تبليغاتX
یاد نوشته ها

     مادر،كودكان را زودتر از هميشه مي خواباند تا طولاني ترين خواب را در بلندترين شب سال تجربه كنند و نگاه خجل و دستان خالي پدر را چون سال هاي قبل نبينند و به ياد نداشته باشند.در اين ميان شايد درازاي شب و خواب حاصل از آن،فرصت خلق يلدايي رويايي را برايشان فراهم سازد تا فردا روزش در جمع دوستان،حرفي براي گفتن داشته باشند. 
     مادر بزرگ،سيني گرد مسي حاوي تنقلات شب چله را در اتاق محقر و قديمي،اما با صفاي خانه مهيا كرده و با روي باز و چاي گرم ميزبان فرزندان و نوه هاست.نخودچي و كشمش،دانه هاي بو داده خربزه و هندوانه،انارهاي دانه ياقوتي و هندوانه اي قرمز،بساط پذيرايي به يادگار مانده از قديم است كه هنوز به رنگ تجمل،آغشته نشده است.فرزند غايب از راه دور،ميهمان تلفني مادر مي شود و نوه ها با شيرين زباني،طلب شب چلگي مي كنند.آن چه تا حدودي از صفاي هميشگي يلداي مادر بزرگ كاسته است جاي خالي كرسي گرم و سماور زغالي است كه بخاري گازي و سماور برقي جايگزين آن شده است!
     تازه داماد از ماه ها قبل طلب وامي كرده است براي مخارج امشب،تا به ساعاتي خرج شود و به سالي باز پرداخت.سبدهاي ميوه،سكه،رخت و لباس و ... هدايايي است كه گرمابخش اولين چله زندگي زوج جوان خواهد بود و چه بسا نبود يا كمبود هركدامش،يلدايي سرد در اذهان و خاطرات به جا گذارد! 
     شور و نشاطي تصنعي از فضاي اطراف به چشم مي خورد بي آن كه شوقي در دل ها باشد.نورها و رنگ ها،ملودي و ريتم گوش نواز،ميوه ها و پذيرايي هاي جور واجور،ميهمانان خاص همگي گرماي آن سوي پنجره را دو چندان جلوه مي دهد حال آن كه غربتي ويژه،جسم ها را در كنار هم نشانده و دل ها به سرماي اين طرف پنجره منجمد است! 
     شب به نيمه نزديك مي شود و واپسين دقايق خزان سپري.پسرك گل فروش در سه راهي خيابان،آخرين گل هاي پاييزي را به رهگذران تعارف مي كند تا خريداران با نگاه به نيمه پرليوان،زمستان سال را با زيبايي و طراوت گل آغاز كنند.پيرمرد سيگار فروش كنار خيابان هم از سرماي طولاني ترين شب سال در لباس خود فرو رفته است و خشنود از گذر پاييزي ديگر،به پايان زمستان مي انديشد.
     نگاهي گذرا به آداب و رسوم مردمان ايران زمين،انسان را به فرهنگ بالا و كهن آن ها رهنمون مي سازد كه چگونه از هر فرصت و موقعيتي،براي بهبود روابط اجتماعي،عاطفي و انساني بهره گرفته اند.«يلدا» به عنوان بلندترين شب سال در فرهنگ و آيين ما از اهميت خاصي برخوردار است و موجب خلق آداب و رسوم ويژه اي شده است.اگرچه به تدريج،توجه و پرداختن به آداب آن از نفس عمل كه همان گرد هم آمدن كوچك ترها در سايه بزرگ ترهاست پر رنگ تر شده اما هنوز در بسياري از محافل و مجالس،اين جايگاه محفوظ مانده است.مجالسي كه گاه برگزاري آن حل كننده بسياري از مشكلات،گرفتاري ها و كدورت ها بود و پيوند دهنده بيشتر دل ها،اما افسوس و صد افسوس كه زندگي ماشيني و توقعات امروز،سادگي چنين جلساتي را دستخوش تجملاتي واهي كرده و مسير و نفس يلدا و چله ها را به بيراهه كشانده است!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:18  توسط مجتبی نوریان  | 

     حجي ديگر انجام شد و فريضه اي واجب ادا؛تا آخرين تمتع پيامبر (ص) رقم خورد و مسلمانان،واپسين درك حضورش را به خاطر بسپارند.حاجيان،خشنود از طواف برگرد خانه دوست،محشري زميني را تجربه كرده و با درك منا و عرفات،گويي چون در صور دميدگان اسرافيل،حياتي دوباره يافته بودند.
     اينك خرسند از رمي جمرات و قرباني نفس،به شهر و ديار خود باز مي گشتند تا در اين برگشت،دل بيش از پيش در گروي معبود سپارند و در نور هدايت نبي هماره رمي شياطين كنند.غيرمكيان،نفر به نفر،گروه به گروه و كاروان به كاروان ترك سرزمين وحي مي كردند و خيلي عظيم،بي خبر از حجي كه پيامبر (ص) با آن خداحافظي كرد،گرد او به راه افتادند تا در مسير خود، هم سفر رسول خدا باشند.كاروانيان غرق در نور معنويت و مغرور از همراهي محمد (ص) در راه سرزمين هاي خود،بر غدير گرد آمدند و غافل از رخدادي كه چندي بعد به وقوع خواهد پيوست،قصد وداع از هم و طريق راه كردند.در اين ميان پيامبر (ص) را حال و هوايي دگر بود و گويي باري بر دوش كه اينك بايد در سر منزل مقصود فرود مي گذاشت و امانت به ديگري مي سپرد.
     حامل وحي الهي،متفاوت از نزولش در غار حرا و ذكر «اقراء بسم  ربك الذي...»،اين بار در سرزمين غدير نازل شد و «يا ايها الرسول... » سر داد و خبر از ابلاغ رسالتي عظيم.غديريان را در پي اعلام تجمع،ولوله اي شد و در ميانه روز،زين اسبان و كجاوه شتران بر هم كلاف و منبري شد براي خلق واقعه اي سترگ.چشمان منتظر بر فراز منبر بود و دل هاي منقلب در گروي رسول خدا (ص) تا پرده از آن چه در كلام و بيان اوست و آنان را در اين نيمروز گرم و خسته از راهي طويل متوقف داشته است،برداشته شود. رسول حق،دست در دست علي (ع) بر زين ستوران بالا رفت و در اوج ايستاد و در اين ميان سكوت حاضران،تنها حركتي بود براي پايان انتظار.
محمد (ص) خطبه آغاز كرد و پس از سوال اولي بودن ولايت خود بر ديگران و شنيدن پاسخ جمع،نداي «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» سرداد و دست علي (ع) را كه پيش از اين نيز بارها و بارها او را  عنوان برادر و وصي،خطاب كرده بود بالا برد و او را ولي پس از خود معرفي كرد.بدين سان غدير و هزاران غديري طلوع نور امامت را به نظاره نشستند و پيامبر (ص) آخرين رسالت خود در ابلاغ امامت علي (ع) را به انجام رساند و چنين شد كه حجت الوداع رسول خدا (ص) نيز رقم خورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:56  توسط مجتبی نوریان  | 

     در جلسه تجلیل از خبرنگاران و اعضای کمیته اطلاع رسانی برنامه ای فرهنگی هنری که اسم من هم توی لیستشون بود به اتفاق ۴ نفر از همکاران حضور یافتم!

     د ر جریان جلسه برای تشکیل انجمنی،نظر سنجی شد که بسیاری از خبرنگاران به دلیل مشخص نبودن ساز و کارش،ناخواسته با تشکیل اون مخالفت کردن اما من و تعدادی از همکاران موسسه با تجاربی که از چنین انجمن ها و NGO هایی (!) داریم صراحتا مخالفت خود رو اعلام کردیم چرا که شک نداریم کارهای گروهی،علاوه بر این که روند امور رو کند می کنه دکان و دستگاهی می شه برای عده ای خاص که ...

     گرچه با اصرار متولیان،بنا بر راه اندازی انجمن شد اما پیش بینی می شه دیری نخواهد پایید که چون بسیاری از تشکل های صنفی،فقط به اسمی روی کاغذ و محلی برای ارتزاق افرادی بدل  بشه و بس.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:37  توسط مجتبی نوریان  | 

قربان،یعنی نفس را به مسلخ بردن

دل زدلبند کندن و به دلبر دادن

یعنی خنجری همواره در دست داشتن

نفسیات و منیات را قربانی کردن

عید قربان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 10:24  توسط مجتبی نوریان  | 

     از زمين به قصد سرزمين اساطيري صعود كردند تا روايت گر قدرت دلاور مردان ديارشان باشند و توان رستم گونه فرزندان اين ديار را به تصوير كشند و به رشته تحرير درآورند.رفتند تا صحنه هايي از هيبت دفاعي شيران ايران را به رخ كوردلاني بكشانند كه خواب خرگوشي و تفكرات رويايي،مجال واقع بيني را از آن ها گرفته بود.
     هم قسم شدند از تمام توان قلم،فكر،انديشه و بيان خود براي نمايش اقتدار ايراني كمك گيرند تا نيروي اراده،اخلاص و عمل رزمندگان هميشه آماده اين مرز و بوم به جهانيان نمايانده شود.رفته بودند تا روحيه شهادت طلبي سربازان ايران را كه چشمان بسته دشمنان هرگز نتوانسته بود در ٨ سال دفاع مقدس آن را ببيند و باور كند،بار ديگر به تصوير بكشند.
     اما... اما گويي در اين ميان خود بهترين شدند براي اثبات روحيه دلاورمردي،وظيفه شناسي،شهادت طلبي و پيش قراولي.گويي به ناگاه هم قسم شدند ترك فرش كنند و مسافري شوند بر عرش.مسافراني كه زمين را كوچك و حقير ديدند پس عرش را برگزيدند به قصد وصال. ١٣٠-c، هم مركب آهنيني شد براي حركت به آسمان و روح بلندشان،وسيله اي براي شوق ديدار.
     نيمه سومين ماه پاييز،خزاني بود برعمر بهترين هايي از صاحبان قلم،انديشه،فكر و در يك كلام اصحاب رسانه كه چون هميشه پيش قدمان هر عرصه بودند و اين بار نيز چنين.
     آري ١٣٠-c به آسمان برخاست تا وسيله اي شود براي رساندن مسافران به معشوق ازلي خود و چه خوش فضايي بهتر از آسمان و چه ره پوياني بهتر از آنان.سومين خزان عزيزاني چنين عاشق نيز گذشت و اصحاب رسانه و رهروانشان نه تنها ميزبان جسم پاكشان در زمين هستند بلكه مقلد افكار،منش،نوع دوستي و درد آشنايي شانند تا بتوانند پا در ردپايشان گذارند و راه قلم،كلام و بيانشان را دنباله رو باشند.
     و چه زيبا وفاداري و ارادتمندي خود را در سالروز شهادت همكاران خود به نمايش گذاشتند و نداي «در دل ما زنده ايد» را سردادند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:18  توسط مجتبی نوریان  | 

     اول ذي الحجه كه در تقويم شمسي امسال با چنين روزي مصادف شده،به يمن اتفاقي مبارك و ماندگار «روز ملي ازدواج» نام گذاري شده است.روزي كه علي (ع) و فاطمه (س)،پيوند زناشويي بستند تا اين وصلت،داومي باشد بر عصمت.نكاحي كه در نهايت سادگي و به دور از تشريفات و تجملات به وصالي محكم و استوار تبديل شد تا درسي باشد براي معاصران و موخران كه ماديات،زيورآلات،مهريه هاي بالا و ... متضمن خوشبختي و پايداري يك زندگي نيست بلكه آن چه اين پيوند مقدس را حفاظت و ضمانت مي كند پاكي قلب،نجابت،صداقت و خصايصي است كه با هيچ زر و سيمي،دست يافتني نيست.
     در ادوار و اعصار گذشته،با تأسي به سنت بزرگان دين از جمله خواستگاري بدون تشريفات كمتر زوجي در اين زمينه با مشكلي مواجه مي شد اما در قرن حاضر و به ويژه يكي دو دهه اخير،بي توجهي و شايد در شرايطي حادتر،فراموشي سبب شده است اين سنت نبوي دچار فراز و نشيب هايي شود به گونه اي كه امروز به يك بحران تبديل شده است.آمار ١٢ ميليون نفري جوانان آماده ازدواج،نشان مي دهد كه حدود يك ششم جمعيت ايران زمين در اين سن قرار دارد و به نوعي درگير يا بازمانده از تشكيل خانواده است.اين آمار بدين جا ختم نمي شود و سالانه يك ميليون نفر به آن اضافه مي شود،درحالي كه فقط ٩٠٠ هزار نفر فرصت ازدواج و خارج شدن از فهرست مجردان را پيدا مي كنند.با اين حساب هر سال٤٠ درصد جامعه هدف،از ازدواج به هنگام باز مي مانند.
     تاكنون حرف و حديث هاي متفاوت و البته تكراري در خصوص ريشه يابي مشكلات پيش روي جوانان و بي توجهي آنان به ازدواج يا نبود امكان تشكيل خانواده بيان شده كه از آن جمله بيكاري و نبود مسكن به عنوان عوامل اصلي اعلام شده است.نتيجه يك تحقيق نشان مي دهد كه نداشتن شغل مناسب،نبود درآمد كافي،بالا بودن هزينه ازدواج، نداشتن مسكن و پيدا نكردن همسر دلخواه ٥ عاملي است كه پسران از ازدواج بازمانده اند؛درحالي كه در همين تحقيق،نبود همسر دلخواه،نداشتن شغل مناسب،مردد بودن در تصميم گيري،بالا بودن هزينه ازدواج و نداشتن درآمد كافي به ترتيب به عنوان موانع ازدواج دختران بيان شده است.
     همچنين براساس آماري ديگر، آماده بودن ١٧ دختر براي ازدواج در مقابل فقط يك پسر، حكايت از اين دارد كه بسياري از پسرها وضعيت و شرايطشان را مناسب ازدواج نمي بينند.از طرفي افزايش سن ازدواج و به نوعي فرار از تشكيل خانواده،نكته اي قابل بحث و تامل است كه متوليان را به علت يابي و چاره انديشي واداشته است.اگرچه حل بسياري از اين مشكلات به تنهايي از عهده افراد خارج است و كمك و توجه دولت را مي طلبد اما بخشي از آن ريشه در باورهاي غلطي دارد كه در ميان بسياري از خانواده ها رخنه كرده است.
پرده اول:يك هزار سكه طلا را براي مهريه ازدواج،حفظ شان خانواده مي داند چرا كه چندي پيش دختر خاله اش با ٨٠٠ سكه راهي خانه بخت شده است!

پرده دوم:دختر نگون بخت را با سحركلام،مجذوب خود كرده است بي آن  كه مهري از او در دل داشته باشد.بي رحمانه عطوفت،عفت و پاكدامني دختر را با نيات پليد خود به سخره گرفته است!

پرده سوم:خواستگار را ماه ها به اميد گزينه اي مناسب تر معطل نگه داشته است.گويي درپي شكار است و طعمه اي دندان گيرتر،بي آن كه تعهد و اخلاق را مدنظر داشته باشد!

پرده چهارم و ...
     با اين اوصاف وقتي نگاه به ازدواج از يك پيوند و وصال به معامله يا نشانه گيري تبديل شود،انتظاري بيش از اين نبايد داشت و منتظر حل مشكل و معضل بود.از طرفي نگاهي گذرا به موارد ياد شده و مشابه آن،اين نكته را در اذهان تداعي مي كند كه همه مشكلات پيش روي ازدواج و گريز از اين سنت حسنه،دولتي و مربوط به حكومت نيست بلكه از فرهنگ هاي غلطي نشات مي گيرد كه چون غده اي سرطاني در خانواده ها رو به رشد و تسري است.
افزايش مهريه به جاي مهر و محبت،ناديده گرفتن بسياري از اخلاقيات و رفتارهاي انساني و دوري از سيره بزرگان دين،رواج تجملات،بالا رفتن توقعات و ... مواردي نيست كه از سوي دولت ابلاغ و اجراي آن تكليف شده باشد بلكه ريشه در بدعت هاي ناصحيحي دارد كه آگاهانه يا نا آگاهانه بدان دامن زده مي شود و بي شك،تداوم آن بر شدت اين بحران مي افزايد.
     از طرفي ترس از ازدواج و شكستن شاخ اين غول تخيلي، مقوله ديگري است كه نبايد به سادگي از نگاه ها و نظرها پنهان بماند.در تاييد اين ترس،همين بس كه بسياري از جوانان برخلاف تصورات برخي كه از كمبودها سخن به ميان مي آورند با وجود برخورداري از كار مناسب،درآمد،مسكن و ديگر شرايط و ملزومات تشكيل زندگي،از اين كار طفره مي روند و ترس و بي اعتمادي را دليل بر ازدواج گريزي مي دانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 16:50  توسط مجتبی نوریان  | 

     بر سنگ فرش های قبرستان قدم می گذاشتم و با دیدن نام هایی که برخی از آن ها برایم آشنا بود خاطراتی از دوران حیاتشون به ذهن می اومد.چون همیشه بر مزار دوستان ناکامم رفتم که هر کدومشون سال هاست در این جا بی صدا آرمیده اند.برای احمد عزیز فاتحه ای خوندم و به سراغ عباس رفتم.شماره سنگ قبرش با شماره شناسنامم یکیه و همیشه این تشابه،پیدا کردنش رو برام آسون می کنه.

     نوبت الیاس عزیز شد که سنگ قبرش چون همیشه شسته بود و این یعنی،هنوز پس از ۴ سال،مادرش هر روز زیارتگر قبرشه!خطی آشنا توجهم رو جلب کرد نشستم تا جملاتش رو بخونم.مگه می شه آدم خط استادش رو نشناسه؟پدر الیاس که از دوران کودکی مربی هنریم بود و هنوزم بعد از سال ها دست بوسشم و در هر سفر،به احوالپرسیش می رم با روان نویسی سبز رنگ بر قبر فرزندش چنین نوشته بود:

گفتن خلایق که تویی یوسف ثانی،چون نیک نظر کردم دیدم به حقیقت به از آنی

گل های پژمرده خانه در ۶ آذر،شاداب می شوند و خنده بر لب هاشان می نشیند که تو می آیی الیاس عزیزم در خانه منتظرت هستیم

     به فکر فرو رفتم!۶ آذر چه مناسبتیه که پدر الیاس چنین از آن یاد کرده؟به تاریخ وفاتش نگاه کردم،دیدم تا ۲۲ آذر هنوز چند روزی مونده.ناخودآگاه یاد سال اول حضورم در بیرجند (۸۳) افتادم که دوستان،تماس گرفتن و خبر مرگ الیاس رو دادن.نمی دونین چه حالی داشتم،کثرت کار و تنهایی،مجالی رو برای شرکت در مراسم و مجالسش نمی داد و از طرفی،دل بی تابی می کرد.همن طور که معمای۶ آذر،افکارم رو در هم پیچیده بود چشمم به نوشته دیگه ای افتاد که:

هر سال ۶ آذر ماه چشم به دیدارت دوخته ایم.چهره ماهت را می بوسم و امیدوارم در برزخ شاد باشی.

     باز هم غرق در افکار،متوجه نشدم تا نگاهم به دست نوشته ای دیگه افتاد:

این یار کزو خانه ما جای پری بود،سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود.تولدت مبارک الیاس جان

     تازه فهمیدم منظور استادم از این دست نوشته ها چی بوده و ۶ آذر یعنی ...!!!بی درنگ برگشتم به سال ها قبل.به دوران کودکی که همراه دوستان به خونه استاد می رفتیم و الیاس اون زمان پسر بچه ای کوچک بود و من "الیوت" خطابش می کردم!تصاویر کلاس نقاشی در محضر استاد،چون فیلمی از جلوی چشمانم عبور می کرد و لذت دوران کودکی برایم متجلی شد.لحظاتی در گذشته سیر کردم و به ناگاه با صدای کلاغی که سکوت قبرستون رو در هم شکست به خود اومدم.

     مجال تنگ بود و زمان رفتن.در برگ ریزان پاییز و سکوت حاکم،مرگ بر من مستولی شده بود و یادش نوازشگر روح.در قاب تصویر پاییز،زن و مردی جوان بر نیمکتی نشسته بودن،زن سر بر شانه مرد نهاده و مرد نگاه بر صورت همسردوخته بود،گویی این ۲ از تداوم حیات می گفتن و مرگ،مجالی به رسوخ در اندیشه شان پیدا نمی کرد!

     در جلوی باغمزار با مهندس بی تقصیر قرار داشتم.اومد و سوار بر خودرویش،باب صحبت باز شد.از قضا او هم راهی قبرستان بود.آرامگاه مادر در روستای فدافن.با او همراه شدم و در مسیر از کار گفتیم و زمونه.گویی تعطیلات هم برایم روز کاریست!صحبت از خبرنگار شد برای مراکز چند استان کشور.به مدد مهندس،یکی رو در این میون یافتم و قرار بر گفت و گو شد.قبرستان فدافن هم آرام بود برای آرمیدگان.

     حاشیه:رفتنم به کاشمر مثل خیلی از تصمیمات دیگم ناگهانی بود.ساعت ۶ صبح رفتم و ۹ رسیدم.از اون طرف ساعت ۱۴ به راه افتادم و ۱۸ رسیدم!این یعنی ۵۵۰ کیلومتر راه قرض داشتن!!!!!!       

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:15  توسط مجتبی نوریان  | 

     چند روزیه که نمایشگاه مطبوعات دايره و امسال هم مثل سال گذشته از رفتن،باز موندم!بعد از چند سالي كه خودم رو مقيد كرده بودم به طور مرتب سري به نمايشگاه هاي مطبوعات بزنم و از سال ۸۱ تا ۸۵ اين كار رو با شور و اشتياق انجام دادم متاسفانه امسال اين كار ميسر نشد.سال قبل يادمه درگير و مهياي رفتن به خراسان شمالي بودم و امسال هم يه حس بي حالي،باعث اين باز موندگي شد.

     البته تا جايي كه از همكاران تحريريه خبر دارم اونا هم رغبتي به رفتن نشون ندادن و به نظر من اين يك آفت حساب مي شه و هشداريه به دست اندركاران مجموعه.معتقدم وقتي يک خبرنگار نسبت به مهم ترين رخداد و واقعه صنفيش كه سالي يك بار اتفاق می افته اين قدر بي تفاوت باشه بايد بهش حساس شد و ريشه يابي كرد كه چرا چنينه و چه مشكلي باعث اين رخوت و سستي شده!   

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:54  توسط مجتبی نوریان  |