نیمه های شب،حسی قریب بر من مستولی شد،ناله ای سر دادم و اشک ها را به میهمانی گونه ها فرستادم.گریه بر فراق بهترینی که هرگز جایش پر نشد.اشک بر دختری مادر گونه و مادری دلسوز،بر همسری وفادار و همسایه ای مستجاب الدعوه.گریه بر بانویی که نه الگوی زنان،که اسوه مردان است.
دل بی اختیار به مدینه پر کشید.به حرم پیامبر و قبرستان بقیع.چه غروری بالاتر که خاکی،مدفن ۴ معصوم باشد و چه افتخاری گر جسم فاطمه نیز در آغوشش باشد آن گاه است که خاکش زفرش به عرش ترفیع خواهد یافت.آه مدینه،بوی عطر محمدی با رایحه یاس های سپید و نیلگونت چنان سرمستم می کند که شکوفه های نیایش در قطرات اشک ممزوج می شوند و رنگ دعا و اجابت به خود می گیرند.رنگ سبزی که با هاله ای از نور در آمیخته و اشعه های طلاییش چشمان تیره و تارم را نوازش می دهد.پرتوهایی که به قصد زنگار زدایی تا قلب سیاهم رسوخ می کند.
یا ام ابی ها،دیشب تو خود دیدی گریستن هایم را.گریه هایی که با نام تو و مظلومیتت آغاز و به تنهایی علی و فرزندانش ختم شد.اشک ها آن جایی اوج گرفت و ضجه ها زمانی از گلو آزاد شد که من انسان خاکی به خود اندیشیدم.به ناتوانی و گناهکاریم،به غرورهای بی جایم،به دل هایی که شکستم و به خوبی هایی که نکردم.به ریا کاری ها و منیت هایم،به خودخواهی ها و نا فرمانی هایم،به احسان نکردن به والدین و کوچک شمردن گناهانم و ... و در یک کلام به همه بدی هایم.
وانگه چه بی شرمانه و طلب کارانه ز تو خیر خواستم و خوبی،عاقبت به خیری خواستم و شفاعت،انست را خواستم و ذکرت را چون دانم که تو باز هم دعای بر همسایه را مقدم می دانی.شرم و حیا را کنار گذاشتم و تا توانستم گفتم و شمردم و خواستم و تو چه نیک گوش دادی!این هم رسم آدم های زمینی است که هرگز طعم به عرش رفتن و موندن در آن را تجربه نکرده اند.اما باز دل خوشم به همین ارتباط،به همین هم نوایی و به همین درخواست های مادی.یا زهرا مددی![]()
مدتی بود از دسته کلید قبلیم استفاده نکرده بودم.آخه اون فقط مخصوص کلیدهای خونه کاشمره و هر وقت می خوانم برم شهرستان،اون رو با خودم می برم.شب بود که رسیدم به خونه و دسته کلید رو از کیفم بیرون آوردم.تا رفتم کلید رو توی قفل بندازم ناگاه چشمم به کلیدی افتاد که دنونه هاش شکسته بود.یهو یک سال به عقب برگشتم و رفتم توی فکر.یاد اواخر اردیبهشت و روزای خرداد ۸۶ افتادم،روزای سختی که صاحب خونه اون زمان،جوابمون کرده بود و تا اول تیر،یعنی موعد تحویل خونه ای که خریده بودم باید هر شب رو یه جایی سپری می کردم!
یادمه اون روزا از سخت ترین دوران اومدنم به مشهد بود و حسابی آواره این ور و اون ور بودم.از طرفی یک ماه،مدتی نبود که ارزش اجاره خونه ای رو داشته باشه و از طرف دیگه،باید این مدت رو یه جوری سپری می کردم.حتی یادمه چند شبی رو به خاطر این که زیاد مزاحم دیگرون نباشم هتل گرفتم که البته هزینش،بیشتر از اجاره ماهانه یک خونه می شد.
از اون زمان تصمیم گرفتم این کلید شکسته به یادگار مونده از آخرین خونه ای که مستاجرش بودم رو حفظ و نگهداریش کنم تا هر وقت چشمم بهش افتاد یاد اون روزا بیفتم و خوشی های فعلی،زیاد من رو از گذشته و سختی هاش دور نکنه.یاد دوران اجاره نشینی و از این بنگاه به اون بنگاه رفتن بیفتم که به خاطر مجرد بودنم باید کلی از خودم تعریف و ثابت می کردم که فردی فرهنگی هستم تا حاضر بشن خونه شون رو اجاره بدن.یاد دوران ...
در همین افکار بودم که یکی از حرفای پدرم اومد به ذهنم که می گفت:"هنوز قابلمه و ملاقه ای که زمانی باهاش باقلی درست می کردم و می فروختم رو در کنار ابزار کار و لوازم قنادیم نگه داشتم تا هر وقت چشمم بهشون افتاد بدونم اون زمان چی داشتم،حالا چی دارم و زیادی به داشته هام و مال و ثروتم مغرور نشم.بدونم تمام این خونه،زندگی و مغازه هایی که دارم از کجا و چگونه اومده و دستی که به جیبم می ره و به دهانم می رسه ..."
حدود یک ماهه که مطلبی نذاشتم و از این بابت اول به خودم خرده می گیرم و بعدش از شماها عذر می خوام. برای شروع،سوژه ای رو تعریف می کنم تا جبران مافات شده باشه.از اون جا که من هیچ وقت ساعات اداری،خونه نیستم پستچی بیچاره که برای چندمین بار برای تحویل پاکتی به در خونه مراجعه می کنه بالآخره نا امید از حضورم،یادداشتی می ذاره که برای دریافت محموله پستی،باید تشریف بیاری اداره پست!!!
منم صبح،زودتر به قصد اداره پست منطقه صدف بیرون اومدم.از خوش شانسی،اولین تاکسی سوارم کرد و همون طور که روی صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم چشمم به تبلیغ جلوی داشبورد خودرو افتاد.روش نوشته شده بود"آموزش شعبده بازی در یک دقیقه در همین مکان".بی توجه،نگاهم رو به امتداد بلوار انداختم که یهو صدای یکی از خانومایی که روی صندلی عقب نشسته بود توجهم رو جلب کرد.مسافر پرسید:"آقا،غیب شدن سکه چنده؟"!راننده گفت ۲ تومن و ادامه داد:این شعبده بازی خیلی راحته و می تونین توی مجالس تون اجراش کنین!مسافر خنده ای کرد و کاغذ رو به راننده داد.نگاه کنجکاوانه ای به کاغذ انداختم،مثل منوی رستو ان ها و هتل ها بود.روی اون قیمت آموزش چند نوع شعبده بازی نوشته شده بود و ...
تازه متوجه موضوع تبلیغات روی داشبورد شده و هاج و واج از شغل دوم راننده (در همین مکان)متعجب شدم و البته توی دلم بهش آفرین گفتم!!!نزدیک بود به خاطر دیدن این صحنه های زیبا و جالب،مقصدم رو رد کنم و مجبور شم کلی راه رو دوباره برگردم که خوشبختانه راننده شعبده باز از مسیرم مطلع بود و گفت:صدف پیاده می شین؟!!!