تبليغاتX
یاد نوشته ها

     روزنامه های خراسان جنوبی و شمالي به طور رسمي به خانواده روزنامه خراسان افزوده شد.عليرضا ملكيان معاون مطبوعاتي و اطلاع رساني وزير فرهنگ و ارشاداسلامي در جريان بازديد ٦ساعته از قسمت هاي مختلف موسسه فرهنگي هنری خراسان از صدور مجوز روزنامه هاي خراسان جنوبی و شمالي در جلسه اخير هيئت نظارت بر مطبوعات خبر داد.روزنامه خراسان از ٣ سال قبل هم زمان با تقسيم استان خراسان و چاپ ويژه نامه هاي خراسان جنوبی و شمالي براي جمعيت حدود ٥/١ميليون نفري اين استان ها،تلاش گسترده اي را به منظور دریافت مجوز روزنامه اين ويژه نامه ها آغاز كرده بود.با دریافت اين مجوزها امكان توزيع ويژه نامه هاي خراسان جنوبی و شمالي به صورت روزنامه مستقل علاوه بر توزيع به همراه روزنامه سراسري خراسان ميسر شد.

     روزنامه خراسان از زمان تقسيم خراسان به لحاظ پيوستگي معنوي و فرهنگي مردم سه استان،اقدام به انتشار ويژه نامه هاي خراسان جنوبی و شمالي كرد و همزمان براي دریافت مجوز روزنامه براي این استان ها اقدام كه با پي گيري هاي مداوم،اين مجوزها صادر شد.اين اقدام اولين گام حركت روزنامه خراسان به سمت اهداف بزرگ تری محسوب می شود كه برنامه ريزي آن انجام شده است.

     پاورقی:با توجه به مسئولیتی که پیش از این به عنوان سرپرست دفاتر خراسان جنوبی و شمالی داشتم و از نزدیک با مسائل و مشکلات ناشی از برخی ایرادات وارده توسط نشریات محلی و بعضی دستگاه های اجرایی بودم از صمیم قلب این رخداد رو به دوستان و همکاران خوبم در دفاتر و نیز مدیران و مسئولان موسسه فرهنگی هنری خراسان تبریک می گم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:8  توسط مجتبی نوریان  | 

الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

روز حافظ گرامی و ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 17:8  توسط مجتبی نوریان  | 

     سالمندي دوره اي است ناگزير از گذر و تصور ورود به آن،گاه آن قدر دير به ذهن مي رسد كه ناگاه خود را در آن مي يابي.دوراني كه برخلاف جذابيت هاي دوره طفوليت و كودكي فرزندان براي والدين،دوراني ناخوشايند براي بسياري از فرزندان است.دوراني كه با گذر از ميانسالي،نشستن گرد سفيد پيري بر موها،ظهور چين و چروك بر دست و صورت،رعشه اندام،كم سويي چشمان،كم شنوايي گوش ها و ... آغاز مي شود.عبور از تونل زمان و پيچ وخم هاي روزگار،ثمني به بهاي يك عمر از تو مي گيرد تا كالايي مشمول زمان،چون تجربه نصيبت دارد.كار،تلاش،تحصيل،زندگي،فرزند و ... ره توشه اي است دال بر طي دوران كه در اين رهگذر،صحنه هاي زندگي آن پررنگ تر است.
     دوراني كه دو جوان باهم آغاز مي كنند و از گرماي خويش، فضايي آكنده از مهر و صفا به وجود مي آورند.تولد فرزندان،چراغ زندگي را پرفروغ تر مي سازد و بر گرماي زندگي مي افزايد.آنان،همپاي طفلانشان،كودك مي شوند،به نوجواني مي رسند و سپس جوان تا او را به مقتضاي زمان دريابند و درك كنند درحالي كه از ظاهر جواني سال ها پيش شان خبري نيست!
     فرزندان صاحب تحصيل،كار و زندگي مي شوند و روانه خانه بخت تا اين دو پير برگردند به دوراني با همان يك دل و دو جسم بودن.ذخاير تجارب،دست و پنجه نرم كردن با ملايمات و ناملايمات،پشت سر گذاشتن سردي ها و گرمي ها و... از حرارت در كنار هم بودنشان نكاسته است و زماني شعله هاي گرم زندگيشان به سردي مي گرايد كه يكي،پرواز ديگري را به نظاره مي نشيند.بازمانده،اگرچه فرزندان را در اطراف خود مي بيند و به ظاهر تنها نيست اما غربت را دل،لمس و حس مي كند.او اينك فارغ از ايامي سخت،نيازمند آرامشي توام با عطوفت است و هيچ غير از مهر و مهرباني نمي خواهد.او دوست دارد در خانه اي كه ذره ذره آن را با سر انگشتان همت و تلاشش بنا ساخته است بماند و عمر سپري كند و در اين ميان،رهبر و راهبري باشد براي طي طريق فرزندان تا راهشان به بن بست ختم نشود.او آرزو دارد در اين سرا بزيّد و در همان جا بميرد!
     اما گاه اين تصورات و آرزوها بسان رويايي بيش نيست و با رفتن يكي از دو نفر،مانده بي كس به جاي سرنهادن بر بالين هميشگي،به جاي تماشاي گذر عمر و خاطرات آن در سراي خود و به جاي زيستن و در نهايت وداع با زمان در سر پناه يادگار سال ها تلاش،خود را در جمعي چون خود،پير و دل شكسته مي يابد.در فضايي سرد و بي روح كه چشمان منتظرش،در را نشانه گرفته است به دلخوشي ديدار.او زرق و برق اطراف را در سراي سالمندان نمي خواهد كه اگر چنين مي خواست در زمان توانمندي فراهم مي ساخت.او به دنبال همان مهر و صفايي است كه از گرماي وجودش پديد آورد و سال ها با آن زيست.فضايي كه صداي خنده و حتي گريه برايش زيبا بود. گريه هاي طفوليت فرزندان،خنده قبولي آنان در دانشگاه،صداي شادي جشن ازدواج فرزندان و ... و اينك نيز خواهان تكرار است.تكرار گريه طفوليت،خنده قبولي دانشگاه و شادي جشن ازدواج نوه ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:23  توسط مجتبی نوریان  | 

     آخرين آهنگ عاشقي در واپسين بامداد ميهماني نواخته شد و پايان آن را تا غروب هنگام،زماني بيش نيست.انتهايي كه «ربناي» مغربش،بغض وداع را در گلو مي تركاند و راه بر  آخرين افطار را مشكل مي سازد.بانگ اذان صبح،سفره سحر برچيد و گلبانگ غروبش،آخرين افطار اين ماه را به ضيافت خواهد نشست.اشك به نيابت از دل و زبان،سخن در كلام قطرات زلال جاري مي سازد،دست ها به سمت آسمان بالا مي رود و زمزمه ها عرش را به وجد مي آورد.
     بر سفره افطار با روز و روزه هايي كه سرمست طاعتت ساخته است بايد وداع كني و ملبس شدن به زينت بندگي را شاكر باشي.خدايا،رمضان فرصتي بود براي جبران يك سال طغيان و سركشي و كاش اين توفيق يار شود تا تمام سال بتوان در ركوع،سجود و عبادت بود كه اگر فرصت درك رمضاني ديگر حاصل نشد از قافله عشاق عقب نمانيم.
     اما چه پاداشي بهتر از «فطر» بر روزه داراني كه يك ماه طاعت و بندگي را پيشه ساختند و اينك پس از هزار ماه عبادت در ٣ ليلة القدر رمضان،تكميل عبادات را در ١٠ قنوت به نمايش خواهند گذاشت.چه شعاري بهتر از «اللهم اهل الكبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمة» و چه زيبا ذكري چون «اللهم بحق هذا اليوم الذي جعلة للمسلمين عيدا » در روزي به بزرگي فطر.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:22  توسط مجتبی نوریان  | 

     بيستمين جوشش اهالي ايران زمين در واپسين جمعه رمضان نيز زيبا بود همچون سال هاي قبل.قطراتي كه به هم پيوست،جوي ها و رودهايي كه روان شد،دريايي كه شكل گرفت و موج هايي كه به خروش درآمد،همه و همه همان بود كه انتظار مي رفت.جوششي كه به ابتكار معمار بزرگ انقلاب اسلامي شكل گرفت و در كنار ظلم ستيزي ذاتي مردم اين ديار،به خلق روزي نمادين براي سردادن فرياد مظلوم خواهي انجاميد.فريادي كه در حمايت از مظلوم و نكوهش ظالم از دل ها برخاست،بر زبان ها جاري شد و مشت ها را به گره كردن واداشت.سيلي كه از شمال و جنوب،شرق و غرب و مركز كشور به خروش درآمد تا چون هميشه،يكدل و يكدست نداي انزجار از رژيم غاصبي سر دهد كه سايه اي شوم برد يار فلسطين افكنده است.در اين روز نگاه ها معطوف اولين قبله گاه شد تا بارقه اميدي باشد بر تنهانبودن فلسطين و فلسطينيان و نويدي بر محو كفر و جور.نداي «اتحدوا، اتحدوا» ملت ايران با امت اسلام درهم آميخت تا قوت قلب مضاعفي باشد و اطميناني بيشتر بر پيروزي نه چندان ديرهنگام مسلمانان بر صهيونيسم غاصب،گواهي باشد بر ناكارآمدي و نامشروعيت رژيمي كه به ظلم خود را حق مي داند و ديگران را ناحق! مهر تاييدي باشد بر قدرت سلاح ايمان در مقابل پيشرفته ترين جنگ افزارهايي كه در مقابل قلوه سنگي در دست نوجوان فلسطيني،ضعيف است و حقير.آري،روز قدسي ديگر در حمايت از اهالي قدس شريف به مدد امت اسلام خلق شد و به راستي چه نيكو اقتداري به نمايش گذاشته شد از اين حضور فرخنده.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:21  توسط مجتبی نوریان  | 

     این بار از زیتونی می نویسم که سرزمینش،قبله اول مسلمانان است اما اکنون جولانگاه شیاطین و یاغی هایی است که در آن،جا خوش کرده اند.فلسطینی که فرزندانش،هنوز در معمای قصه های شب مادر مانده اند!
     صدای گوله،لا لایی شب آن هاست و روز،با بوی باروت هوای صبحگاهی است که نفس می کشند.کودکی که شب در کنار مادر،هراسان از صدای گلوله ها می خوابد و روز در آغوش پدر،شهید می شود.سال هاست خواب شیرین و رویای کودکانه،جای خود را به آتش بازی های دشمن و رگبارهای سوزان داده است.امروز،من نیستم که برایت می نویسم،نفس های تو و دلتنگی هایم برایت می گویند.پرچمت را تا طلوع خورشید به نشانه پیروزیت بالا می کشی تا جهان،شاهد دیدار تو با صبح باشد.امروز صدایم را با مشت های گره خورده،به سویت می فرستم تا جهانیان،شاهد شکستن رژیمی باشد که ندای آزادی را دنبال خود یدک می کشد!

     توضیح:این مطلب مربوط به یکی از خبرنگاران غرب کشوره که به مناسبت روز قدس برام فرستاد ولی دیر به صفحه رسید و چاپ نشد.از اون جا که بسیار زیبا و با احساس نوشته،حیفم اومد ازش استفاده نکنم پس با اجازه اش.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:35  توسط مجتبی نوریان  | 

     شب بيست ويكم،همه ايران گويي برخاسته بود و سر شيدايي داشت و ايرانيان به هر زباني از هر گوشه اين خاك خدايي خلاصي از آتش را به دعا از خدا مي خواستند و در ماتم يتيمي خويش مي سوختند؛مي گداختند و مي گريستند،چه داغ مولا علي (ع) براي اهل معرفت هنوز تازه است و عجب اين كه به هر زباني كه از اين غم گفته مي شود،نا مكرر است.عزاداران در جاي جاي كشور «بك ياا...» را در كنار ذكر «ياعلي» با آه دل و اشك ديده،زمزمه كردند تا بدرقه كننده پيكر فرق شكافته امام خود باشند.اما سختي تاب و تحمل مصيبت علي (ع) منحصر به آدميان نيست كه در اين ميان آب زلال خزر،عمان و خليج فارس نيز همنوا با مردم اين ديار عزادار بود و بسان مركب، تيره.زاينده رود به اشك ديده مركزنشينان،خروشان بود و زاگرس و البرز را تاب ايستادن نبود.دماوند كمر خم كرد و طاق بستان و بيستون به سجده نشست.نخلستان هاي جنوب به قنوت ايستاد و عزاداران را به ميوه سياه خود،ميهمان ساخت.مشهد،يكپارچه ذكر «ياعلي بن موسي» را زمزمه مي كرد و قم محور ذكر «ياحجت» بود.

     كردنشينان غرب،بختياري ها،لرها و ترك زبانان،رخت عزا بر تن كردند و عرب هاي ميهن،دشداشه مشكي.اهالي شمال كشور،مردم مركز و جنوبي هاي خونگرم،شب زنده داري كردند و شرق نشينان ايران چه نيك قدر شب هاي قدر دانستند.مساجد،تكايا،حسينيه ها،آرامگاه امامزاده ها،منازل و معابر،قباي سياه پوشيد و روزه داران نيز به عزاداري مشغول بودند.شب شهادت علي (ع) و ليلة القدر،شب پيشي گرفتن بود براي رسيدن به هزار ماه عبادت،شب استغفار و طلب عفو،شب حاجت خواستن و در حق ديگران دعا كردن.شب قسم دادن خدا به خود و چهارده معصومش.شبي كه يك صد و پنجاه بار قسمش داديم براي عاقبت به خيري و رستگاري.شبي كه جوشن كبير خوانديم و كتابش بر سر نهاديم تا به واسطه قرآن،لحظاتي از هزار ماه عبادت،در كارنامه سياهمان ثبت شود و قلمي از عفو بر آن كشيده.چاه نامه هاي جمكران نيز در اين شب، تداعي چاه خلوتي علي(ع) بود. چاهي كه آن يكي براي ناله بود و اين يكي، نامه. منتظران مهدي(عج) در جمكران گرد آمده بودند تا خدا را به ظهور امام عصر، قسم دهند تا در حيات خود، وجود نوراني اش را درك كنند و از سربازان ركابش باشند.در اين ميان نداي جواني دست به دعا برداشته در فضا مي پيچيد كه «اللهم عجل لوليك الفرج».

     خانه هاي سالمندان نيز حال و هوايي ديگر داشت.موهاي سپيد،دستان لرزان،چشمان كم سو و دل هاي شكسته! قرآن به رعشه دستان پيرزن برسرش مي لرزيد و دلش از خوف خدا لرزشي مضاعف داشت.گوشه چادر سفيدش،زاشك چشمان منتظرش خيس بود و قطرات سرشك،فراز و نشيب گونه هاي چروك و درهم كشيده اش را طي مي كرد تا از سراشيبي چانه،بر زمين افتد.قطرات اشكي كه به عشق و مهر فرزندان و دعا در حقشان بهاري است و در پاييز زندگي اش،چنين باريدن گرفته است.پيرمرد سالخورده هم با حال و هوايي شبيه او،دستي برسر و دستي بر زانو دارد.او هم در قسم دادن خدا با ديگران هم قسم مي شود و در دل نه براي خود كه ديگران،آرزوي تندرستي و كانوني پر از مهر در كنار خانواده دارد.خود را شاخ و برگي خشك مي بيند و در تمناي وصال به يار،طلب آمرزش دارد.

     معلولان هم در مراكز نگهداري از معلولان، مراسم قدر را به جاي مي آورند.افرادی نشسته،دراز كشيده و ايستاده،قرآن به سر مي كنند و زبان به دعا و نيايش مي گشايند.برخي با زبان بي زباني،قسم ها را ياد مي كنند و عده اي ناتوان از قرآن برسر گذاشتن،سر بر قرآن مي گذارند.آن ها نشان مي دهند باوجود معلوليت،باز هم دعاگو و ثناگوي خالق هستند و به ائمه خود عشق مي ورزند.آنان مي گويند،معلوليت نمي تواند مجال شكر خدا را از آن ها بگيرد و همپاي روزه داري،شب زنده داراني شايسته و قابل خواهند بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:25  توسط مجتبی نوریان  | 

     آسمان شكافته شد و خورشيد فرصتي يافت براي رهايي از شر تاريك دوستاني كه غرق در ظلمات،پرتوهاي نوراني اش را نشانه گرفته بودند.سياه دلاني كه تاب تحمل تلاءلو تشعشعات نوراني اش را بر دل هاي زنگار گرفته خود نداشتند و دشمني را بهترين راه مقابله دانستند و پيشه ساختند.منفوراني كه نه حرمت رمضان نگه داشتند و نه مسجد را تا محراب،مشهد مولود كعبه شود و سجده گاهش،قتلگاه او.در اين گذر لجام شقي ترين فرد در شبي به بزرگي هزارماه عبادت،گسيخته شد تا بهره عبادت با شقاوت معاوضه كند و فرق پيشواي دين را در سجودي بنده وار غرق درخون سازد.
     و چنين شد كه منزلت علي(ع) در قدر اول نمود بيشتري يافت و به قدر دوم،ميهمان خدا شد در ماه ميهماني كردگار و سپس در جمع عرشيان،به درك قدر سوم توفيق يافت.امشب عرشيان بر فرشيان فرود مي آيند تا حامل جسم علي (ع) باشند در زمين و روحش در ملكوت.مي آيند تا بر تن كنند جامه رداي امامت بر قامت رساي مجتبي(ع) و حامل نور ولايت باشند بر او تا روشن كند پيچ و خم كوچه هاي پر از جهل دل هاي گمراهان را و نويد و اميدي باشد بردل هاي شكسته و لرزان زخوف خدا.
     اما امشب،كوفه را غربتي است مضاعف و سكوتي پرمعنا. انبان وصله شده را تاب ماندن بر زمين نيست و تمناي كولي گرفتن از انساني دارد كه كمرش زير بار ناجوانمردي ها و جهل جاهلان خميده شده است.قلاب كهنه در چوبي،انتظار لمس دستاني را مي كشد كه با وجود زبري بازهم نوازشگرست.زمين كوفه در خلوت كوچه هاي شهر،بي صبر است تا خاك پايي شود كه فخر عالم است.ديوار خرابه ها،تا كمر سرخم كرده و چشم به ابتداي كوچه دوخته است تا قامت خسته اما رساي بزرگ مردي را نظاره گر باشد كه بي جان نيز در ستايشش لب باز كرده است.
     يتيمان،دردمندان،بيوه زنان و خردسالان با وجود گرسنگي،قوت مقرر را فراموش كرده اند و فقط ديدار يار طلب مي كنند تا درك وجودش،آرامشي باشد بر گرسنگي و گرفتاري هايشان.گويي امشب،يتيمان را يتيمي ديگري است و غم فراق پدر،دگر بار تكرار مي شود.مسجد كوفه را از امشب تحمل غيبت علي(ع) نيست و در اين بي حضوري،ستون ها در سكوت، اشك نبود مي ريزند.چاه تنهايي ها هم تنها شد و از ديدن تصوير جمال خورشيد در آب و شنيدن صداي علي(ع) در عمق وجود،محروم شد.ذوالفقار نيز در نيام،خون مي گريد و امشب همه و همه عروج علي(ع)،وصي نبي و ولي خدا را ناباورانه به تماشا نشسته اند و بر مظلوميتش اشك مي ريزند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:17  توسط مجتبی نوریان  |