دیروز یکی همکاران دفتر بجنورد تماس گرفت و خبر قراردادی شدنش رو بهم داد.نمی دونین چه حسی بهم دست داد و چقدر ذوق کردم.گرچه مراحل اداری کارش زیاد به درازا کشید و لی از این که به نتیجه رسید بسیار خرسند شدم.یادمه نامه درخواست استخدامش،دی یا بهمن سال گذشته نوشته و بخشی از روال اداریش توی همون مقطع طی شده بود و انتظار می رفت کارش سریع تر انجام بشه ولی بازم حصول نتیجش جای شکر داره.
یادمه اول بهمن سال گذشته،پستی رو برای استخدام یکی از بچه های بجنورد و ۲ نفر از همکاران بیرجند گذاشته بودم.ضمن این که به این همکار خوبم تبریک می گم و براش در وضعیت جدید کاری که حاصل تلاش و صداقت خودش بود آرزوی موفقیت می کنم از شنیدن این موضوع باید به عنوان بهترین خبری یاد کنم که دقیقا در اولین سالگرد معارفم یعنی ۲۳ آبان به گوشم رسید.منتظر خبر خوش جذب بقیه بچه های پر تلاش دفاتر بجنورد و بیرجند هستم.
امشب که تولدته،دلم بد جوری هواتو کرده
هوای گنبد طلا و اون کفترای با صفاتو کرده
کاش الان اون جا بودم زل می زدم به پنجره ات
نرده هاش رو می گرفتم خودم رو دخیل می کردم
عقده های دل،گره می زدم و ازت می خواستم
ای آقا ای غریب الغربا
یه غریب هم این جا منتظر نشسته
گرچه روز رفتنش اومد سراغت
ولی خداحافظی نمی خواد، دلش دنبال سلامه
با این که یه هفته بیشتر از رفتنش نمی گذره
اما چشاش هنوزم به امیدی خیس خیسه
همون طور که دم دمای رفتنش
اومد و حرفا و رازهاشو بهت گفت
خودتم مددی کن و اونو با یا علی کمک کن
و این رو واسه امشب از مشهد می نویسم
آقا جون ...
یه ساله چشم انتظار عیدیم
اما نتونستم اون رو ازت بگیرم
شبای گرم و سرد این یه سال
چشم دوختم به پنجرت بهر وصال
دونه دونه نرده هاش رو چنگ زدم
به هر کدومشون یه عالمه زل زدم
هر دفعه خوندم انا اعطیناک الکوثر
فصل لربک والنحر ...
هر دفعه دو رکعت نماز زیارت خوندم
نه برای خودم که برای همه خوندم
جرعه ای از آب سقا خونه رو
رو به پنجرت بهر اجابت خوردم
دل به جای زبان سخن می گفت با تو
چشم،چشمه و اشک روان می شد با تو
جمعه هاش برام بهترین روز هفته بود
روزهاش زمهدی و شب هاش از آن تو بود
امشب نه از تمنا که با طلب اومده ام
بهر عیدی و پاداش ملالت اومده ام
این تو و رضایی که من می شناسم
این من و رو سیاهی که تو می شناسی
دیشب سریال «دکتر قریب» به پایان رسید.نمی دونم چرا نتونستم یا بهتر بگم رغبت نکردم این سریال رو از ابتدا ببینم؟شاید علتش،نا آشناییم با این مرد بزرگ بود ولی خوشبختانه قسمت آخر و ما قبل آخرش رو دیدم.شانس بد من،تلخ ترین قسمت این مجموعه نصيبم شد و اتفاقا بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم.اگه بگم همپای خونواده قریب،نگران بودم،باهاشون همدردی کردم و اشک ریختم دروغ نگفتم.همین قدر می دونم با این که اطلاعات زیادی از این بزرگ مرد ندارم ولی قسمت هایی از واپسین لحظات زندگی دکتر رو که نشون می داد چشام خیس شده بود و سقوط قطرات اشک رو بر گونه هام احساس می کردم.
زمانی که در آخرین روز و ساعات حیاتش،به فکر رفع مشکلات دیگرون بود،هنگامی که به قصد انصراف زنی که قصد خودکشی داشت و به هیچ چیز،جز اون فکر نمی کرد به بالای پشت بام رفت،وقتی كه تا دقایق پایانی عمرش،به فکر درس و مشق کودک مریض جنوبی بود و ... همه و همه حکایت از روحیه مردم دوستی و فتوتی داشت که در این پزشک درد آشنا موج می زد.موقعیت ممتاز علمی،شخصیت والای انسانی،کرامت،بزرگواری و ده ها خصلت نیک و نایاب دیگه ای که در کمتر کسی به شکل متمرکز یافت می شه از دکتر «قریب»،الگویی ساخت تا بدان جا که رسانه ملی با هزینه ای بسیار در مدت ۶ سال به ساخت سریالی به نام و یادش اهتمام ورزید و مخاطبان زیادی رو با این چهره بی مثال آشنا ساخت.
با تماشای این سریال،از پست قبلی وبلاگم خجالت کشیدم و خواستم با پاک کردنش،تغییر نظرم رو اعلام کنم ولی مناسب دیدم هر دو پست،کنار هم بمونه تا هیچ وقت یادم نره که خوبی،خوبیه و موندگار.گویا دکتر «قریب» در نبودش هم هنوز تاثیر گذاره و مفید.نمی دونم نگارش این چند سطر درسته یا نه ولی اگه برداشت یا خدای نکرده تشابهی از این جمله نشه باید بگم که تماشای قسمت پایانی سریال «دکتر قریب»،ناخودآگاه من رو به روزها و ساعات پایانی حضورم در دفاتر خراسان جنوبی و شمالی برد.روزهایی که یادمه از هر ساعتش برای انجام کاری استفاده می کردم و حتی در لحظه بازگشت،تمام فکر و ذهنم این بود که با وجود مسئولیت و برشی که در اون مقطع دارم،کاری نمونده باقی نذارم كه گرچه از اين دست كارها زياد موند و ...
یاد دکتر «قریب» و تمام «قریب»های غريب،گرامی.
همیشه صداقت برام شیرین بود،کمک به دیگران،درک اونا،کار براشون و سلامت در رفتار،گفتار و کردار،اخلاص،تعهد و ... نیز همچنین.ولی هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که یک عسل خیلی شیرین،چای خیلی شیرین یا هر خوردنی خیلی شیرین رو نمی شه خورد!
شیرینی زیاد،باعث دلزدگی می شه.پس صداقت زیادی،درک زیادی،کار راه اندازی زیادی،سلامت زیادی و خلاصه هر خوبی زیادی،نیز چنینه.گویا توی این دوره زمونه به خیلی از خوبی ها باید،آب بست مخصوصا صداقت،سلامت و تعهد که آبکی اون خیلی خوشمزه تره!
دقیقا بعد از گذشت ۴ ماه،نتیجه خوبیه.نه؟خدا کنه مثل قبل،یادم نره!
مثل یک سال پیش که از اون زمان هم دقیقا یک سال و ۴۳ روز می گذره و خیلی زود یادم رفت!گر چه می گن اگر ۱۰۰ سال در مشکی کنی،دوغ همان دوغ است همان ...!