جمعه ها گذشت و شعبانی دیگر نیز و هنوز نیامدی!نمی دانم چشمانم بسی معصیت کار است یا دلم تیره و تار که به نور دیده ات روشن نمی شود و وجودت را درک نمی کند؟!همین دانم که در این روز و ماه،جهان را به قدومت مبارک گرداندی اما در کدامین روز و ماه،آن را با آمدنت به عطر عدل داد معطر خواهی کرد؟
سالروز تولدت و حضور در جشن میلادت را غنیمت می دانم و تمنا دارم چون نیاکان،آرزو به دل تماشای جمالت نمانم تا نور وجود و فیض حضورت را در باقی مانده لحظات عمر درک کنم.آرزو می کنم توفیق سربازی و رکابداریت حاصل شود و این بنده کمترین،«مهدیار»ی باشد بر تو که مصلح زمانی،مهدی جان.انشاا...
روزي به نامش نهادند و همچون بسيار روزهاي ديگر با نصب پارچه،انتشار تراكت و سردادن شعاري گذشت.خوش بينانه ترين حالتش،برگزاري مراسمي بود و تجليلي!
مي گويند بيشترين قشر جامعه را شامل و از او به آينده ساز كشور ياد مي شود.معتقدند توانمند است و پرانرژي،متفكر است و خلاق و البته بايد گفت كه چنين است.جوان ايراني سرآمد است.سربلند در المپيادها و ميادين علمي دنيا حضور مي يابد و سرافراز بازمي گردد.بر سكوها مي ايستد و نام و پرچم ايران را به اهتزاز درمي آورد،سردادن سرود ملي،غرور ايراني را بر هم وطنانش هديه مي دهد و با برق مدالش،بارقه اميد را در ديدگان همگان روشن مي سازد.
آري،جوان امروز ايران،مثل بسياري از جوانان غرب نيست كه بي اعتنا به اطراف،فقط به خود و خوشي هاي زودگذرش بينديشد.جوان ايراني،جوان مست و سست نيست چرا كه او فكر مي كند،مي سازد،توليد مي كند و با خلاقيتش،دنيا را انگشت به دهان،مات و مبهوت كارهاي خود مي سازد.او درك دارد،فكر دارد و از همه مهم تر تعصب دارد به ميهن و مردمانش.جوان ايراني به بي نيازي كشورش مي انديشد،به دستيابي فناوري روز و كمك به پيشرفت علم.او مي خواهد بوعلي سينا باشد،جا پاي خواجه نصيرالدين طوسي بگذارد،اميركبير باشد و مصداقي از گذشتگان نام آور ايران،در ايران اسلامي.او كم توقع است و قانع، كم ادعاست و مرد عمل،بي رياست و پويا.نه نامي مي خواهد و نه منصبي،نه به دنبال شهرت است و نه ثروت.جوان ايراني،تفكرش ايراني و اسلامي است.او از نبودها،بود مي سازد و نشدن را با رنگ شدن،محو مي سازد.فكر خلاق و دستان پرتوانش،تحريم نمي شناسد و حريم ها را پاره مي سازد و البته در اين بين حرمت ها را نگه دار است.او با فرهنگ ايراني در مكتب اسلام رشد يافته است پس مي داند كار و تلاش هم عبادت است و شكرآن واجب.
دستانش به جاي دراز بودن مقابل اين و آن،جمع كار است تا با خودكفايي كشورش،نداي بي نيازي بر گوش هاي ناشنواي جهانيان سردهد.او عاشق استقلال است و با حذف وابستگي،تحقق بخش همان شعار ديرين «استقلال،آزادي،جمهوري اسلامي» است.او از مسئولان هيچ نمي خواهد جز ياري و همراهي،درك و مساعدت و از همه مهم تر باور.مي خواهد سنش را نبينند و به فكر و كارش توجه كنند،مي خواهد عقايدش را،احساساتش را و ايده هايش را بشنوند،درك كنند و با باور توانش،راه را براي رشد و بروز استعدادش هموار سازند.جوان ايراني انتظار دارد مسئولي دستان پر توان او را در دست گيرد و فكرش را نوازش دهد.توقعش،درك توانستن نيروي جواني است نه ياد و نامي در روزي خاص.او مي خواهد هر روز،روز جوان باشد و نگاه ها به او تا هر روز كاري كند كارستان و اين ممكن نخواهد بود مگر با باور،باور و باور او.
فاز اول شهر چاپ روزنامه خراسان ديروز طی مراسمی با حضور آيت الله هاشمي رفسنجاني و جمعي از مقامات عالي استان خراسان رضوی رسما افتتاح شد.رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام در این مراسم ابتدا از بخش هاي گوناگون شهر چاپ خراسان بازديد به عمل آورد و از نزديك با جزئيات دومين واحد صنعت چاپ كشور و اولين واحد آن در شرق ايران آشنا شد.رئيس مجلس خبرگان رهبري در مراسم افتتاح شهر چاپ خراسان كه همزمان با ايام خبرنگار و آغاز شصتمين سال فعاليت روزنامه خراسان بود طي سخناني اظهار داشت:در گذشته هاي دور چندان با محتويات روزنامه خراسان آشنا نبودم ولي پس از انقلاب با اين روزنامه،آشنا شدم و در دوران مسئوليتم به عنوان رئيس جمهور،همانند بقيه مطبوعات به اين روزنامه در راستاي تامين نيازهاي ارزي كمك كردم.وي خراسان را روزنامه اي مستقل دانست كه ارزش آن به استقلال و هويت آزاد و مستقل آن بر مي گردد.به گفته وی تيراژ بالاي اين روزنامه كه طبيعت اوليه اش محلي و اكنون كشوري است خيلي قابل توجه می باشد و در میان روزنامه هاي پر تيراژ كشور قرار دارد.وی افزود:اميدوارم روزنامه خراسان درآينده نيز همچنان مستقل،آزاد،حق گو و در صف روزنامه نگاران آبرومند و مشعشع باقي بماند.وي از حضور در روزنامه خراسان ابراز خشنودي و اظهار اميدواري كرد كه در آينده با خبرنگاران و دست اندركاران اين نشريه ديدار داشته باشد.(عکس ها از مهدی قربانی)






با ورود به حرفه خود،سوگند ياد كرد همواره رضاي خالق و مخلوق را سرلوحه كار قرار دهد.عهد بست چشم بر كوتاهي ها،كاستي ها،عدول از وظايف و ناهنجاري ها نبندد و رسالتي را كه برعهده مي گيرد به سرانجام رساند.در اين ميان ياري خداوند را طلب كرد.سختي ها را پذيرفت و از بي مهري ها و ناملايماتي كه پيش رو داشت مطلع بود اما عشق به كار او را بر آن داشت تا قلم در دست گيرد تا اسبابي شود بر انتقال جوهر،فكر و انديشه بر صفحه كاغذ و در دل جامعه.
در ادامه كار،همواره سوگند خدا بر قلم را نشان از حرمت حرفه خود دانست و «نون و القلم و ما يسطرون» را به عنوان كلام پروردگار در معجزه پيامبر(ص) نصب العين خود قرار داد تا قدردان و حافظ اين هديه الهي باشد و او را از كجي ها و انحرافات مصون دارد.با اين كه همچون ديگر افراد،عضوي از جامعه است جزئي از جامعه شد و با رسوخ در اجتماع،چشمي بينا براي ديدن و فكري پويا براي نقل و نقد شد. جايي بيكاري،بيداد مي كرد و جايي ديگر فقر؛عده اي بي خانمان بودند و برخي گرفتار،دسته اي را در راهروي دادگاه مي ديد و گروهي را در زندان و همه اين ها دغدغه اي بود كه فكر و ذهنش را به خود مشغول مي داشت.
گاه راوي چشني مفرح بود و گاه نقل كننده درد و رنج.زماني ميدان جبهه و جنگ،اتاق كارش بود و زماني ثبت كننده ورود آزادگان از غرب كشور بود.گاه در ميدان هاي ورزشي،حضور داشت و گاه انعكاس دهنده موفقيت هايي چون دست يافتن،فناوري هسته اي،روزي هيئت دولت در سفر به استان ها را همراهي مي كرد و وقتي ديگر،روايتگر شور و شعف مردم بود از توفيقات حاصل و در همه جا حضور داشت تا نماينده اي وظيفه شناس از افكار عمومي و چشم بيناي جامعه باشد.
لذت و موفقيتش را در صداقت و امانت داري مي داند و شيريني آن،پوششي است بر همه سختي هاي حرفه اش.سختي هايي كه گاه چنان عذاب آور است كه او را به مرز ياس رهنمون مي شود اما تصور تاثيرگذاري،رفع مشكل و بازشدن گره اي از كار خلق و جامعه،چون آبي بر آتش رافع خستگي و نااميدي اوست و نشاطي مضاعف بدو مي بخشد.در اين ميان شايد هيچ چيز به اندازه بي مبالاتي يا ناآگاهي برايش ملال آور نيست و درهاي بسته،پاسخ گو نبودن،بي اعتمادي و نامحرم بودن،دغدغه هاي ذهني اش است.تنوير افكار عمومي را وظيفه مي داند بسته بودن در و جوابگو نبودن مسئولي را بي حرمتي بر ملتي مي داند كه او نماينده افكارشان است.
او خط قرمزها را مي شناسد و خود را بر عدول نكردن از آن ها مقيد مي داند پس با اين فكر،باز بودن درهاي ديگر و اطلاع رساني شفاف و بي پرده را وظيفه متقابل مي داند و آگاهي عموم را حقي از مردم و با اين باور سوگند روز اول خود را به ياد مي آورد و بر حرمت قلم،حرفه و كار خود قسمي دوباره ياد مي كند.
دختر بچه اي است با قيافه اي ژوليده و در هم ريخته.دنبالت به راه مي افتد و تمام هنرش رابه كار مي گيرد تا توجه ات را به خود جلب كند و در اين راه از ناله و حتي گريه هم نمي گذرد.مادر،برادر و خواهر خردسالش را با انگشت نشان مي دهد و ياري مي طلبد.تا ده ها قدم جلوتر،دست بردارت نيست تا اين كه دست پر بازگردد و بعد سراغ ديگري و ديگران گيرد تا اين چنين روز به شب رساند به اميد آن كه كيسه اي اندوخته باشد.مادر،حرفه اي تر عمل مي كند و خردسالانش را چون سرمايه كار و ابزاري براي كسب درآمد با سرو وضعي ناجور در خاك مي غلتاند تا رحمي در دل هاي پر از عطوفت مردمي كه خوب مي شناسد و نيك به دلسوزي شان آگاه است،ايجاد كند و از اين رهگذر،سودي عايد!حس ترحم بر كودكاني كه آلودگي ظاهرشان،فرصتي را براي تجمع مگس ها فراهم كرده است و با دستان كوچكشان مورچه ها را به بازي گرفته اند سرعت را از قدم هايت مي گيرد.نگاهت را معطوفشان مي كند و قلبت را به شدت مي آزارد.كودك خود را به ياد مي آوري كه زنگ استخرش به پايان رسيده است و لحظاتي ديگر بايد او را تحويل گيري و به خانه بازگرداني تا در فضاي مطبوع و جمع گرم خانواده بياسايد و به بازيگوشي بپردازد.بي اختيار دست در جيب مي رود و اسكناسي در كاسه جلوي زن جاي مي گيرد.چند قدم جلوتر،زن ميانسالي در لابه لاي خودروها،رانندگان را به كمك مي خواند.
در هواي گرم نيمروز بر شيشه خودروهايي مي كوبد كه در آن سوي آن،برودتي نشاط آور اهلش را دربر گرفته است.شيشه ها تا نيمه پايين مي رود و گوشه هايي از اسكناس خودنمايي مي كند تا انگشتان زن به سرعت آن را بربايد و با جمله اي كه با بالارفتن شيشه به گوش راننده نخواهد رسيد خودرويي ديگر را نشانه گيرد.چراغ راهنما سبز مي شود و او فرصتي مي يابد در ٦٠ثانيه تردد آزاد،اسكناس هاي مچاله شده را دسته بندي و در جيبي مخفي كند و آماده رو زدن و رو زدن هايي ديگر شود.هنوز تصوير زني كه نسخه اي رنگ و رو رفته را در ميان جمعيت مي چرخاند تا پول دواهايش (!) را جمع كند در ذهن است و اين كه او تا غروب آفتاب و شايد پاسي از شب،وجه چند تا از آن نسخه هاي دروغين را به جيب خواهد زد،عذابت مي دهد. ديگر زن جواني كه مدعي است مسافر است و پول برگشت ندارد،دختركي كه خود را نان آور پدر پير و خواهران و برادران كوچكش مي داند،پيرزني كه با قيافه محزون و اشكاني در چشم،مشتريان قصابي را به چند صدگرم گوشت التماس مي كند،همه و همه معضلي بزرگ و دردآور را يادآور است.آن هايي كه در كنار تمام تفاوت ها در يك مورد با هم مشابهت دارند و آن،دراز كردن دستاني است كه گاه از روي نياز نيست!دستاني كه قادر است كار كند تا حافظ آبرو،اعتبار،شخصيت و كرامت انساني باشد و انسانيت آدمي را به سخره نگيرد.دستاني كه چون زن كهنسال آن طرف خيابان،مي تواند سبزي فروشي كند،نان به دستان مردم بدهد و حتي در نظافت منازل،كودك ياري،پرستاري و ... به كار گرفته شود.اما چه بايد گفت كه پول و نان درآوردن آسان،تن پروري و فرار از كار،چنين در دهان عده اي شيرين آمده است كه هرگز طعم تلخ تكدي گري را حس نمي كنند.طعمي كه مي تواند تلخي هاي بسياري را چون فساد،فحشا و ناهنجاري هاي اجتماعي به دنبال داشته باشد.
سال ها عبودیت و بندگی در چله نشینی محمد (ص) خلاصه شد تا ندای رب بر قلبش نشیند و جبرئیل او را به خواندن فرا خواند.خواندنی که با بی مکتبی آغاز شد تا این سواد،نشانه ای دیگر باشد بر اراده پروردگار که قادر است و متعال.
ندای «اقراء بسم ربک الذی خلق ...» در خلوت غاری کوچک،حکایتیست از خلعت دهی خداوند تا تفاوتش با مناصب بشری عیان و برگزیده خدا با دیگران متمایز باشد.
آری بخوان ای محمد (ص) که خود خوانده شدی به پیامبری و زین پس باید تمام کنی رسالت همه ۱۲۴ هزار نفر از آدم تا خود را که خاتمی.
و چه زیبا بر بلندای کوه و در دهانه غاری که خلوت همیشگی ات بود به نبوت بر انگیخته شدی تا سرزمین مکه،بعثتت را نظاره گر و خورشید،نور افشان آن باشد.
مبعث بر بعثت اندیشان،مبارک باد
اين بار دامي ديگر گسترانده اند.دامي كه طعمه آن ها را كودكان و نوجوانان هم شامل مي شود.اين بار با لباسي خوش خط و خال تر وارد شده و آشكارا به ميدان آمده اند تا قباحتي در كار نباشد.ديگر نيازي به كوچه هاي خلوت،قرارهاي پر از اضطراب و ... نيست چون خيلي راحت پاي به ميدان گذاشته و آن قدر نزديك شده اند كه در دستان بقال سر كوچه و دست فروش كنار خيابان هم يافت مي شود فقط كافي است اراده كني و بخواهي!آن قدر ماهرانه وارد شده اند كه حتي خانواده ات هم متوجه نمي شوند و در صورت مشاهده،خرده نمي گيرند.نمي داني به زيركي شان احسنت بگويي يا به كارشان لعنت فرستي كه الحق و الانصاف جاي لعن و نفرين دارد.در قالب آدامسي معمولي تعارفت مي كنند و بي خبر از همه جا به نيت آدامس مصرفش مي كني.طعمش اصلا مثل «ناس» نيست كه متوجه شوي چه مصرف مي كني.رنگ و جلد و بسته اش نيز چنين نيست.عكس زيباي روي بسته اش،آدامسي خارجي را تداعي مي كند و طعم شيرين و بعضا ادويه ایش مزه آن را.اما از اين كه چه مصرف مي كني و تركيبش چيست هيچ نمي داني و در عالم كودكي،نوجواني،جواني و حتي بزرگسالي چنان راحت گول مي خوري كه باورش برايت راحت نخواهد بود.آري آن چه داري مي جوي،آدامسي خوش مزه براي تفنن،سرگرمي،اشتها و ... نيست بلكه گلوله اي است در دهانت كه جويده مي شود و روح و روان،جسم و جان و در نهايت وجودت را نشانه گرفته است.مزه شيرينش اگر زير زبانت بنشيند ديگر رهايت نخواهد كرد و جذب و شيفته آدامسي خواهي شد كه اگر مي دانستي چيست،نگاهش نمي كردي.اگر بداني چه مصرف مي كني،همان تنفري در تو ظاهر خواهد شد كه هر صبحگاهان و شامگاهان از آناني داشتي كه گوشه و كنار شهر «ناس » مي جويدند و تو از آنان روي برمي گرداندي.آري،اين آدامس خوش مزه و خوش رنگ،همان «ناسي» است كه چنان متنفرت مي ساخت و اكنون شيريني گول زننده اش،تو را مجذوب خود ساخته است.همان ماده مخدري است كه مصرف كنندگانش را به استيضاح مي كشاندي و امروز با قيافه حق به جانب استقبالش مي كني!نمي دانم چه طور اسيرش شدي و چرا تو را چنين شيفته خود كرد؟نمي دانم چه شد كه سرمستي و نشاط زودگذر ايجاد شده با اين ماده را متوجه نشدي و هرگز از خود نپرسيدي تا به حال مصرف كدام آدامس اين چنين تو را مشعوف ساخته است؟نمي دانم چرا با توجيه خود از اين كه درتوليدات روز هر امكاني وجود دارد،خود را متوجه آلوده شدنت نساختي و تن به مصرف مخدري دادي كه در همان قالب «ناس» با لباسي شيك و شكيل به نام «پان» وارد شده است؟و نمي دانم چرا ...؟!
و اما بر من و تو كه خوب مي دانيم، خوب مي فهميم و خوب مي توانيم بفهمانيم چه وظيفه اي است؟بر من هشدار دادن و اعلام زنگ خطري است و بر تو برخورد كردن.برخوردي جدي كه ماده اي مخدر در قالب شكل و قيافه اي جديد چنين راحت عرضه نشود و فرصت حضور نيابد.و اما تو اي پدر و مادري كه بيش از همه نگران دسته گل زندگي ات هستي،بر توست كه چون هميشه،نظارت داشته باشي بر رفتار و كردار فرزندت و با در آغوش گرفتن او،آغوش ناهنجاري هاي جامعه را براي هميشه بسته نگه داري و ضامن سلامتي دلبندت باشي.
تابستان است و فصل مسافرت.فصل فراغت از تحصيل دانش آموزان و دانشجويان و فرصتي براي استراحت خانواده ها.هواي گرم تابستان، خنكي طلب مي كند و آب و هوايي كه روزهايي را به دور از گرما و آلودگي هاي شهري گذراند.در اين ميان شمال و غرب كشور بهترين گزينه هاست و البته شمال پرطرفدارتر.بار سفر بسته مي شود تا ايامي به دور از شلوغي و هياهو در فضايي مفرح و آرام،خستگي ماه ها كار و تلاش از تن زدوده شود و روح و جسم مجالي يابد براي كسب انرژي، طراوت و آغاز روز و روزگاراني نو.
خاطرات سفرهاي قبل، استشمام هواي مطبوع جنگل و راه هاي سرسبز شمال،نم نم باران و شنا در دريا،استفاده از آبگرم هاي طبيعي،ماهي گيري در ساحل دريا،اتراق در كوهپايه ها و... همه و همه بر بي صبري ها مي افزايد تا پاي به حريم استان هاي شمالي رسد و لذت هاي آن آغاز شود.درگذر از پيچ و خم جاده،گويي بر تعداد مشتاقان و مسافران افزوده مي شود و فواصل خودروهاي در حال حركت كمتر تا جايي كه نفس خودرو در هياهوي جاده به شماره مي افتد.گويي جاده تنگ و تنگ تر مي شود كه خودروها را چنين به رديف و صفي طولاني مجبور كرده است.ساعت ها مي گذرد و آزار ترافيك، هياهوي شلوغي هر روز سفرهاي درون شهري را در اين سفر مجسم مي سازد و بيم زمان كم و عملي نشدن برنامه هاي از پيش تعيين شده بر وجودت مستولي مي شود.با خروج از اين گذر و ورود به مقصد،ظهور كوهي از مشكلات،ناخواسته بر ديدگانت سنگيني مي كند و هر لحظه در دل آرزوي آرامش قبل از سفر خواهي كرد.
نبود يا گراني منزلگاه،بي آبي،شلوغي ،ضعف بهداشت،گراني و ... به استقبالت مي آيند تا بر نگراني ات بيفزايند.گرماي توام با رطوبت بالا كلافه ات مي كند و در دسترس نبودن و برقرار نشدن ارتباط با تلفن همراه هم مزيد بر علت است تا حضورت بي اطلاع ماند و تو نيز بي خبر از موطن.سستي و بي حالي خانواده هم نشان و مهر تاييدي است بر اين كلافگي كه شايد ذره اي در ذهن خطور نمي كرد و سختي اش چنين نمود يافت.در اين سفر كه تو و ديگران را براي آرامش روحي و جسمي به سوي خود فراخواند چيزي جز سرگرداني،گرفتاري و خستگي نمي توان ديد و البته كار آغاز شده اي است كه بايد به پايان رساند.
صفوف طولاني نان،كمبود يا نبود آب شرب،اطمينان نداشتن از سلامت مواد غذايي،گرما،شلوغي هاي درون و برون شهري و ... مشكلات تكراري است كه در طول سفر به اين خطه سرسبز،خاطراتت را خاكستري مي كند و برگشتت را تعجيل.راه بازگشت در پيش مي گيري،لذت سبزي و نشاط جاده در ترافيك سهمگين آن گم مي شود تا با گذر از پيچ و خم هايي كه مناسب ده ها سال قبل بود و با همان وضعيت زير بار ترافيك كمر خم كرده است به استان و ديار خود باز مي گردي.خود و اهل خانه را خسته تر از روز آغاز حركت مي بيني.استراحتي در ديار خود براي برگشت روحيه ضروري است تا پس از زدودن خستگي سفر(!) زندگي روز مره و عادي تداوم يابد.با كنار هم گذاشتن اين خاطرات و سختي ها بايد ديد در مجالي ديگر،سفر شمال كشور به فكر رسوخ خواهد كرد؟!