تبليغاتX
یاد نوشته ها

     ظهر است، هوا گرم و مجالي براي استراحت.بر سكوي جلوي مغازه نشسته و پاها را در آغوش گرفته است.چانه را بر زانوان نهاده و به نقطه اي خيره شده است.كودكان از مقابلش عبور مي كنند.در ميان آن ها طفلي كه عروسك بزرگي را در آغوش گرفته دست در دست مادر با قدم هاي كوچك و آهسته خود در حركت است.تعدادي نوجوان در حالي كه لباس ورزشي بر تن دارند و ساكي بر دوش،از شناي امروز مي گويند و از آموزش كرال سينه اي كه فرا گرفته اند و لذت آبتني در هواي گرم.پسربچه اسكيت سواري هم با لباس و كلاه مخصوص از دور مي آيد و غرق در هيجان و سرور با انجام حركات نمايشي به سرعت دور مي شود.دقايقي بعد ٣نفر از همسن و سالانش با لباس هاي رنگارنگ و شكيل،سر و وضع آراسته و پوستي روشن كه گويي آفتاب برخود نديده است و با بوي عطري كه در فضاي پياده رو مي پيچد از جلوي ديدگانش عبور مي كنند و مي روند تا خود را به منزل برسانند و پس از صرف ناهاري آن چناني،بياسايند.با وجود دور شدن آن ها،هنوز صداي بگو و بخندشان به گوش مي رسد و گويي هيچ غم،غصه و كاستي در زندگي خود ندارند.ديري نمي گذرد كه خودرويي لوكس،جلوي مغازه ترمز مي زند و پدر خانواده به قصد خريد آبميوه براي آنان پياده مي شود.چهره بشاش كودكان،فضايي متفاوت از بيرون را در ذهن تداعي مي كند.هواي مطبوع درون خودرو،موسيقي ملايم و آبميوه اي كه تا چند لحظه ديگر كامشان را شيرين تر خواهد ساخت.كودك غرق در افكار خود از جاي برمي خيزد و در آينه شكسته آويخته بر سينه ديوار تعميرگاه خيره مي شود.سياهي بر گوشه هايي از پوست نازك صورتش جا خوش كرده است.احساس مي كند لباس هاي ضخيمي كه بر تن دارد و بوي عرق بدن آزارش مي دهد.آبي بر سر و صورت مي پاشد تا در زير باد پنكه سقفي كهنه اي كه صداي ممتد آن سكوت ظهر را در هم مي شكند نسيمي را بر وجودش احساس كند.بر صفحه چهار چرخه اي كه مخصوص بازديد قسمت هاي زيرين خودروهاست سوار مي شود و با كمك از نيروي پاها آن را جلو و عقب مي كند.در افكارش،اسكيت سواري را كه دقايقي قبل به اجراي حركات نمايشي مي پرداخت،مجسم مي سازد و با اين فكر از صفحه سواري خود لذت مي برد.سوار بر خودرويي مي شود كه بر روي چاله سرويس تعميرگاه در انتظار تعمير است.در را مي بندد،راديو را روشن مي كند و ژست كودكي را مي گيرد كه لحظاتي قبل به اتفاق خانواده با خودرويشان جلوي مغازه ترمز زده بودند.ديري نمي پايد كه گرماي خودرو او را به بيرون مي كشاند و با نگاهي به عقربه هاي ساعت،متوجه وقت صرف ناهار مي شود.طبق معمول زيراندازي در انتهاي مغازه پهن و ظرف غذاي كوچك حاوي كوكو سبزي اش را باز مي كند.لقمه اي مي گيرد و غرق در افكار كودكانه،مشغول مي شود.اين افكار ساعت و البته ساعت هايي است او را مشغول كرده و هنوز علت اين تفاوت ها را نفهميده است.تفاوت هاي او و بسياري از همسن و سالانش كه وضعيتي متفاوت دارند و او را با اين سن كم به سمت و سوي كار كشيده است،لحظاتي كه او بايد كودكي كند،بازي كند و مثل خيلي ها در اين فصل سال از كلاس هاي اوقات فراغت بهره برد اما...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:4  توسط مجتبی نوریان  | 

بعد از خدا می ستایمت که ستایشش را به من آموختی

بوسه می نشانم بر دستانت که سلامت را به من آموختی

سر بلندم ز سر بلندیت که سرمایه است و اعتبار این پسر

خوشنامم که شهرت زیبایت،زینتی است بر نام این پسر

شرمنده ام که هرگز نتوانستم به جای آورم شکر این نعمت

نیک خوب می دانم که سایه وجودت هست بزرگترین نعمت

زبان و کلام قاصر است زبیان خوبی ها و هر آن چه در توست

فقط همین دانم که تمام سرور،غرور،منزلت و وجودم زتوست

     فرخنده زاد روز میلاد علی مرتضی(ع) و روز پدر بر تمامی پدران مهربان به ویژه پدر پیر،اندیشمند،خیر و آینده نگرم مبارک.دستانش رو از راه دور می بوسم،سایه اش هماره مستدام

حاشیه

     *شب میلاد حضرت علی(ع) رو مثل ۳ سال پیش که مصادف با روز خبرنگار بود در بیرجند و در جمع دوستان و همکاران قدیمی گذروندم که به یاد ایام،برام بسیار نشاط آور بود.

     *خدا هدیه ای در این شب زیبا به من داد که همانا خبر رسمی شدنم بود.نمی دونم فلسفه شنیدن این خبر در خراسان جنوبی چه بود ولی اون چه بر من روشنه،اینه که اراده خدا بر این بود همون طور که بخش عمده ای از اعتبار کاریم رو به خاطر صداقت و بی ریایی در این دیار به دست آوردم خواست این هدیه رو در کنار پاداش های زیاد دیگه ای که در همون مقطع بهم داد در این شب منور و در محل کار سابقم نصیبم کنه.چه تقارن و تصادف زیبایی!!! 

     *شب گذشته برنامه های متنوعی در قلعه قدیمی بیرجند برگزار شد که در اون،دست اندرکاران گروه صدای تهران هنرنمایی کردن.اجراهای «سلیمان» که قطعه هایی از ترانه های خوانندگانی از قبیل همایون شجریان،ایرج بسطامی،بنیامین،رضا صادقی و ... را تقلید می کرد فضای خاصی رو ایجاد کرده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:15  توسط مجتبی نوریان  | 

     پيرمرد زاهداني كه خود را فرهنگي بازنشسته و مقيم مشهد معرفي مي كند،از اقدام روزنامه خراسان و اختصاص صفحه اي ويژه به سيستان و بلوچستان قدرداني مي كند و آن را عاملي براي تداوم ارتباط خود با «خراسان» مي داند.وی مي گويد:مدتي است كه اين صفحه در روزهاي شنبه منتشر مي شود و با مطالعه آن با مسائل، مشكلات و اخبار زادگاه خود آشنا مي شوم. وي پرداختن به اخبار اين ديار را در ديگر روزهاي هفته خواستار مي شود و مي افزايد:اين كار باعث مي شود هر روز در «خراسان» مطلب يا خبري از موطن خود مطالعه كنم.يك خانم اصفهاني،ديگر بازديدكننده «ايران» بود كه به واسطه ازدواجش،در مشهد ساكن شده است.وي كه به اعتقاد خود «خراسان» را به واسطه علاقه همسرش مطالعه و دنبال مي كند صفحه «ايران» را مناسب «خراسان» مي داند اما از اطلاع رساني آن ناراضي است.او مي گويد:انتظار مي رود از شهري كه پايتخت فرهنگي جهان اسلام است مطالبي جامع تر و كامل تر نوشته تا اين شهر و استان بيشتر شناخته شود.از اهالي گلستان نيز ميهماناني پاي به غرفه ايران نهادند و البته از همان ابتدا لب به انتقاد گشودند.مرد خانواده كه خود و همسرش اهل گرگان هستند و مجاور بارگاه ملكوتي امام رضا(ع)،از ضعف اطلاع رسانی ديار خود گفت و اين كه «خراسان» با توجه به حسن هم جواري با اين استان،كمتر گلستاني ها را «تحويل» مي گيرد!وی افزود:گلستان يكي از استان هاي منتهي به استان هاي خراسان است و علاوه بر مسافران و زائرانش،ساكنان بسياري به ويژه در مشهد دارد كه خواننده «خراسان» هستند و منتظرند اخبار ديار خود را در اين روزنامه بخوانند.يكي از دانشجويان اهوازي كه در مشهد تحصيل مي كند هم ازجمله آناني بود كه به گفته خود با آمدنش به اين شهر «خراسان» خوان شده است و مطالب آن را دنبال مي كند.او قصد گذر از «ايران » را داشت كه با تعارف شكلات و گپ و گفتي كوتاه،لب به سخن گشود.به صفحاتي كه در غرفه به نمايش گذاشته شده بود خيره شد و با اشاره به صفحه ويژه مركز و جنوب كشور،از جاي خالي نام و اخبار اهواز گله كرد!او گفت:مدتي است مطالب ويژه از مركز و جنوب كشور در صفحه ايران به چاپ مي رسد كه حاوي اخباري از خوزستان است اما جاي اهواز به عنوان مركز اين استان خالي است.او البته از اقدام «خراسان» در اختصاص صفحاتي به استان ها تقدير كرد اما وقتي پاسخمان را در خصوص كم كاري برخي خبرنگاران و همكاران شهرستان ها شنيد،خواستار تقويت نيروها به ويژه در مراكز استان ها شد.البته بازديد و گفت و شنودها در اين روز بسيار بود و صد البته مجال كم،ولي فرصتي شد تا مخاطبان از نزديك بگويند و هم زمان بشنوند آن چه را بايد بدانند و در جاهايي نيز شنونده عذر تقصير باشند.اما آن چه لازم است خوانندگان عزيز بدانند اين است كه به بهانه تقارن شصتمين سالگرد انتشار «خراسان» به عنوان سومين نشريه كهن كشور و هم چنين برپايي اين نمايشگاه برنامه هاي جديدي در آستانه اين تولد شكل گرفت و در حال اجراست.صفحه ايران در سياست جديد كاري خود با منطقه بندي استان هاي كشور بر آن شد برخلاف روال سابق كه گردش استان ها در طول يك ماه ميسر مي شد،اين كار را به هفته برساند كه البته در اين راه ناچار به تلفيق شد.در اين برنامه شنبه ها به استان سيستان و بلوچستان اختصاص يافت و هم وطنان غرب كشور، در روزهاي يك شنبه،خواننده مطالب خود هستند.صفحه ويژه كرمان نيز دوشنبه ها ميهمان اهالي اين استان است و مطالب استان هاي مركز و جنوب كشور در روزهاي سه شنبه به چاپ مي رسد.چهارشنبه ها هم به استان هاي شمالي كشور اختصاص يافت و پنج شنبه ها «ايران» متعلق به تمام ايراني هاست.در اين برنامه ريزي،سعي شده است به نوعي اخبار ديگ استان ها نيز در طول هفته با عنوان «ازگوشه و كنار ايران» به چاپ رسد تا صفحه ايران، روزانه، ميزبان تمام ايرانيان باشد.از طرفي قطع همكاري با برخي از خبرنگاران باعث شده است تا مراكزاستان هايي چون كردستان،قم،آذربايجان شرقي،زنجان،قزوين،كهگيلويه و بويراحمد،لرستان و ايلام بدون خبرنگار باشد كه در همين مجال از علاقه منداني كه تمايل به همكاري با روزنامه خراسان را داشته باشند،دعوت به همكاري مي شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:8  توسط مجتبی نوریان  | 

     اين جا «ايران» است اما نه روي نقشه.اين جا «ايران» است در «خراسان».خراساني كه جزئي از ايران اسلامي است امروز «ايران» را در خود جاي داده بود.اين جا «خراسان» مسن تر از «ايران» است.كرد و ترك،بلوچ و تركمن،گيلك و ساروي،اصفهاني و شيرازي،بوشهري،خوزستاني و هرمزگاني،همه و همه از غرب و شرق،شمال،جنوب و مركز كشور در لباس و لواي ايراني جمع شدند تا با هم بگويند ايراني اند.از همه جاي ايران به بهانه «خراسان» در «ايران» جمع شدند،گفتند،نظر دادند،انتقاد كردند و البته حرف هاي ما را شنيدند.ايراني ها در «خراسان» به زبان خود سخن گفتند،به رنگ خود ظاهر شدند و بعضي از آن ها با لباس محلي به ميهماني مان آمدند.ميهماناني كه سال هاست خراسان ميزبان آن هاست.كساني كه سال هاست «خراسان» را مي خوانند،پيراني كه تولد «خراسان» را به ياد دارند و به «خراسان» متعصب اند.ايرانياني كه ٦ دهه از عمرشان را در خراسان با «خراسان» گذرانده اند و به نوعي خراساني اند و صاحب خانه.از نمايشگاه ٦٠ سالگي «خراسان» مي گوييم.همان «خراسان قديمي و صميمي» كه گرچه ٢٠ روز از سالروز تولدش مي گذرد ولي هنوز ٦٠ شمع كيك آن فروزان است و گويي كام خوانندگانش را ماه آينده،هم زمان با افتتاح بزرگ ترين و مدرن ترين دستگاه چاپش كه در كشور بي نظير است،شيرين تر خواهد كرد.آري «ايران» نيز در اين نمايشگاه غرفه اي داشت و ميهماناني.آناني كه دست اندركاران صفحه خود را به اسم مي شناختند و سراغشان را مي گرفتند.دلاور مردان غرب كشور از آقازاده،حسين نژاد،كبيركوهي،گرجي خواه و جزايري سراغ مي گرفتند.مردم خون گرم مركز و جنوب كشور احوال پرس جهانگير مقدم،نيك عهد،رضايي، حسين پورها،دريابان،چرخابي،طاهريان،حاجي پور و اباذر نژاد بودند.هم وطنان با طراوت شمال ميهن اسلامي مان از امامي،زماني، مرتضوي،صالحي،ديلمي ها،برومند جوان،خوشحال و تاجيك مي پرسيدند و اهالي سخت كوش شرق ايران سلام رسان رهدار،حكيمي پويا،توكلي و رمضاني بودند.گرچه جاي تك تك اين همكاران پرتلاش و سخت كوشمان در «ايران» خالي بود ولي عطر ياد و نامشان در جاي جاي غرفه و نمايشگاه پراكنده بود.ناگفته نماند كه فرصت اندك برپايي نمايشگاه و تصميم برگزاري آن،مجال دعوت از اين عزيزان را از ما گرفت و نتوانستيم اين سفيران فرهنگي خود را كه در جاي جاي ايران اسلامي قلم مي زنند،اطلاع رساني مي كنند و قلبشان براي آبادي و آباداني شهر و ديار خود مي تپد،در كنارمان داشته باشيم تا خود پاسخ گو باشند بر مهر،محبت و ارادت همشهريانشان كه زائر يا مجاور مشهد الرضا (ع) هستند.به مزاح بايد گفت كه اگر حضور سبز اين همكاران را داشتيم غرفه مان پر مي شد از نان برنجي كرمانشاه،نقل اروميه،گز اصفهان،كلوچه لاهيجان،انگشت پيچ همدان،باقلواي يزد،خرماي كرمان،انبه زاهدان،مرباجات مازندران،فتير اراك و ...گذشته از اين ها بودنشان باعث مي شد تا غرفه اي داشتيم رنگارنگ از لباس ها و پوشش هاي كردي،بلوچي،تركمني،جنوبي و ....با فرهنگ هاي پر معنا و كهني كه هر يك ريشه در تاريخ ايران كهن و اسلامي دارد.با اين كه همكارانمان حضور نداشتند اما،مردان و زنان خونگرم،مهربان، صميمي،دلاور و البته خراسان دوست،جاي خالي خبرنگاران خوب ايران را پر كردند و غرفه ايران مجموعه اي بود از تمام رنگ ها و گويش ها.بازديدكننده اي در غرفه ايران،كردي صحبت مي كرد و عزيز ديگري آذري و ما كه شرمنده شان شده بوديم در آن هنگام بيشتر به ياد خبرنگاران ايران افتاديم و آن جا بود كه در دل آرزو كرديم كاش آن ها بودند تا اين گفت و گوها با زبان محلي ادامه مي يافت اما ناآشنايي مان با اين زبان ها باعث شد به همان زبان رسمي صحبت كنند و پاسخ هايمان را با همان زبان بشنوند.صميميتي به صميميت «خراسان قديمي» بين ما و مخاطبان،«ايران» و ايران خوانان و در يك كلام بين «خراسان» و خراسان خوانان حاكم بود و حاصل اين صميميت،درك ايرادات و ياد آوري نقاط ضعفمان بود.شايد بهتر از هروقت ديگر دريافتيم كه چه قدر اشكال داريم و خود نمي دانيم،شايد بهتر از هر زمان درس گرفتيم كه ايرانيان،از ايران چه مي خواهند و ما چه مي كنيم. شايد كه نه،قطعا بهتر از گذشته مصمم شديم براي ايرانيان قلم بزنيم و براي ايران بزرگ تلاش كنيم.ايراني كه افتخار هر ايراني است و خراسان هم به ايراني بودنش مفتخر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:5  توسط مجتبی نوریان  | 

     اين جا چشم و نگاه ها به دستان است و دستان به تار و پود.انگشتان،گيسوان سفيد را نوازش مي دهند و گره اي از مهر بر آن ها مي نشانند.اين جا رنگ ها به اصوات تبديل مي شود و زمزمه ها به دستان و انگشتان آهنگ حركت مي دهد.رشته هاي بلند كوتاه مي شود،به هم گره مي خورد و رنگ در رنگ،كنار يكديگر جاي مي گيرد.اين جا زن روستايي،كودك در بغل دارد و دست در هنر و خلاقيت.او با سر انگشتان هنرمندش خلق مي كند.از ذره ذره نخ هاي رنگارنگي كه در كنار هم گره مي خورد نقوشي مي سازد كه هوش از سر مي برد و چشم را مي نوازد.صداي كوبيدن شانه بر دل گره ها،همبستگي و كلاف در يكديگر را مي آموزد و اين هم دلي،استحكام را.خطوط و رنگ هاي حك شده بر شطرنج هاي اليجه،راهنمايي است براي خلق تصويري كه از هم اكنون شگفتي بعد را متصور مي سازد.اشعه كم پرتوي خورشيد،رنگ ها را به جنب و جوش در مي آورد و چشمان را به دقت و ريز بيني فرا مي خواند.ماه هاست اين دستان،نوازشگر تارهايي هستند كه با سرانگشتان زن هنرمند در پود خود مي تنند و شكل مي گيرند.او در اين مدت گره ها بر هم سوارمي كند تا روزي به مدد و خلق آن ها گره از كار خويش بگشايد.اين جا شايد تنها جايي باشد كه دوست داري كارت گره زدن باشد و گره انداختن.روزها با فرار كور سوهاي خورشيد به پايان مي رسد و در دل آرزوي پايان داري.پاياني كه بارها خواستي،ديدي اما باز هربارش،شروعي دوباره بود و حكايت «روز از نو و روزي از نو».ولي گويي آخرين آرزويت به سر رسيد و بر اين پايان، شروعي نبود.آخرين مخلوقت را با دستاني خسته و چشماني كم سو بر زمين نهادي و به بهايي اندك روانه ساختي.هر آغاز در اين فكر بودي كه بالاخره سهمي از خلق خود خواهي داشت تا همراه دختركي كه اكنون بزرگ شده و راهي خانه بخت است روانه اش سازي.اما نه،نه تنها اين خواسته،هرگز محقق نشد كه رزق حاصل از آن نيز به حداقل رسيد.رزقي كه سبب شد عطاي بافندگي را بر لقايش ببخشي و دار قالي عمود بر سينه ديوار،اينك تكه تكه در زير پله هاي ايوان خانه بخفتد.خفتني كه با آن، هنر زن روستايي به خواب رود و نام قالي ايران را در اذهان دنيا كم رنگ سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:14  توسط مجتبی نوریان  | 

     نمايشگاه بزرگ «خراسان، قديمي و صميمي»ديروز با حضور جمعی از مردم در مشهد افتتاح شد.در مراسم افتتاح اين نمايشگاه كه با حضور غلام حسين اسماعيلي دادستان عمومي و انقلاب مشهد،كورش شجاعي مدير مسئول،محمد سعيد احديان سردبير و برخي اعضای تحريريه روزنامه خراسان برگزار شد اقشار مختلف مردم ضمن بازديد از بخش هاي مختلف نمايشگاه،مطالعه برخي از نسخ قديمي روزنامه،مشاهده عكس هاي برگزيده و بازديد از غرفه هاي ويژه نامه هاي جيم و بايت با مدير مسئول،سردبير و برخي از اعضای تحريريه روزنامه خراسان گفت و گو و نظرات خود را درباره مطالب روزنامه مطرح كردند. هم چنين اعضای گروه هاي سياسي،بين الملل،حوادث و ورزش نيز با حضور در اين نمايشگاه با مخاطبان روزنامه گفت و گو كردند.اين نمايشگاه تا روز پنج شنبه ادامه دارد و گروه ها و مسئولان صفحات مختلف روزنامه در اين ایام حضور خواهند داشت.هم چنين اشتراك و آگهي نيز در طول مدت برگزاری نمایشگاه با تخفيف پذیرش مي شود.اين نمايشگاه تا پنج شنبه همه روزه از ساعت ۱۷:۳۰ تا ۲۱:۳۰ ادامه دارد.ضمنا گروه ایران روز سه شنبه ۱۸/۴/۸۷ در غرفه خود پاسخ گوی مخاطبان خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:14  توسط مجتبی نوریان  | 

     سلام بر رجب،سلام بر ماهی که پیامبر از آن به ماه خدا یاد کرد.ماهی که با میلاد باقر العلوم آغاز شد و در دلش،تولد علی مرتضی را به همراه دارد.ماهی که به نور بعثت نبی اکرم پایان می یابد و به شعبان می پیوندد تا آخرین ولی خدا پای به عرصه گیتی نهد و خاتم امامان شود.

     اما چه حکمت است که پیامبر از میان ۱۲ ماه،رجب را ماه خدا،شعبان را ماه خود و رمضان را ماه امتش نامید؟با اکتفا بر همین نامگذاری خدا را در ماهش قسم می دهیم همه بندگانش را نصرت عطا کند و دلشان را زشادی و سرور لبریز.

     حلول رجب المرجب مبارک و فرخنده باد 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:1  توسط مجتبی نوریان  | 

     می گویند در چنین روزی امام رضا (ع) پای به نیشابور و سرزمین خراسان نهاد.سرزمینی که با ورودش منور و با تداوم حضور و شهادتش،مشهد شد و ((روز ملی خراسان)) چه نیکو پیشنهادیست بر این روز..مشهد الرضا امروز خانه دل ها،منظر چشمان شیفته و کعبه آرزومندانست.

     سال ها بعد از توفیق همجواری با امام قریب،امروز می فهمم باید به اون چه که از خدا می خوای و اماما رو واسطه انجامش قرار می دی گردن نهی و غیر از اون نخوای چرا که اونا جز صلاحت رو نمی خوان.امروز درک کردم وقتی خودت رو به اونا سپردی و سرنوشتت رو دادی دستشون،می تونی آسوده خاطر باشی چرا که اون چه رو برات مقدر می کنن نعمت است و بس.

     امروز با حصول به این یقین،دیگر بار به خدا و امامی که قبرش رو در دیار ما نهاده،متوصل و دگر بار به خود متذکر می شم که وقتی بهشون وصل شدی کمبودی حس نمی کنی و چون ازشون فاصله گرفتی ترس تنهایی وجودت رو فرا می گیره.پس یا قریب القربا در این فرخنده روز خراسانی ها و ایرانی ها گوشه چشمی داشته باش به شیفتگانت و در این رهگذر،نیم نگاهی بر حقیر.

     رضا جان،هم زمان با سالروز قدوم میمونت بر این خطه،افکارم را به همان قشنگی ماه ها قبل برگردان که از خدمت به خلق،لذتی وافر می برد و نشاطی مضاعف داشت،دل خسته ام را مجدد لبریز از مهری کن که برای مهرورزی می تپید و چشمانم را دوباره به خلق لبخند خلایق،روشن ساز.

     من نیز به مصداق "هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ، باز جوید روزگار وصل خویش" با ذکر یا علی به استقبال گذشته خواهم رفت 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:4  توسط مجتبی نوریان  | 

     بر روی موضوع یادداشتی که نیمی از اون بر صفحات کاهی کاغذ جای گرفته بود تمرکز کرده و خوشحال بودم که بعد از مدت ها دستم به نوشتن روون شده و در کنار خوندن مطالب خبرنگاران،قلم می زنم.تلفن زنگ زد و خوشحال از شنیدن صدای دوستی که آشنایی مون به چند ماه نمی رسه مشغول حال و احوال بودیم.جمله همیشگیش رو تکرار کرد و من با خاطره نه چندان موفق قبل،خواستم مانع از یادآوریش بشم که با بیان جمله ای دیگه که اصلا انتظار شنیدنش رو اون هم به این زودی نداشتم،روح و جسمم لرزید.گفت و گو به درازا نکشید و مکالمه با خداحافظی به اتمام رسید.

     رنگ از رخسارم پرید و ضعفی شدید،سرا پای وجودم رو فرا گرفت به حدی که یکی از همکاران از پشت میز کارش برخواست،جلو اومد و جویای احوالم شد و شنیدن پاسخ"خوبم" قانعش نکرد ولی در مقابل اصرارم،برگشت و به کارش ادامه داد.به خودم حق می دم که این قدر نسبت به موضع،حساس باشم چرا که بیش از ۱۴ ماه به صورت مداوم و ۲۰ ماه به صور مختلف درگیرش بودم (حتی اگه بگم ۳۳ ماه،گزاف نگفتم!) و با این که ماه هاست امیدی به تحققش ندارم اما باز هم توکل کرده بودم تا این که امروز،خوش باوریم به یاس تبدیل شد.

     دقایق و ساعت ها می گذشت و هر لحظه بر ضعف و رخوتم افزوده می شد تا این که زمان ارسال یادداشت برای تایپ و صفحه آرایی گذشت بی آن که حتی کلمه یا حرفی بدان اضافه شده باشه و بدین ترتیب کار ناتمام ماند.بعد از اون با اصرار یکی از همکاران به غذاخوری رفتیم و در حالی که با بی اشتهایی چند قاشقی رو بالا و پایین می بردم یهو برای زمانی کمتر دهم ثانیه،قلبم ایستی کرد و بر اثر درد شدیدش به روی میز،خم شدم اما به خاطر این که دیگرون متوجه نشن به روم نیاوردم و با لبخندی کوتاه سعی کردم به حالت اول برگردم!

     شاید خواست خدا بود قلبی که می تونست به استراحت بپردازه،دوباره به کارش ادامه بده تا شکر نعمات اون رو یادآور بشه و بفهمونه که فاصله بودن و نبودن در کمتر از همین دهم ثانیه اتفاق می افته.شکری بر حیاتی مجدد به جا آوردم و با یاس حاصل از بی ثمر بودن این همه تلاش،فقط به این دلخوشم که در جریان انجام کار پیش رو تمام تلاشم رو به کار بستم.اطمینان دارم دیر یا زود که البته نیاز به گذشت زمان داره بر نیاتم واقف خواهند شد ولی اون زمان ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:18  توسط مجتبی نوریان  | 

     بعضی روزا هیچ وقت از خاطر آدم پاک نمی شه و هر وقت تاریخش رو بخوای جوابش رو زود می گیری.روز اول مدرسه،روز فارغ التحصیلی،شروع دانشگاه و پایانش،آغاز خدمت سربازی و ترخیص،روز شروع به کار و ...

     من جزو اون آدماییم که این تاریخ ها خوب به خاطرم می مونه و حتی روزش توی ذهنم ثبت می شه.پنجم تیرماه،یکی از اون روزاییه که از سال قبل به خاطر تحویل خونه ام توی حافظه تاریخیم جا گرفت ولی با رخدادی جدید که دیروز اتفاق افتاد و برای اولین بار تجربه اش کردم این روز برام موندگارتر شد.

     این رو هم می ذارم به حساب همون مددهای حضرت فاطمه (س)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:17  توسط مجتبی نوریان  | 

     شب بود و سیاهی.شب بود و تنهایی و نبی نگران در جست و جوی یاور.زمان موعود نزدیک بود و غم غربت بر دل.به ناگاه ۳ بانوی آسمانی بر بالین یافت.در خفقان و تحریم اهل خانه،مریم،هاجر و آسیه به مدد مادر و استقبال نوزادی آمده بودند تا ترکیب ۵ بانوی بهشتی تکمیل شود.نوزاد به دنیا آمد و بوی بهشت،فضا را معطر کرد.

     او آمده بود تا بر علی همسر شود و بر حسنین مادر.با آمدنش پدر ز یتیمی رها شد و دختر به جای مادر در آغوش کشید تا شود ام ابیها.آمد تا فاطمه ها،زهراها،بتول ها،طوبی ها و ... به نامش مفتخر شوند و الگویی شود بر آن ها.آمد تا درس زندگی آموزد و مادری،درس زیستن آموزد و همسری،درس آغاز آموزد و پایان.

     گر نیامده بود،ساده زیستی معنا نداشت و عدد ۱۴ در دومین معصوم متوقف می ماند.آمد تا مقدس کند اقدس ها را،راضی شود زمرضیه ها،صداقت دهد به صدیقه ها و ... و آمد تا احسان کند به محسن ها،سعادت دهد به سعیدها،هدایت کند هادی ها را و ...

     فاطمه،تو نه الگویی بر زنان که مردان نیز زتو بسیار باید آموزند و عصمت ۱۳ مرد را در کنار معصومی چون تو بیابند.ای دختر نبوت،همسر ولایت و مادر امامت،خوش آمدی و با آمدنت باز هم مددی

اما ...   

     و چه خوش مددی در ۱۷ روز بین وفات و میلادت.شاید هنگامه ایست تا دعاهای ۷ صبح مستمر که در نبرد سیاهی و سپیدی شفق در خلوت بقیع بر دل ساری و بر زبان جاری شد تحقق یابد.نجواهایی که ۴ امام خفته در این خاک شنیدند و تو نیز در گوشه ای از بقیع تا امروز،مادری کنی بر این عاصی و به حرمت قطرات جوشیده از دل و خارج شده زچشم،مقرر کنی آن چه این کمترین خواهد و تو صلاح دانی.

     ظهرگاهان امروز،ندایت را با واسطه،شنیدم،پرتویی تابید و دلم لرزید.لرزه ای که یقین دارم به یمن این روز،شکننده نخواهد بود و ...پس روزها،ساعت ها و دقایق را می شمارم و به انتظار می نشینم تا صلاحت را دریابم و محکی زنم استجابت دعاهای این دل گنهکار را و آبرویی که نزدت دارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:44  توسط مجتبی نوریان  |