فعالیتم نسبت به گذشته ای نه چندان دور،یعنی یکی دو ماه پیش در می یابم که اون انگیزه های قبل در وجودم کم رنگ شده.

     البته این بدان معنا نیست که دل به کار نمی دم و بی خیال،دارم ساعت کار می گذرونم بلکه برعکس بر اساس وجدانی که خدا در من نهاده،تمام تلاشم رو برای انجام کاری که شرمنده خودم نشم صرف کرده و می کنم ولی انجام کار اضافی رو در حد و حدودی که طی 6 سال گذشته انجام دادم دیگه نمی پسندم.

     خوشبختانه با شناختی که با خبرنگاران کشوری از دوران حضورم در قسمت معاونت امور شهرستان ها دارم باهاشون بیگانه نیستم و اونا هم با لطفی که از قبل داشتن من رو در جمع شون پذیرفتن و شاید هم دارن به نوعی تحملم می کنن و فعلا دم نمی زنن!(این ارتباط در حدیه که ۳-۲ روز پیش یکی از خبرنگارای شهرستان ها حدود نیم ساعت تلفنی درد دل کرد و بعد که تخلیه شد قول داد مصمم تر از همیشه کار کنه).

     در راستای بهبود کارهای این صفحه،برنامه هایی رو تدوین کردم و مواردی رو هنوز در ذهنم می پرورونم که در صورت تایید آقایون مسئول،باید با کمک همکاران شهرستان ها عملی شه.در این بین ممکنه عده ای نتونن با برنامه های جدید هماهنگ باشن که در کنار ارادتی که به همشون دارم بعد از حجت تمامی و همراه نشدن،باید نسبت به حذف و تعیین جایگزین اونا اقدام کرد.

     از طرفی هنوز تعدادی از مراکز استان ها بدون خبرنگاره که اون هم باید در پروژه ای مورد توجه قرار بگیره و افرادی برای اون مناطق انتخاب و گزینش بشن.هم چنین بر آنم با ارائه درخواست برپایی همایشی ویژه خبرنگاران به ویژه کشوری ها که تا به حال چنین برنامه ای براشون برگزار نشده،زمینه آشنایی حضوری و ترغیب و تشویق بیشترشون فراهم بشه.

     فقط خدا کنه اینا دیگه مثل قبلی ها نباشن که ...!!!

حاشیه:

     از روی وظیفه ای که احساس می کردم (بخونین فضولی!) پی گیر نامه ای شدم که چندی پیش برای قراردادی شدن ۲ تا از خبرنگاران بجنورد نوشته بودم.با کمال مسرت،خبردار شدم که خوشبختانه داره مراحل نهاییش طی می شه.من که خیلی ذوق کردم خواستم شما هم بی نصیب نمونین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:41  توسط مجتبی نوریان  | 

     آسمون بزرگه.اون قدر بزرگ که شاید از تصورت خارج باشه ولی با همه بزرگیش،خیلی رئوفه.در مهربونی و راز داریش،همین بس که سر به آسمون می بری و دست به سویش دراز می کنی.اون وقت هر چی می خوای بهش می گی و ازش می خوای تا به خدا برسونه.اونم مهربون و دل نازکه و همه صحبتات رو گوش می کنه.از اون بالا بالاها جوری نگات می کنه که احساس می کنی کنارته.

     اما امشب دلش گرفته و بغضش ترکیده بود.از ساختمون که بیرون اومدم اول بهش غر زدم که حالا چه وقت اشک ریختنه!آخه توی فاصله چند قدمی تحریریه تا صندوق های جلوی در روزنامه،برگه های کارانه بچه های خراسان جنوبی و مرخصی یکی از همکاران رو حسابی خیس کرد.خودم هم داشتم زیر قطرات اشکش خیس می شدم ولی یهو به خودم اومدم و خبرایی که این روزا می خونم "مردم فلان شهر و فلان استان دست به آسمون دراز و تمنای بارون کردن."

     خجالت کشیدم و زیر بارون آسمون سیاه اما زیبای شب،قدم زنان تا میدون فردوسی رفتم.حرفای زیادی باهاش داشتم تا به اون بالاها برسونه.بعضی حرفام اون قدر غمناک بود که اشکاش بیشتر و بیشتر شد تا جایی که سکوت رو ترجیح دادم و با دستم اشکاش رو از صورتش پاک کردم.بعدش از خوشی هام و نعمتایی که خدا بهم داده براش گفتم.چشاش برقی زد و خندید.احساس کردم من و آسمون امشب خیلی با هم دوستیم.

حاشیه:

     هنوز 48 ساعت از نوشتن پست قبلیم نگذشته که امشب بهم زنگ زدن و خبری رو دادن که توی آغوش آقا باهاش در میون گذاشته و ازش خواسته بودم.تازه ازم دلخور بودن که چرا دیروز تلفنم رو جواب ندادم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:16  توسط مجتبی نوریان  | 

     پشت پنجره فولاد اونم در هنگامه غروب جمعه،صفایی داره.صدای چوبک هایی که بر طبل ها کوبیده  و نفس هایی که در بوق ها دمیده می شه ناخداگاه زمزمه رضا رضا رو بر لبانت جاری می کنه.از خود بی خود می شی و می ری جلو،جلو و جلوتر تا انگشتات،پنجره رو لمس کنن.اتصال برقرار می شه و خودت رو در آغوش آقا حس می کنی.نوری طلایی تر از رنگ ظاهر پنجره بر وجودت می تابه و گرمت می کنه.سر بر شونه هاش می ذاری و اون قدر اشک می ریزی که با اشکات می تونی وضو بگیری.

     فرصت کمه و باید آقا رو رها کنی چون او فقط مال تو نیست و همه اینایی که به نرده ها متصل شدن منتظر باز شدن پنجره ان تا آقاشون،گوشه چشم و نیم نگاهی بهشون داشته باشه.ناگه گریه های آروم زنی که در مجاورت ایستاده به شیون و سپس فریاد تبدیل می شه.دیگه طاقت نمیاره و بالاخره داد یا امام رضا سر می ده و می گه:علی رو از تو می خوام...یا امام قریب،علی روی تخت بیمارستانه ... آقاجون جواب بچه هاش رو چی بدم؟ ... مکثی می کنه و این بار آقا رو به جون جوادش قسم می ده و بازم تکرار و تکرار و ...

     طنین قرآن،فضا رو روحانی تر و اذون مغرب،تو رو به سمت جمعیتی که برای اقامه نماز ایستادن دعوت می کنه.نمازگزارانی که می خوان از درگه مقربی به تقرب برسن.سر از آغوش آقا بر می داری تا واجبی رو ادا کنی.وداع رو جایز نمی دونی چون هنوز باهاش کار داری!به نشونه ادب و احترام،دست بر سینه می گیری،عقب عقب می ری و یه کم از آقا دور می شی.صدای شیون زن،هنوزم در طنین دلنشین اذون شنیده می شه و کمی اون طرف تر،جمعیتی از این که زوجی،سر آغاز زندگی شون رو در هنگامه با معنویت اذون مغرب در محضر آقاشون شروع کردن،شادن.

     قد قامت الصلوة موذن،تو رو به گفت و گو با خدا فرا می خونه،لبیک گویان دست ها رو به نشونه نیاز بالا می بری،به امام جماعت اقتدا می کنی و ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط مجتبی نوریان  | 

     6 سال گذشت.نمی خوام مثل خیلی ها بگم توی یک چشم بر هم زدن بود گرچه زود گذشت.بیستم فروردین 81 روزی بود که پس از سال ها کار و تلاش به عنوان یک خبرنگار جزء در کاشمر که رویای رسیدن به اون هم برام ناممکن بود به صورت رسمی وارد روزنامه خراسان شدم.این ورودم رو مدیون حاج آقای فیروزیان معاون وقت و فعلی روزنامه هستم.از سال 75 که کارم رو با خراسان شروع کردم ایشون معاونت شهرستان های این روزنامه رو عهده داره و می شه گفت از مسئولان قدیمی محسوب می شه.

     اواخر سال80 بود که آقای فیروزیان کار در روزنامه رو بهم پیشنهاد داد و من که تا اون موقع به توصیه پدرم از قبول کارهای اداری امتناع می کردم به خاطر علاقه ام به خبرنگاری این پیشنهاد رو پذیرفتم و ایشون زمینه کارها رو فراهم کرد و از 20 فروردین 81 در روزنامه خراسان مشغول به کار شدم.یادمه سمت اولی که بهم دادن مسئولیت امور نمایندگان کشوری بود و دیری نپایید که در زمستون همون سال با راه اندازی قسمت امور ویژه نامه ها،مسئولیت اون به من واگذار شد و اولین ویژه نامه رو هم برای کاشمر در آوردم.

     تا تیر ماه 83 در این پست مشغول بودم که با راه اندازی دفاتر سرپرستی خراسان جنوبی و شمالی که کارهای مقدماتی و تجهیز اونا رو نیز با آقایون موسوی و دفاعی به انجام رسوندیم در11 تیر 83 ابلاغ سرپرستی دفتر خراسان جنوبی به نامم صادر شد و روز 15 همون ماه با حضور حاج آقای فیروزیان،جلسه معارفه ای در بیرجند برگزار و کارم در اون جا شروع شد.مهر 85 بود که به تحریریه مشهد منتقل شدم و در گروه خراسان شمالی کارم رو آغاز کردم.هنوز یک سالی از کار با بچه های اون استان نگذشته بود که 22 آبان 86 حکم سرپرستی دفتر خراسان شمالی رو به دستم دادن و روز بعدش بازم با حضور معاون امور شهرستان ها در بجنورد معرفی و مشغول فعالیت شدم.

     البته این دوران رو باید جرو کوتاه ترین ایام مسئولیتم بدونم چرا که بیش از 100 روز به درازا نکشید و با برگشتم به مشهد،دوباره راهی تحریریه شدم.از 16 فروردین یعنی چند روز گذشته،مسئولیت صفحه ایران به من سپرده شد و در حال حاضر در این سرویس مشغولم و این بار قسمت شد با خبرنگاران کشوری مرتبط باشم.در این میون و طی 6 سال فعالیت در روزنامه خراسان در 6 مسئولیت که 3 مورد اون به عنوان اولین ها بود فعالیت کردم.امور نمایندگان کشوری،امور ویژه نامه ها و سرپرستی دفتر خراسان جنوبی از جمله کارهای صفری بود که در3-2 سال اول کارم به من سپرده شد و با توجه به سختی های شروع هر کار،متحمل زحمات فراوانی شدم.

     البته دوران 100 روزه سرپرستی خراسان شمالی رو از حساس ترین دوران کاریم می دونم که بسیاری ازمواردی رو که حتی در مخیله ام نمی تونستم بهشون فکر کنم چه رسد به لمسشون در اون جا دیدم یاد گرفتم و بنا رو بر اصلاح امور خود گذاشتم.دورانی که هر ساعتش کلاسی بود و هر کدوم از افرادش استادی!درس های خوبی در اون دانشگاه فرا گرفتم که اگه اونا رو چند سال پیش یاد گرفته بودم الآن باید در جایگاه های دیگری قرارداشتم!!!

     اما اون چه از کودکی تا حال همواره مد نظر من بود که شاید دیگه کمتر برام اهمیت داشته باشه ارجحیت دیگرون بر خوده.هرگز در جایگاه هایی که قرار داشتم منافع خود رو بر دیگرون ترجیح ندادم و بر عکس،پله شدم تا دیگرون بالا برن ولی در بیشتر مواقع همون بالا رفته ها لگد مالم کردن.

     یادمه در مقطعی فقط به خاطر آرامش بچه های بیرجند که با حضور همکاری به شدت به هم ریخته بود خود رو فدا کردم و با مقاومت در مقابل عاملش،زمینه برگشت اون و سپس خودم رو فراهم کردم تا ضررش به دیگرون نرسه و چنین هم شد.در مورد اخیر بجنورد نیز هرگز به فنای کسی رضایت ندادم و بازم بقای دیگری رو با وجودی که می دونستم بر موقعیت،شخصیت،سوابق و از همه مهم تر حیثیتم تاثیر منفی داره بر خود ترجیح دادم و چنین شد.

     امروز که کوله پشتی ایام رو بر زمین گذاشتم تجربه های زیادی توش می بینم که شاید خیلی ها به خاطر این که کم سابقه ام،کمتر حرف می زنم و از خودنمایی دوری می کنم باور این داشته ها و داره ها رو نداشته باشن.در عین حال هر چی بود و نبود تموم شد.تموم بدین معنی که این کوله پشتی رو امروز در زیر خروارها خاک مدفون می کنم تا چیزی از اون برای استفاده دیگرونی که خیلی هاشون نمک رو می خورن و نمک دون رو می شکنن باقی نمونه.

     آری 6 سال تجربه حضوری و میدانی همراه 6 سال پشتوانه و تجربه جنبی به خاک سپرده شد تا از دید نامحرمان زالو صفت پنهون بمونه.بارها از خود پرسیدم که به راستی چرا همیشه باید مهره باشم و فرصت ها رو بدم به دیگرون؟ واقعا چرا؟زین پس اگه قراره مهره باشم بهتره مهره ای باشم که در بازی با اطرافیان،کیش و مات کنم نه این که کیش و مات بشم. 

حاشیه:

     بیستم فروردین سالروز استخدام همکارانم آقایون محمود علیزاده،علی اصغر خسروی و جواد کریمی و خانوم ها فاطمه زهرا قاسمی،هاجر فرخ نژاد،فاطمه جمشیدی و اکرم اسعدی رو بهشون تبریک می گم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:16  توسط مجتبی نوریان  | 

     یکی دو روز پیش دقیقا نظیر اتفاقی رخ داد که بچه ها چهل و چند روز پیش شاهدش بودن!صحنه های این اتفاق چنان با اون روز شباهت داشت که من رو برای لحظاتی شگفت زده کرد!همونی شده بود که از خدا خواسته بودم.توی چند پست قبل نوشته بودم که خدایا مثل همون کارایی که سرم آوردن،سرشون بیار تا مزه اش رو بفهمن و فکر می کنم چنین شد.

     اون روزسر زده اومدن،جلسه ای در کمال ناباوری بچه ها برگزار کردن و وداعی برای من و شروعی برای عزیزی رقم خورد.در اتفاق اخیر نیز چنین شد عصر روز قبلش تصمیم رفتن شد و صبح زود حرکت کردن.در همون ساعت ها که میانه روز بود جلسه ای باز در کمال ناباوری بر پا و سخنانی بیان شد و حاصلش وداعی و شروعی دیگر!

     البته در این بین یک نکته بود و این که چه تعداد از اون جلسه خوشحال شدن و چه تعداد از این مجلس.با این قیاس می شه  تفاوت افراد رو پیدا کرد.

     عزیزان،روزگار آیینه عبرته ولی افسوس که ما در خواب غفلتیم.چرا در جایی که می شه صادق کار کرد بزنیم جاده خاکی و فکر کنیم با خاک دادن پشت سری ها می شه پیش رفت؟خب معلومه یه جایی یکی دیگه پیدا می شه که ازمون جلو بیفته و تموم خاک هایی که به دیگرون پاشیدیم رو یه دفعه بریزه رومون و مدفونمون کنه!

     بیایم کار با صداقت و محبت با یکدیگه رو برای یه دفعه هم که شده امتحان کنیم و ببینیم حاصلش چی می شه اگه بد شد که همون جا برای همیشه لگد مالش کنیم وگرنه اون رو بسان تابلویی در قاب بگیریم و نصب العین خود کنیم.

     از همه مهم تر فقط به خالق هستی توکل کنیم و به اون متصل شیم و بدونیم که چسبییدن به بنده هاش،یعنی نصب برچسب تاریخ مصرف بر خود.

     حالا مونده یک نفر دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:16  توسط مجتبی نوریان  | 

     روز گذشته وضو گرفتم و با ذکر صلوات و قرائت آیه ای از منزل خارج شدم و با توکل به خدا به سمت دفتر روزنامه به قصد شروع کار جدیدم حرکت کردم.ساعت۱۰بود که پشت میزم حاضر شدم و آقای تقی پور مطالب صفحه ایران رو که ویژه استان کرمانشاه آماده کرده و تحویل آقای بنی اسدی داده بود برای تایید و امضا به من داد.

     فکر می کنین اولین مطلبی رو که خوندم چی بود؟حدس که می تونین بزنین، اونم نه؟!باشه خودم می گم.مطلبی بود در مورد ازدواج (!) با عنوان "مردان کرمانشاهی تمایلی به ازدواج ندارند!"با خود گفتم حالا بیا و درستش کن اذیت و آزار دوستان کمه که حالا امروز این مطلب رو هم علم می کنن و بساط شوخی و اذیت شون جوره.ولی کور خوندن چون من گوشام از این حرفا پره و یکیش در و دیگریش دروازه (البته فقط کرمانشاهی نیستن که این خصلت رو دارن ها!!!).

     بالاخره اولین امضام رو بالای صفحه زدم و رفتم سراغ خوندن بقیه مطالب.کار روز اول چندان سخت نبود و خوشبختانه مراحل صفحه آرایی اون تا ساعت ۱۶ تموم شد و بعد از اون باید تا ساعت ۲۰/۱۷ که ساعت کارم تموم می شد یه جورایی خودم رو مشغول می کردم.واسه همین رفتم سراغ بهرام غفاریان و حاج آقای محسنی که همون جا خبر قطعی رفتن حاج آقا به بجنورد برای تصدی مسئولیت تحریریه خراسان شمالی رو شنیدم و ...

     امروز هم سعی کردم زودتر برم دفتر تا بتونم سریع تر صفحه ایران رو رد کنم.وقتی رسیدم متوجه شدم هیچ کدوم از خبرنگاران استان ها صفحه آماده ندارن و مجبور شدم خودم نیم ساعته گزارشی رو تولید و ارائه کنم.گرچه پس از مدت ها دوری از نوشتن،کار نسبتا سختی بود ولی توی یه چشم بر هم زدن آماده اش کردم و تحویل ویراستار و معاون سردبیر دادم و رفتم سراغ تولید بقیه مطالب صفحه.

     امروز برام روز بسیار خوبی بود و همراه خوشحالی خیلی ها خوشحال بودم اون قدر که بهترین روز امسالم رو گذروندم.امروز بود که با وجود تموم بدی هام،به پاکی دلم یقین پیدا و ازخدا به خاطر این که جوابم رو خیلی زود داد تشکر کردم.واقعا باید قبول کرد که دنیا دار مکافاته و ...

     از طرفی بعد از ظهر بود که از شرکت سایپا تماس گرفتن و اعلام کردن دعوت نامه ثبت نام ماشینم اومده و باید برم تحویلش بگیرم.خدایا بازم از این که بخشی از دعای سال تحویلم رو مستجاب کردی ممنونتم البته اگه زیاده خواهی نباشه هنوز مزد یکی دیگه از اونایی که بد جوری بهم بد کرد و خودت می دونی مونده.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط مجتبی نوریان  | 

     بالاخره چله نشینی پایان مسئولیت بجنوردم با گذر از سیزده بدر و رد نحسی اون،غروب روز گذشته تموم شد و پس از این که برای کمک به همکار عزیزم بهرام غفاریان که خیلی ارادتمندشم مطالب صفحه نیشخند رو به عنوان آخرین برگ صفحات خراسان شمالی خوندم کار جدیدم در تحریریه مشهد مشخص شد.

     گرچه این کار با همونی که می خواستم و شناختی که ازش دارم جور در اومد ولی با توجه به روحیاتم از نحوه واگذاریش هنوز بهم ریخته ام(یعنی بازم این که کاش هرگز پام به بجنورد نمی رسید).نمی دونم خدا چه اخلاقی رو در من نهاده که به شدت از منت گذاشتن و طرح مکرر هر کار یا لطفی،گریزانم ولی گویی بسیاری از این کار لذت می برن!

     همون طور که خیلی از دوستان می دونن من همواره سعی کردم از ذکر کارایی که برای دیگرون یا حتی وظایفی که انجام می دم خودداری کنم تا کسی در مقابل،خودش رو مدیون ندونه ولی مثل این که چنین خلقی رو نیز باید به زباله دون بندازم و از این پس نذارم کارام از دید و توجهات پنهون بمونه.

     آخرین نمونه کاری که از دستم اومد و انجامش دادم پیگیری قراردادی شدن 2 تا از نیروهای دفتر خراسان شمالی بود که با وجود انجام مکاتبات و مذاکرات متعدد،هنوز خود اون افراد که اسامی شون پیشنهاد شده از این کار خبر ندارن چه رسد به بچه های دفتر.این در حالیست که تا در بجنورد بودم می تونستم اسامی شون رو حداقل به خودشون اعلام کنم ولی خلقیات و روحیات،چنین اجازه ای رو بهم نداد تا خدای نکرده شاهد الطاف مضاعفی از سوی دوستان نباشم.این فقط نمونه ایست و مثل اون ده ها مورد دیگه ...

     در عین حال با الطافی که آقایون به کرات در نشست اخیرشون بهم یادآور شدن،مسئولیت صفحه ایران (صفحه ۶ روزنامه) به من سپرده شد که البته باز با همون الحان محبت آمیزشون یه جورایی اعلام کردن که این مسئولیت موقتی و برای محک زدنمه تا ببینن از عهده اش بر میام یا نه!(بد نیست دوستانی که در خراسان های جنوبی و شمالی با سوابق کاری کم،عنوان مسئولیت یا به قول خودشون دبیر صفحه ای رو یدک می کشن از این پس قدر الطاف و جایگاه هایی که بهشون اعطا کردیم رو بیشتر بدونن).

     خلاصه بعد از این که بچه های 3 خراسان به ویژه جنوبی ها و شمالی ها کار کردن با من رو تجربه کردن این بار نوبت خبرنگاران کشوریه که باید فعلا تحملم کنن.امیدوارم بتونم برای این صفحه و همکاران عزیزم در شهرهای کشور مفید باشم.

     در همین جا از دوست و استاد عزیزم بنی اسدی که تا به حال مسئولیت این صفحه رو بر عهده داشته و زحمات زیادی برای اون کشیده ممنونم و با تبریک ترفیعش به معاون سردبیری (ویژه نامه های جیم و بایت و صفحه حوادث) برای شروع به کار فردام ازش،کسب اجازه می کنم.

حاشیه:

گاهی وقت ها انسان ممکنه از کوچک ترها توقعاتی داشته باشه ولی در مواقعی بزرگ ترها  کارایی می کنن که واقعا آدم شرمنده اونا می شه.امروز ظهر حاج آقای محسنی که از پیشکسوتان مطبوعات استان هستن و سابقه آشنایی من با ایشون به ۵ ماه نمی رسه به تلفن همراهم زنگ زدن و ضمن تبریک از کار جدیدی که بهم دادن ابراز خوشحالی کردن و در این بین مونده بودم که چی بگم.آخه ایشون می تونستن فردا که همدیگه رو می دیدیم این حرفا رو بگن نه در روز تعطیل و اوقات استراحت شون.اینا نکات و موارد ریزیه که برام ارزشمنده و باید من و امثال من به عنوان شاگردان این بزرگواران ازشون درس بگیریم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:53  توسط مجتبی نوریان  | 

     از اون جايي كه از بد روزگار (شما بخونين علاقه وافر) به حرفه شريف خبرنگاري رو آورديم بايد يه جورايي حواشي اون رو هم تحمل كنيم.يكي از اين حواشي،اومدن سر كار اون هم در روز سيزده بدره!ديگه نمي شه كاریش كرد و بايد سوخت و ساخت.البته تا يادم نرفته اين رو بگم كه من 13 و 14 نوروز رو مرخصي گرفته بودم ولي بازم از اون جايي كه زيادي عشق كار هستم تصميم گرفتم مرخصيم رو لغو كنم و بیام دفتر روزنامه!

     براي همين روز گذشته به اتفاق يكي از دوستان خوب و هنرمندم كه خيلي از شماها مي شناسيدش راهي مشهد شديم.منظورم همون جوون تپل با مزه و خوش ذوقيه كه دستي توي كار سینما داره.اي بابا چه قدر خنگين كه هنوز نشناختينش!محمد خزاعي رو مي گم ديگه.تعريفش نشه از اون بچه هاي با حاله كه البته گاه و بي گاه،سوتي هاي جالبي مي ده و شنيدن فقط يكيش می تونه تا يه سال شارژت كنه.

     چون زيادي عشق به كارم و براي رسيدن به مشهد عجله داشتم با سواري،راهي شديم گرچه به اجبار تا تربت حيدريه رو با يه ماشين و بعدش رو هم با يه ماشين ديگه اومديم.از اين كه در بين راه با يكي از كارمندان نيروي انتظامي بجنورد كه تربتي بود آشنا شديم و كلي اطلاعات بجنوردي با هم رد و بدل كرديم و ... كه بگذريم ساعت 20 بود كه به مشهد رسيديم.در بين راه،محمد با آقاي بابارضا از دوستان قديمي (البته بهتره بگم از مربيان دوران تحصيلم در دانشگاه) كه الآن توی دفتر فرهنگ دانشگاه آزاد اسلامي مشهد شاغله،تماس گرفت و گفت شام مي ريم خونشون اما وقتي رسيديم خونه،ازش خواستيم اون بياد پيشمون.اونم نامردي نكرد و هنوز گوشي رو نذاشته بوديم خودش رو به سرعت باد رسوند و زنگ خونه رو به صدا در آورد.

     در رو كه باز كردم ديدم بابارضاي عزيز با همون لبخند هميشگيش وارد شد و از پشت سرش،دوست ديگمون آقاي يوسف پور (مسئول حراست دانشگاه آزاد كاشمر) همراهيش مي كرد.با اومدنشون جمع مون تکمیل شد.مدت ها بود چنين نشستي نداشتيم و به ياد ايام،كلي گفتيم و خنديديم.بد نيست بدونين كه اين 2 تا بزرگوار از چهره هاي سياسي شهرمونن و در جريان انتخابات،سراغ هر كانديدايي كه مي رن معمولا بنده خدا به زمين مي خوره و بعدش اون كانديداي نگون بخت به مهره اي سوخته تبديل مي شه و ...

     خلاصه بعد از كلي حرف و يادآوري خاطرات گذشته،راهي فرودگاه شديم تا بليت محمد رو كه براش از تهران بارنامه كرده بودن تحويل بگيريم.ساعت به نيمه شب نزديك مي شد و بايد براي صرف شام جایی پیدا می کردیم.گرچه من و محمد،شب ها شام نمي خوريم ولي به خاطر اين كه اين 2 تا عزیز به خانوماشون تلفن زده و گفته بودن شام نميان جهت ماشين رو به سمت طرقبه تغيير داديم و اون موقع شب كه بيشتر مردم براي بیدار شدن به موقع صبح زود و حرکت به سمت ييلاقات در خواب بودن خودمون رو در طرقبه و پيچ ها و خم هاي جاده اش ديدم.

     باغات و رستوران ها رو يكي پس از ديگري پشت سر گذاشتيم تا بالاخره جلوي رستوران ... (اسمش رو نمی گم که تبلیغ نشه) ترمز زديم و پياده شديم.وقتي داخل شديم و به ساعت نگاه انداختيم عقربه ها 8 دقيقه بامداد رو نشون مي داد يعني وارد روز 13 شده بوديم.هوا نسبتا خنک بود و چون من پیراهن نیمه آستین تنم بود (اونایی که می خوان گزارش کنن بد نیست بدونن که شلوار لی هم پوشیده بودم یعنی تیپ اسپرتی) احساس سرما بهم دست داد و سریع رفتیم توی یکی از آلاچیق ها.به خاطر همین سردی هوا دیزی سفارش دادیم و جای شما خالی ...

     خلاصه تا پاسی از بامداد اون جا بودیم و سیزده رو به عنوان اولین ایرونی ها در اون ساعات بدر کردیم!تازه سیزده به در،چهارده به تو،هاکوت کوتو،هاکوت کوتو هم خوندیم و چون سبزه هامون رو با خودمون نبرده بودیم و از طرفی احساس کردیم دیگه سبزه،برای باز شدن بخت ما جواب نمی ده!رفتیم سراغ ۲ تا درخت سپیدار بلند و البته کهن و سر شاخه هاشون رو به هم گره زدیم و در این بین برای باز شدن بخت بسیاری از خانوم ها هم که می خونن "سال دیگه خانه شو (شوهر)" دعا کردیم.

     و این بود سیزده بدر از نوع خبرنگاریش تا آقایون فکر نکنن خبرنگارا رو با فراخوندن به کار،می تونن از رفتن به سیزده بدر باز دارن!

حاشیه:

     آقایون بی تقصیر،یغمایی،بامحبت و دوستان دیگمون در دانشگاه آزاد کاشمر زیاد نگران نباشن چون توی این جلسه،حسابی ازشون یاد و جاشون رو خالی کردیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 15:7  توسط مجتبی نوریان  | 

     با چشم بر هم زدنی 10 روز از سال جدید گذشت و با چشم به هم زدنی دیگه،سال رو تموم شده خواهیم دید!

     عید امسال گرچه به لحاظ روحی و روانی بدترین نوروزم بود ولی به لحاظ هم نشینی با عزیرانی چون محمد خزاعی (تهیه کننده سینما)،مهندس احمد محمدپناه (از نخبگان مکانیک کشور و شرکت سایپا)،محمد طاهری (از روزنامه نگاران تهران و عضو تحریریه نشریه شهروند امروز) و دیگر دوستانی که شاید سالی یکی دو بار بیشتر توفیق دیدارشون حاصل نمی شه و هم چنین مروری بر ایام،به نتایجی رسیدم که قطعا در برنامه ریزی،نگرش و طی ادامه مسیر کوتاه یا بلند زندگیم تاثیر فراوونی خواهد داشت.

     خیلی دوست دارم 4 سال اخیر رو که صرف خراسان گردی در 3 استان خراسان و کسب تجربیات تلخ و شیرینی شد از زندگیم حذف کنم و جا خالی هاش که به نوعی بطالت عمر و کار برای دیگرون بود رو با پرداختن به خود و زندگیم پر کنم.دورانی که خیلی زود باید از افکارم پاکشون کنم و فقط به تکامل خود بیندیشم در غیر این صورت جز عقب ماندگی و سوء استفاده دیگرون،حاصلی برام نخواهد داشت.

     حرف برای گفتن زیاده و مجال کم.از اون جا که نمی خوام گذشته رو کالبد شکافی کنم شاید در یکی،دو پست آینده تنها به بخشی از موارد اشاره ای داشته باشم  و برای همیشه نسخه این تجربیات که به سختی و قیمت یک عمر کار و تلاش به دست اومده رو بپیچم و ...

     بازم معذرت که به بی راهه رفتم.در این مجال،لازم می دونم از همه دوستان و عزیزانی که به نوعی در پست قبل،لطف داشتن و سالروز تولدم رو تبریک گفتن تشکر کنم.هم چنین تشکر ویژه ام رو تقدیم می کنم به داود غفوری عزیز و جواد کریمی بزرگوار که به عنوان تنها همکارانم از بجنورد از این روز یاد کردن.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:11  توسط مجتبی نوریان  | 

     پنجمین روز سال رو در حالی می گذرونم که هنوز در مشهد هستم.امروز پنجم فروردین یعنی سالروز تولدم،مصادف شده با شب میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع).این تقارن مبارک رو در ابتدای سال به فال نیک می گیرم و امیدوارم سال نکویی که به قول معروف می گن از بهارش پیداست امسال باشه.

     این چند روز رو فقط به استراحت گذروندم و سعی کردم بی خیال گذشته ها شم و یه جورایی برم توی عالم کما و فراموشی ولی گویی این کار برای من حساس،نه عملیه و نه شدنی.در عین حال باید فکر و ذهن رو به آینده رهنمون شد و از داشته هایی که خدا به انسان داده لذت برد و شکرش رو گفت.

     امیدوارم در این شب زیبا که به عطر گل محمدی معطر است به همه شما در کنار جمع صمیمی و گرم خونواده هاتون خوش بگذره.التماس دعا

     امروز بعد از ظهر راهی کاشمر هستم تا دیدارهای عید رو آغاز کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:19  توسط مجتبی نوریان  | 

     صبح زود 12 سال پیش در چنین روزی بود که با صدای زنگ تلفن و سپس گریه و زاری مادر از خواب بیدار شدیم.او بد جوری بی تابی می کرد و به سمت چمدان لباس دوید.با نگرانی پرسیدیم چی شده که گفت مامان (مادر بزرگ مون) فوت کرده و باید سریع بریم مشهد!خدا بیامرزدش و روحش شاد.

     حرم امشب حسابی شلوغ و البته چراغونی و غرق در نور بود.آخه هم ایام عیده و هم هفته وحدت.جمعیت زوار هم که بی شمار.یه پسر جوون ترک زبون،گوشی تلفن همراهش رو گرفته بود سمت پنجره طلا.بعدش در حالی که معلوم بود با پدرش صحبت می کنه یه حرفایی زد و دوباره با اشک و گریه،گوشی رو گرفت همون سمت و .... خدایا به حق خوبان درگهت،مشکلات همه رو حل کن.

     منتظر تاکسی بودم که جوونی ازم پرسید این موقع می شه بلیت قطار خرید؟با تعجب گفتم بلیت فقط در دفاتر عرضه می شه و راه آهن،بلیت های کنسلی رو می فروشه..گفت ساعت 30/7 شب رسیدم و بلیت برگشتم برای پس فردا صبحه و چون زیارت کردم می خوام اگه بلیت باشه برگردم.گفتم خب حالا که اومدی حیفه به این زودی برگردی.گفت جایی رو برای خواب ندارم بنابراین ترجیح می دم برگردم.چند باری خواستم تعارفش کنم و ببرمش خونه ولی از اون جایی که تنها هستم و شناختی هم ازش نداشتم نتونستم اعتماد کنم.چند جمله دیگه ای صحبت کرد و بعد قدم زنان رفت.مونده بودم چی کار کنم ولی بازم ترس اجازه عکس العمل نداد.البته الآن که فکر می کنم یه کم دچار عذاب وجدان شدم کاش ...

     سوار تاکسی بودیم که یک وانت پیکان ازمون سبقت گرفت.عقب ماشین یه مرد و پسر بچه ای نشسته بودن.راننده تاکسی گفت اون آقاهه رو ببینین.با دقت نگاهش کردیم او یواشکی دست توی جیبش می کرد و یه چیزی مثل مواد رو گلوله می کرد و می نداخت بالا! از تعجب داشتم شاخ در می آوردم.

     یه ماه پیش مثل امروز از مسئولیت سرپرستی دفتر خراسان شمالی که با اکراه پذیرفته بودم و کاش هرگز قبولش نمی کردم راحت شدم.هنوز دارم لطمات روحی و روانی اون 100 روز رو با خودم یدک می کشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:28  توسط مجتبی نوریان  | 

     3روز از آغاز سال می گذره و هنوز در مشهد هستم.از رو در رویی با خونواده به خاطر همه زحماتی که سال گذشته بهشون دادم شرمسارم.از این که ذوق پدر رو پس از سال ها اصرار و آرزو نتونستم برآورده کنم و رویای مادر،تحقق نیافت.از این که پدر طی ۳-۲ ماه اخیر در تکاپو افتاد تا معادل 200 میلیون ناقابل (!) تهیه کنه و مادر با امید،خودروی ال ۹۰ تحویلی اش رو هم چنان برای پیش کش،صفر و کادو پیچ نگه داشته!نمی دونم چگونه باید پاسخ محبت هاشون رو بدم ولی سعی می کنم امروز و فردا که دلم آروم گرفت برای عرض ادب خدمت شون برسم.

     مثل این که باز زدم جاده خاکی!آخه از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرضه اما باید به خودم تمرین بدم که امسالم رو قراره با امید و نگاه به جلو شروع کنم.پس اولاش رو یه جورایی باید گذشت کرد

     از این ها که بگذریم این روزا اون قدر پیام تبریک برام اومده و داره میاد که یه کم به خودم امیدوار شدم!اصلا تصورش رو نداشتم اما دریافتم هنوزم دوستان محبت شون نسبت به حقیر پا بر جاست و این وظیفه ام رو در مقابل اونا سنگین تر می کنه.بیش از 200 پیامک دوستان دوران بچگی،مدرسه،دانشگاه،خدمت سربازی،بیرجند،بجنورد و ... که از نخستین ساعات آغاز سال نو،عطر محبت شون بر مشامم پیچید مرا سرمست کرد.تعداد زیادی نیز به صورت تلفنی لطف داشتن که همین جا یک بار دیگه با تبریک نوروز از همه شون متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:25  توسط مجتبی نوریان  | 

     با این که تصمیم گرفته بودم امروز صبح زودتر از بقیه روزا بیدار شم و برم حرم اما با کمال تعجب تا ساعت 7 خوابم برد!البته همش به خاطر بیدار خوابی دیشبه که تا ساعت 2 نیمه شب،داشتم سفره هفت سین می چیدم و تا دیر وقت ماهی پاک می کردم.آخه همون طور که توی مطلب قبلی نوشته بودم امسال برای اولین بار،لحظات نوروز رو دور از خونواده و جدا از سفره هفت سین شون بودم واسه همین دست به کار شدم تا سفره رو بچینم و مقدمات پخت سبزی پلو ماهی رو فراهم کنم.

     چیه، تعجب داره؟مثل این که نمی دونین من آدم با سلیقه ای هستم و از پس چیدن سفره هفت سین،عقد و عروسی،نذری،اموات و ... هم بر میام.تازه آشپزیم هم که زبانزده و خیلی ها تا حالا دست پختم رو خوردن و خدا رو شکر هنوز تا حالا نمردن!باور ندارین امتحان کنین.راستی اگه می خواین هیچ وقت توی زندگی تک،دو یا چند نفره تون گرسنه نمونین توصیه می کنم حداقل یه کمی با فنون آشپزی آشنا شین تا خدای نکرده کم نیارین و ...

     مثل این که زدم جاده خاکی!باز چیه و چرا اعتراض می کنین؟ آها می گین دارم چرت و پرت می گم؟!شاید هم این طور باشه.راستش رو بخواین از امروز تصمیم گرفتم دیگه زیاد مسائل اطراف رو جدی نگیرم.آخه نمی دونین توی سال گذشته چی بر من گذشت و اگه بگم مسائلی که باهاش درگیر شدم حداقل 5 سال از مدت نهایی عمرم رو کم کرده دروغ نگفتم بنابراین حالا که می خوام 50 سال عمر کنم و 5 سالش باطل شده و حدود 35 تاش هم گذشته،حیفه 10 سال مونده رو به ناخوشی و فکر کردنای بی خودی به دیگرون و غصه خوردن شون هدر بدم.اون وقت چی می خواد گیر من بیاد خدا می دونه.پس بی خیال اطراف و اطرافیان.

     خب می گفتم که ساعت 7 از خواب بیدار شدم.سریع دوش گرفتم و کت و شلوار پوشیده و عطر و ادکلن زده،آماده رفتن به حرم شدم.ساعت 8 بود و کمتر از 80 دقیقه مونده بود به تحویل سال.خودم رو رسوندم سر کوچه اما دریغ از یه تاکسی یا سواری شخصی که بیاد و مسافر سوار کنه!حدود 15-10دقیقه ای معطل شدم و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.آخه حیف بود به قصد سال تحویل در حرم این جا بمونی و نشه.بالاخره یه پدر بیامرزی پیداش شد ما رو سوار کرد و تا میدون شهدا رسوند.از میدون تا حرم رو هم باید پیاده می رفتم چون مسیر رو بسته بودن.جمعیت زیادی در حرکت بود تا اون لحظه زیبا رو در کنار حرم درک کنه.

     نزدیک حرم که رسیدم به ساعت نگاه کردم خوشبختانه هنوز چند دقیقه ای مونده بود ولی به خاطر پر بودن صحن ها و ازدحام جمعیت،درهای ورودی رو بسته بودن و باید در مجاورت خیابون می ایستادم.صدای قرائت دعا و همراهی مردم،فضایی معنوی ایجاد کرده بود.توی همین حال و هوا به فکرم رسید متن تبریکی رو آماده تا بعد از تحویل سال برای دوستان ارسال کنم و این کار رو سریع انجام دادم.بعدش قرآن جیبی رو در آوردم رو به قبله ایستادم و پس از قرائت 5 قل،اون رو بر پیشانی گذاشتم و خواسته هام رو از خدا طلب کردم.ناخود آگاه قطرات اشک گونه ها رو نوازش داد و سرازیر شد.دل و زبان برای شکایت از افرادی که در پست قبلی گفته بودم مقاومت می کردن اما چون به خودم وعده داده بودم این کار رو بکنم از خدا خواستم تا مزد کاراشون رو بذاره کف دستشون و ...

     عقربه ها به ساعت نحویل سال نزدیک می شد و فضای موجود برای من که اولین حضوری این چنینی داشتم جالب و البته متنوع بود. یهو از بلندگو اعلام شد "آغاز سال یک هزار و سی صد و هشتاد و هفت" که با کف زدن عده ای،دعای یا مقلب القلوب .... خونده و توسط زائران و مجاوران همراهی شد.از اون جایی که افراد حاضر رو عمدتا خونواده ها تشکیل می دادن بعد از ذکر دعای تحویل سال،افراد به سوی هم می رفتند و با دیده بوسی،عید رو به هم تبریک می گفتن.این جا بود که در جوار بارگاه غریب الغربا،غربت و تنهایی ام رو حس کردم و هر چی به اطراف نگاه کردم تا دوست،آشنا،همکار یا همسایه ای رو پیدا و باهاش دیده بوسی و عقده دل باز کنم هیچ کی پیدا نشد که نشد!

     بعد از دقایقی که مردم صحن ها رو ترک می کردن و می اومدن بیرون،رفتم داخل حرم و یه راست سراغ همون پنجره همیشگی.زیارت کردم و چند رکعتی نماز زیارت به نیابت از خونواده و یکی از دوستان همیشگی به جا آوردم  و بعدش رفتم زیارت اهل قبور و قبر مادر بزرگم.دیگه وقتش بود که برگردم خونه و به فکر پخت سبزی پلو ماهی باشم که این کار رو هم کردم و جای شما خالی،غذای خوشمزه ای از کار در اومد.در این میون جدای دوری آزار دهنده از خونواده،آرامشی داشتم از نخستین نوروز سکونتم در زیر سقفی که سال گذشته برای خریدش بسیار تلاش کردم و شاید تا خودتون نظیرش رو تجربه نکنین متوجه اش نشین.

     یادآور می شم بر خلاف تصورم،امروز بچه های زیادی از بیرجند و بجنورد پیام تبریک فرستادن و من هم به خاطر این که بسیاری از پاسخ هام برگشت می خورد گوشی رو بر داشتم و تلفنی جواب محبت شون رو می دادم که در همین فرصت از همشون تشکر می کنم و این بود اولین نوروزم که دور ز خونواده و دیار گذشت.

راستی عید و سال جدیدتون مبارک.انشاا... سال خوب و پرباری داشته باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:56  توسط مجتبی نوریان  |