۲ هزار نفر،زندانی مهریه!این تیتر صفحه ۵ امروز روزنامه خراسانه.فکر نکنم نامفهوم باشه و نیازمند توضیح،حال آن که حرفای بسیار داره برای گفتن.
"کی داده و کی گرفته"،"آدمای چشم و دل سیری هستن و این چیزا براشون مهم نیست"،"مهم تفاهمه و بس"و ...!اینا حرفایی که خیلی از آقا پسرا موقع گرفتن "بله" از عروس خانوم با خودشون زمزمه می کنن و چشم بر همه چیز می بندن غافل از این که اون چه رو قبول می کنن حق و دینیه که در قبالش مسئولن و مطالبه نکردن طرف مقابل،اون رو از گردنشون ساقط نمی کنه.طرح ها و پیشنهادهای مطرح در جامعه از جمله "عندالمطالبه" یا "عندالاستطاعه" هم چیزی جز پاک کردن صورت مسئله و بازی با کلمات نیست.در این میون،فقط افراد هستن که باید با نگاه به وضع موجودشون،پا پیش بذارن و این جرات و شهامت رو داشته باشن که اگه استطاعت قبول دینی رو ندارن به تنها عشقشون "نه" بگن و شعور فردی رو با وعده به سخره نگیرن.
نمی دونم چرا بعضی ها در مورد حساس ترین انتخاب زندگیشون هم دست از حساب و کتابای روز مره بر نمی دارن و قصد دارن با بهره جستن از عباراتی چون "عندالاستطاعه"،راه فراری برای خود باز و از همون اوان زندگی،سیاست بازی رو وارد زندگیشون کنن؟!شاید بشه قبول مهریه رو با این مثال،قیاس کرد که فردی چکی رو صادر کنه و انتظار داشته باشه طرف مقابل از نقد کردنش خودداری کنه!شایدخیلی از مخاطبانی که من رو می شناسن به اصل پرداختن به این موضوع به لحاظ مجرد و بی تجربه بودنم خرده بگیرن ولی به عنوان فردی که از بیرون و حتی در عالم رسانه،مواردی رو مشاهده می کنم معتقدم دین،حقیه که بر گردن می مونه و مهریه هم از همون دیونیه که ادای اون واجب.پس بر این باورم جوونایی که پا به عرصه تشکیل زندگی می ذارین نباید به این مسئله مهم زندگی به دیده کوچک و بنگرن و از کنارش ساده بگذرن.
مهریه،مبلغ یا تعهد فوری و آنیه که باید پرداخت و اجرا بشه و هر جوونی خود رو هر لحظه برای پرداخت ادای اون آماده ببینه.بی شک با این دید و نگاه خواهد بود که چشمان بسته اش رو به روی نپذیرفتن هر رقمی باز می کنه هر چند طرف مقابل او،همون آدم رویاهای رنگین کمونی و ایده آلش باشه.در این میون چه بسا تقید به پرداخت قبل از مطالبه مهریه،نگاهی واقعی تر در زوج ایجاد کنه و بتونه زمینه ساز اعتماد بیشتر زوجه به او باشه.البته ناگفته نمونه که وجود این تفکر،نیازمند اونه که هم زوج و هم زوجه از درک مناسب و بالایی برخوردار باشند که متاسفانه گاه،تجمل و تفاخر،حجابی می شه بر بینایی و ...!!!
حاشیه:از فردا به مدت ۴ روز عازم ماموریت به شهری هستم که رفتنش با خودمه و برگشتش با خدا!همین جا از دوستان عزیز التماس دعا دارم و طلب حلالیت.خداحافظ
دل در عزايش مي تپيد و چشمان،چشمه اي بود براي جوشش زلال آدمي در رثاي شهيد كربلا.دست ها را تاب افتادن نبود و به ياد دستان جدا از پيكر عباس (ع) بي اختيار بالا مي رفت و بر سينه فرود مي آمد تا رسم ادب به جا آورد و ماتم عزاي حسين (ع) را به ياد.زانوها به هم نوايي با بي قراري زينب (س) در فراق برادر به آغوش نزديك و سر،در بي طاقتي يتيمان به زير افكنده مي شد.ذكر يا حسين (ع) زمزمه هر عزاداري بود و نفرين بر شمر و يزيد ورد هر زباني.
آه و ناله ها،سوز و گدازها،ذكر مصائب و در يك كلام عزاداري ها چنان زنده بود كه طراوت و تازگي به واقعه اي هزار و اندي ساله بخشيده،گويي فاصله قرن ها،مجالي براي نشاندن غبار فراموشي بر جاي نگذاشته بود.گذر زمان،معجزه آسا بر اين واقعه جلا و صيقل داده است تا فلسفه قيام حسين (ع) آشكارتر و يادش پررنگ تر شود.
مرور ايام،ورق خوردن برگ هاي تقويم را بر دل هاي عاشق آرزو مي كرد و افسوس از ناتواني بازگشت و گذر از دروازه تاريخ، تا ٧٢ صحابه به ٧٢ ميليون يار تبديل شود در مقابله با كفر و پليدي.كاش و حسرتي كه اگر تحقق مي يافت نه آبي بر حسين (ع) بسته مي شد و نه راهي بر او و در اين ميان نه يزيدي بر زمين باقي مي ماند و نه يزيدياني ديگر.
اما افسوس را چه سود جز تحسيني بر جوانمردي حسينياني كه حسين (ع) را همراه بودند با همت و وفاداري و لعنتي بر يزيدياني بي مرام كه فروختند آخرتشان بر دنياي فاني.در اين ميان فقط اشك ها بود كه در سكوت،حرف مي زد و سخن مي گفت،سخني توام از دعا و نفرين تا به يكي احسنت گويد و بر ديگري نفرين فرستد.
آري،محرم امسال و در اوج آن تاسوعا و عاشوراي آن چه نيكو پاس و گرامي داشته شد تا به جايي كه بسيار حسين دوستان اهل اقليت كشور نيز،جلوه اي ديگر از هم نوايي با هم وطنان عزادار به نمايش گذاشتند و اين جاست كه معنا مي گيرد «اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست،اين چه شمعي است كه جان ها همه پروانه اوست...»
امسال تاسوعا و عاشورا فرصتی دست داد تا طبق روال گذشته در جمع دوستان و عزاداری كاشمر حاضر بشم.تعطيلي روز پنج شنبه هم به اين رفتن كمك كرد تا 4 روز رو در كاشمر بگذرونم.خوشبختانه توي مدت عمرم،سالي رو به ياد نميارم كه تاسوعا و عاشوراش،كاشمر نباشم (به جز پارسال كه عاشورا بجنورد بودم!)
اين ايام كه به ديدار دوستان و شركت در مراسم عزاداري گذشت برام بسيار روحيه بخش بود.يادمه،دوستی كه زماني مسئوليتي در كاشمر داشت و اكنون،تهرانه می گفت اگه يك كاشمري رو تاسوعا و عاشورا توي اين شهر نديدي شك نكن كه بنده خدا مرده! منم از اون زمان با اين كه مقيد به حضور در تاسوعا و عاشوراي كاشمر هستم بيش از پيش خودم رو به اين كار موظف كردم تا جزو مردگان حسابم نكنن!
امسال به اتفاق بچه ها قسمت شد تا سري به روستاها بزنيم و از آبگوشت هاي خوشمزه اي كه كم كم رو به زواله،تناول كنيم.جالبه من كه مدت هاست صرف شام رو كنار گذاشتم توي اين چند شب به اندازه اي آبگوشت و غذاي نذري خوردم كه تا صبحش،عذاب می کشیدم و سنگيني و پرخوري،مجالي براي استراحت نمي ذاشت!
از نكات جالب و دل چسب امسال،هيئتي بود كه چند تا از بچه هاي محل قديم مون توي ساختمون مرحوم تكبيري داير كرده بودند و عزاداري بسيار جالبي داشتن.همين جا لازم مي دونم از مرحوم حاج آقاي تكبيري و همسرش حاجيه خانوم مشكيني كه از بزرگان كوچه قديم مون بودن ياد كنم.خدا رحمتشون كنه.
شب هنگام تاسوعاست و جمع اصحاب در خیمه گاه بی قرار.زمزمه های دعا و نیایش کربلاییان یادآور شب زنده داری های علی است و فاطمه.مهتاب،حجاب بر چهره می کشد تا ماندگان غربال شوند و ۷۲ خالص بهشتی بر جای مانند.بامداد به درازا می کشد و گویی ماه در تاسوعا شب،قصد یلدایی دارد و غروب را به فراموشی سپرده است.خورشید نیز در این درازای شب با ماه هم پیمان می شود و از طلوع و شروع روزی به نام عاشورا طفره می رود.میان اصحاب،شوق و غوغایی است و به عشق رسیدن به بهشتی که فرزند رسول خدا تصویری از آن را برایشان نمایان ساخته است خواب ندارند و چشم به مشرق،رویت اشعه های آفتاب را به نظاره نشسته اند تا سفری ابدی و ماندگار آغاز کنند.
کودکان،آخرین خواب قبل از یتیمی را تجربه می کنند و زنان،لباس رزم فردای مردان را مهیا.اولین پرتوی نوازشگر خورشید،ذره ذره سرزمین نینوا را زود هنگام تر از هر روز بیدار می کند تا خاک به استقبال دستانی رود که عزیزش دارند و آن را بر سر و روی بهترین هایی چون زینب (س) پاشند.فرات نیز آماده لمس علمدار کربلاست و منعکس کننده سیمای او در زلال خود.بالآخره فردا روزی که عاشوراست از راه می رسد تا بیعت شکنی کوفیان و وفاداری ۷۲ صحابه نمود یابد و اشقیا به جای خود و اصفیا بر جایگاه خود جلوس کنند.پدر،دستان را گهواره فرزند و کوچک ترین یار خود می سازد و تیر حرمله،آرامشی ابدی برایش رقم می زند.
علی اکبر،دگر فرزند جوان حسین (ع) نیز جوانمردانه خود به برادر ۶ ماهه می رساند تا این بار دستان او گهواره اش شود در دیار باقی.صدای هلهله و شادی یزیدیان این بار،نه برای به حجله بردن قاسم،که برای خضاب یتیم حسن (ع) به خون سرخش است تا او نیز به پدر و جدش بپیوندد.عاشورا مجالی شد تا عباس دلاور،اولین بار مقتدایش را برادر خواند و در لحظه جان دادن ندای «برادر،برادرت را دریاب» سر دهد و بالآخره ظهر عاشورا هنگامه انجام وصیت فاطمه (س) بر زینب فرا می رسد تا بوسه ای بر گلوی برادر نشاند و او را بدرقه قتلگاه سازد.
و چنین شد که خورشید خجل از نور افشانی،غروبی غم انگیز خلق کرد تا شبانگاهش،شام غریبان یتیمان و بیوگان شود و آغاز ماتم و اسیری.اما چه کور خوانده بودند آنانی که به مبارزه خورشید برخاسته و شمشیر جهل و نادانی به رویش کشیده بودند غافل از این که از فردا،خورشید عالم تابی از نیزه ها طلوع خواهد کرد که هرگز خاموشی ندارد.
باید قبول داشت عکس العمل خیلی از اعمال ما به دیگرون بر می گرده و بسته به خوب یا بد بودنش،ممکنه نتیجه ای مشابه به اطرافیان منتقل کنه.البته شدت و حدتش با درجه حساسیت افراد نسبت مستقیم داره پس هیچ گاه با هیچ کس،هیچ کاری نکنیم تا تصویر نازیبایی در ذهنش حک و نتیجه اش متوجه بقیه بشه.
نمی دونم چرا و به چه علت در موردی خاص،حساسیت هام به قدری بالاست که با تمام عطوفتی که در خود سراغ دارم جایی برای عفو و فراموشی نذاشته!!!بارها راه فراموشی پیش گرفتم اما دگر بار از کوچه پس کوچه های ناخوشایند خاطرات سر در آوردم و دوباره قیافه دوست نمایان در مقابلم ظاهر شده!
اما در این بین،گناه نادیده گرفتن اونایی که به ظاهر و باطن دوستند و یک رنگ،کسانی که خوبی و خوب بودنشون مسجله و باطن نورانیشون پدیدار،افرادی که حتی چشمان بسته هم به طینت پاکشون اذعان داره و ...چیه؟!به راستی تکلیف اونا چیه و در کدامین قسمت از ذهن جای می گیرند؟
نمی دونم،شاید عذری کوتاه همه چیز رو به روال اول برگردونه.شاید اعترافی، حلالیتی یا ...!!! نمی دونم!
شب هنگام كه ايرانيان سر بر بالين گذاشتند،هرگز تصور نمي كردند اولين آدينه زمستان ٨٢،آخرين ساعات عمر تعدادي از هم وطنانشان باشد و قهر طبيعت آنان را به كام مرگ كشد.عقربه هاي ساعت به كندي حركت مي كرد و گريزان از رسيدن به لحظه مقرر بود!نبض زمان مي تپيد و صداي تيك تاك ساعت بلندتر مي شد تا آرميدگان در بستر را بيدار و از وقوع زلزله اي مخرب و ويران گر خبردار كند.ثانيه ها به ساعت ۵:۲۹ نزديك و نزديك تر شد تا به يك دفعه زمين،لرزه اي بر قسمتي از وجود خود احساس كرد و بم در ١٢ ثانيه زير و رو شد.غرش مهيب زمين،صداي ريزش آوار و شيون كودكان،زنان و مردان،صبحگاه آرام بم را به محشري بدل كرد.
خفتگاني،خواب آرامشان ابدي شد و بسياري فرصت حياتي دوباره را تجربه كردند. به ناله بازماندگان،ايرانيان هميشه بيدار،دل و جسم به بم فرستادند تا مرهمي باشند بر آلام هم نوعان خود و دستگيري بر مشكلاتشان.به امید روزی که گرد و غبار ناشي از خرابه هاي زلزله ٨٢ از كوچه پس كوچه هاي بم رخت بربندد و دگر بار،نخل هاي سر به فلك كشيده زينت بخش خيابان هاي نگين كوير باشد.
پا ورقی:پنجم دی برام یادآور یکی از تلخ ترین روزاییه که خدا با لطف و محبتش پس از یک سال،اون رو با خوش خبری امروز به شیرینی تبدیل کرد.ممنونشم