توزیع واحدهای صنعتی در کشور متناسب با شرایط استان های مختلف نبوده و نیست به طوری که در منطقه سیستان حتی یک واحد صنعتی هم وجود ندارد.نماینده مردم زابل در مجلس شورای اسلامی که در تحریریه خراسان حضور یافته بود در ادامه پرسش های خبرنگار ما درخصوص وضعیت صنعتی سیستان و بلوچستان گفت:باید از دولت مردان پرسید که سهم این استان از توسعه صنعتی کشور چیست؟دکتر «احمدعلی کیخا» افزود: براساس قوانین تصویبی دست دولت در سرمایه گذاری های دولتی برای ایجاد واحدهای صنعتی بسته شده است و بخش خصوصی هم به دلیل پایین بودن مزیت های نسبی منطقه،انگیزه ای برای سرمایه گذاری ندارد.وی با بیان این که در این منطقه فقط ۲ شهرک صنعتی غیر فعال وجود دارد سهم سیستان و بلوچستان از توسعه صنعتی کشور را بسیار ناچیز و در منطقه سیستان، نزدیک به صفر دانست.وی اظهار داشت:به تازگی ایجاد ۴ شهرک صنعتی برای شهرهای ادیمی،بنجار و هیرمند (۲ شهرک)،تصویب شده و امید است با تلاش دولت،هرچه سریع تر این شهرک ها ایجاد شود تا حداقل واحدهای کوچک صنعتی در منطقه رواج یابد.وی تصریح کرد:با توجه به این که اقتصاد غالب منطقه بر محور کشاورزی و با تکیه بر آب هیرمند بوده است و از طرفی آب این رودخانه به دلایلی از جمله تغییرات آب و هوایی و دخالت بشر در داخل خاک افغانستان قابل تضمین نیست بنابراین باید سعی شود تا در بلند مدت،سهم دیگر بخش های اقتصادی از جمله صنعت،بازرگانی،خدمات و گردشگری در توسعه اقتصادی منطقه بیشتر شود.به گفته وی در این راستا چاره ای نیست جز این که دولت به صنعت و احداث واحدهای صنعتی در منطقه برای حفظ سیستان در بلندمدت توجه بیشتری داشته باشد و در این مسیر هزینه بیشتری را پرداخت کند.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۷۰،انتشار ۳۱/۶/۸۸
با وجود کارهای بزرگی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سیستان و بلوچستان انجام شده است برآیند این کارها،توسعه استان و رفاه اجتماعی را برای مردم آن دربر نداشته و به نقطه مطلوب نرسیده است.نماینده مردم زابل در مجلس شورای اسلامی با حضور در تحریریه روزنامه خراسان با بیان مشکلات سیستان و بلوچستان گفت:سیستان و بلوچستان از استان هایی است که بنا به دلایل متعددی از نظر توسعه،بسیار عقب مانده است به طوری که با وجود امکانات بسیار خوبی که برای این استان در بعد از انقلاب مهیا شده است اما به دلایل متعدد مدیریتی،دوری از مرکز و... این استان آن قدر عقب مانده است که در شرایط فعلی که دولت خود را عقب کشیده و بخش خصوصی را به سرمایه گذاری ترغیب کرده است،از امکانات لازم برخوردار نیست.دکتر «کیخا» محرومیت های موجود در حوزه شمالی سیستان و بلوچستان و به ویژه منطقه سیستان را مضاعف دانست و افزود:بیش از ۷۰ درصد مردم منطقه،در بخش کشاورزی مشغول به فعالیت بودند که در یک دهه گذشته با خشکسالی های مکرر و قطع آب هیرمند،بیشتر این مردم شغل خود را از دست دادند.وی با اشاره به خشک شدن دریاچه هامون،اظهار داشت:صیادها که قشر بزرگی از مردم منطقه را تشکیل می دهند و با فعالیت در زمینه ماهی گیری از این دریاچه ارتزاق می کردند،نیز به کلی شغل خود را از دست دادند و زارعان نیز در روستاها از کار بی کار شدند.وی تصریح کرد:در این میان دولت هم هیچ برنامه ای برای آن ها تدارک ندید و قشر عظیمی در منطقه،کار خود را از دست دادند بدون این که هیچ فرصت شغلی مناسبی برای آن ها جایگزین شده باشد.وی افزود:تنها سازمانی که به کمک مردم آمد کمیته امداد امام خمینی(ره) بود که ضمن تشکر از آن ها، هرگز نباید افتخار کرد که لشکر فقرا روز به روز زیادتر شده است.وی خاطرنشان ساخت:سیستان و بلوچستان از نظر شرایط توسعه،در وضعیتی بسیار بد و بحرانی قرار دارد و بسیار عقب مانده است که برای خروج از این عقب ماندگی،نیازمند حمایت و پشتیبانی جدی و ویژه دولت است و چنان چه این کار، به ویژه برای سیستان صورت نگیرد شاید هیچ زمان دیگری منطقه نتواند روی پای خود بایستد.وی اظهار داشت:اما سیستان در صورت کمک ویژه دولت خواهد توانست به طور نسبی با شهرها و استان هایی که موتور توسعه شان به حرکت درآمده است،برابری کند.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۹،تاريخ انتشار ۳۰/۶/۸۸
فطر،عیدی درک کنندگان رمضان است.مبارک بادتان که در این ماه بر قله بندگی خدا ایستادید.
رمضان امسال توفیقی شد تا دست به قلم برم و مجموعه ای ۲۰ قسمتی با عنوان لحظه های ناب ضیافت برای صفحه ایران روزنامه خراسان بنگارم.انشای بد یا خوبش،برام چندان مهم نیست.مهم اینه که به نیت رمضان نگاشتم و مهم تر که نزد صاحب این ماه و میهمانانش مقبول افتاده باشد.
پنجره فولاد،آخرین جمعه رمضان،آستانه مغرب و انگشتانی که برای گره خوردن دل مرد جوان به نرده های مشبک چنگ می زنند به قصد گره گشایی آقای غریب از عقده ها و دلتنگی ها.نگاهش از «انا اعطیناک الکوثر...» حک شده بر پنجره کنده می شود و اوج می گیرد به سمت آسمان برای کمک گرفتن از خدا و وساطت آقا.
نگاه...سکوت...آه...بغض و سپس بارش اشک بر گونه ها و دلی که با شکستن، مهیای وصال است و آغاز درد دل.تمنای ۲ ساله اش که در ۳ رمضان زمزمه شد هربار به امید اجابت و نتیجه هایی که هر بار به حصول تقرب می یافت و به اشارتی دور!ایمان به کفر بودن ناامیدی،مصمم ترش می ساخت برای تمنا و تمناهایی دیگر در این مکان معنوی و این بار نیز در واپسین روز ماه خدا،دستی دوباره به نشانه نیاز دراز کرد به جانب او با زبان روزه.آمده بود تا روشنایی روز را به تاریکی شب در غروب هنگام گره زند،در جمع دگر محتاجانی که چشم بر ضریح داشتند و دل به امام رئوف برای گوشه چشمی و نوازشی بنده نواز. حاجات در ذهن مرور می کرد و بر لب زمزمه و در این میان روی ترش می ساخت با یاد آنانی که ناجوانمردی کرده بودند در حقش و ساده لوحی های خود بر اعتمادهای بی مورد و گاه نفرینی بر لب جاری می ساخت و کینه ای مضاعف که در دل زنده می شد.به دعاهایی می اندیشید که در حق دیگران چگونه به اجابت رسید و خود هنوز اندر خم یک کوچه بود!به خواسته های ریز و درشتی که هربار و هر حضور تکرار می شد و گویی هر بار از اجابت دورتر.اذان سرگرفت و به نشانه ادب،نگاه به زیر آورد و ناگاه شرمنده شد بر خود و اعمال خود! چشم بر کودکی دخیل افتاد با طنابی متصل به نرده ای از پنجره فولاد،به او که نشسته ،مهیای نماز بود و طاعت.وجود و ظاهرش سالم می نمود و نقصش پنهان.
طفلی خفته،دیگر همجوار او بود در جوار رحمت دوست و به مدد خانواده به طنابی جسم متصل کرده بود به رافت آقای رئوف.ویلچرنشین جوانی،دیگر ملتمس دعا بود در این پهنه معنوی و پیرزنی خمیده،قامت راست کرده بود به کمک عصایش به نشانه احترام به مولا.جوان،خجل شد از شکر نعمت هایی که نادیده گرفته است و... صداهای دلنشین و زمزمه های زائران و حی علی الصلوة موذن،فرصتی شد برای نیایش با اقامه نماز مغرب و عشا.پایان نماز،آغازی شد بر دعاهای همیشگی و اقامه نماز زیارت برای آنانی که هر از چند گاهی آتش کینه شان در دلش فروزان می شود پس به قصد رهایی خود،بخشش باید پیشه کرد بر هر چه بوده و شده است.او اینک سبک بال تر از هر هنگام،طریق سقاخانه حضرت پیش گرفت تا بشوید دل و دیده را به این آب مقدس و افطار کند به جرعه ای آب به نیت استجابت دعای ملتمسان و چشم انتظار هدیه ای باشدکه خدا به بهانه عید فطر به او خواهد داد.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۸،تاريخ انتشار ۲۸/۶/۸۸
یک ماهی از عزیمت تنها پسر خانواده برای تحصیل در مقطع دکترا می گذرد و او با ترک وطن،زندگی جدیدی در دیار غربت تجربه می کند.گرچه هم چون دوران دبیرستان و دانشگاه،تنها دل مشغولی اش درس و کتاب است اما تنهایی و آن هم در کشوری دیگر،سخت و طاقت فرساست.دلتنگی های فرزند با وجود مخفی کاری اش،در صدایش نهفته و برای مادر از پشت تلفن کاملا محسوس است و در این میان،دلداری های او برایش آرامش بخش.سختی دوری پسر در چهره رنجور پدر نیز نمایان است و او برخلاف مادر،بازگو می سازد غم دل را بی کلام و در سکوت.پدر آرزوها و رویاهایش را در وجود پسر می بیند و دلخوش به بازگشتی زود هنگام با دست پر.
مادر هر افطار و سحر،نگران وعده های غذایی فرزند است در این ماه مبارک که بر او چه می گذرد در دیار غربت تا سرانجام احساس ها و دلتنگی ها غالب می شود بر او برای سفر و همنشین شدن با فرزند در این روزها.مادر آهنگ رفتن می کند به قصد ۱۰ روزه تا هم دیداری تازه شود و هم مونسی باشد برای او در سفره های میهمانی ماه خدا.دیدن مادر،فرزند را روحیه ای مضاعف می بخشد و حضور گرمش بوی پدر و خواهرش را می دهد از موطن.گذران دو دهه اول رمضان بی وجود خانواده،بی لطف بود و ۱۰ روز آخر در کنار مادر فرصتی است مغتنم برای بهره بردن از مهر او و دعاهای خیرش.درک حضور مادر در سفره های افطار و سحر به دست پخت غذای ایرانی،شنیدن صدای اذان ها و دعاهای دلنشین هم وطنان که ره آورد سفر مادر از دیار است و هم کلام و سخن شدن با او برایش نشاط آور است و لازمه شکر.چیدن سفره های رنگین به شله زرد،سوپ،خرما و نان و سبزی،هوش از سرش می برد و تماشای نمازهای مادر و قرآن خواندن های او،تصویر زیبای محفل گرم خانواده را برایش تداعی می سازد.ختم قرآنی به توصیه مادر،آرامش را بیش از پیش در وجودش متجلی می کند و مغرور است از انجام فرایض در این دیار غربت.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۶،تاريخ انتشار ۲۵/۶/۸۸
دقایقی از اذان مغرب گذشته است و دیگر از شلوغی خیابان ها و تعجیل روزه داران خبری نیست.راننده خودرو در پشت چراغ قرمز چهارراه توقف می کند.ثانیه شمار،عدد ۱۲۰ را نشان می دهد و این یعنی ۲دقیقه معطلی.پسرکی آهسته به سمتش می آید و با اشاره به گل های سفید و قرمزی که در دست دارد او را به خرید دعوت می کند.راننده سری تکان می دهد و پسر گل فروش به سراغ خودروی بعدی می رود و زود دوباره برمی گردد.راننده با نگاه در آینه،تعقیبش می کند و در برگشت از او می پرسد «مگر روزه نداری؟» پسر می گوید:روزه که دارم ولی هنوز خواهر کوچکمان،افطاری مان را نیاورده است.راننده می پرسد:مگر چند نفر هستید؟نوجوان به پسر آن سوی چهارراه که چون او با دسته گل هایی ایستاده است اشاره می کند و ادامه می دهد:من و برادرم در همین جا افطار می کنیم و باهم هستیم ولی نمی دانم چرا امروز خواهرمان دیر کرده و هنوز غذایمان را نیاورده است.راننده نگاهی به آن سوی خیابان می اندازد و کنجکاوانه می پرسد:مگر این وقت شب که همه در خانه و کنار خانواده هستند کسی گل هم می خرد که شما اینجا ایستاده اید؟
نوجوان با بیان این که مشاهده شادی مردم در هنگام خرید گل،برایش بسیار جذاب و شیرین تر از فروش آن است به ماجرای دقایقی قبل اشاره می کند و می گوید:مردی با خرید یک شاخه گل و تقدیم آن به همسرش که گویی کدورتی از او در دل داشت و ناراحتی را می شد در چهره اش به وضوح دید،گل لبخند را بر لبان او نشاند و با این کارش،مهری دو چندان در لحظات زیبا و معنوی افطار،در دل هر دو ایجاد شد.راننده،دستی به میان گل ها برد و ۲شاخه گل قرمز و سفید برای تقدیم به همسر و دختر کوچکش برگزید تا پس از مدت ها،با دسته گل به خانه برود و یاد روزهای اول زندگی را زنده کند.چراغ در آستانه سبزشدن است که راننده،ظرف حلیمی را که برای افطار خریده است به پسر نوجوان می دهد و با خداحافظی،پای بر پدال می فشارد و به سرعت در خلوت خیابان محو می شود.پسر نوجوان،برادرش را صدا می کند و هر دو در وسط بولوار به صرف غذایی مشغول می شوند که خدا به دست بنده ای برایشان فرستاده است.در میانه راه،تلفن مرد به صدا درمی آید و از آن سوی خط،همسرش که دلواپس تاخیر اوست،می گوید:زودتر بیا تا آش رشته نذری همسایه،سرد نشده و از دهان نیفتاده است!
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۵،تاريخ انتشار ۲۴/۶/۸۸
صدای آژیر آمبولانس و ورود سریع آن به داخل بیمارستان،خبر از اعزام مصدوم،مجروح یا بیماری دیگر دارد که نیازمند درمان است.بیمار به سرعت بر برانکاری به سمت اورژانس هدایت می شود و حال وخیمش،او را به سمت اتاق عمل می کشاند.
دکتر ... با بلندگوی بیمارستان به اتاق عمل فراخوانده می شود و تیم جراحی،مهیای کار.گرچه هنوز اذان نشده است اما بوی غذا در اتاق های بیمارستان پیچیده است و هر مریضی بنا به نوع بیماری و تغذیه ای که برایش مشخص شده،مشغول صرف غذایی است.خورشید بیست و سومین روز رمضان در آستانه تغییر شیفت است و ماه خود را برای جابه جایی آماده می کند.خستگی روزی پرکار و شب زنده داری سومین شب قدر،بر چهره ها دیده می شود اما عشق به کار و مرهم گذاشتن بر دردی از دردمندان،نشاط نهفته در وجودشان را آشکار می سازد و موجی از قدرت،آ ن ها را به تداوم کار ترغیب می کند.کادر پزشکی راهی اتاق عمل می شوند و بر بالین بیمار حاضر.هریک به خوبی وظیفه خود را به انجام می رسانند و هم و غم شان،می شود نجات بیمار بیهوشی که بر تخت آرمیده است.
در آن سوی دیوار،خانواده ای نگران و منتظر،ایستاده اند با دستانی رو به آسمان و دل هایی شکسته.پریشانی وجودشان را فراگرفته است.زبان،ندای شفا سر می دهد و لب ها،زمزمه می کنند کلام دل را با خدای خود.شیطان ناامیدی را وسوسه جانشان می سازد و بیم آن،اعضای خانواده را نگران تا این که ندای ملکوتی اذان،به مدد می آید برای لعن و نفرین بر شیطان و امید بستن به درگاه باری تعالی برای نجات جان فرزند.اضطراب،زبان تشنه رادر کام خشک تر ساخته است و آهنگ گام ها را آهسته تر،چشم ها به در دوخته شده و تابلوی ورود ممنوع،امتداد دید را کور کرده است.نه کادر پزشکی و درمانی را مجالی است برای افطار و نه خانواده بیمار را توانی بر این کار.تنها دلخوشی،زمزمه یاد خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) است و توجهی که شامل این خفته حال شود برای بیداری و هوشیاری.ساعتی گذشته است به انتظار و پایان می یابد این بی قراری با گشوده شدن در اتاق عمل.لبخندی که بر لبان پزشک نشسته،خود گویای پاسخ راهرونشینان منتظری است که دیگر نیازی به طرح سوال و کسب جواب نیست.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۴،تاريخ انتشار ۲۳/۶/۸۸
شب های قدر امسال را دوران تحول معنوی زندگی خود می داند و از لذتی که در این چند شب به واسطه لیالی قدر درک و تجربه کرده است به عنوان بهترین خوشی های عمرش یاد می کند.به سال ها پس از رسیدن به سن تکلیفش می نگرد که چگونه با نافرمانی خدا و روزه خواری سپری شد و در این میان،روزه داران را به تمسخر می گرفت!
به ایامی می اندیشد که همگان با شور و شوق روزی طاعت و بندگی،بر گرد سفره افطار جمع می شدند و شنیدن دعای افطار و اذان مغرب،چهره هایشان را بشاش و گشاده رو می ساخت و او از درک چنین حال و هوایی،محروم بود.به یاد می آورد خوشحالی خواهر کوچکش را در هنگامه مغرب که با گرفتن روزه کله گنجشکی،خود را در جمع روزه داران و بزرگان خانه قرار می داد و در کنارشان می نشست به انتظار بوسه پدر بر گونه هایش و شنیدن ذکر «قبول باشد»،اما او اسیر در تخیلات باطل خود،باز می ماند از این لحظات غرورانگیز!در مرور سال های گذشته عمر،هیچ خاطرهای از حضور بر سفره سحر و جمع اهل منزل نمی یابد و عاجز است از درک زمزمه های سحرخوانانی که«اللهم انی اسئلک ...»آن ها نوازشگر گوش سحرخیزان بود و دعای خیر پدر و مادر،ره توشه فرزندانی که فرمانبردارند بر امر خدا.
تصویر از دست دادن توفیق شب زنده داری در شب های قدر هرسال،دلش را به درد می آورد و مقدراتی که می توانست بر خود رقم زند در شب های تقدیر و به راحتی بر آن ها پشت کرد!به اعیاد فطری می اندیشد که برایش چون روز و روزهای دیگر بود و سروری در خود نمی یافت.اما اینک گویی سرنوشتش در این شب های خوب خدا تغییر کرده و به گونه ای دیگر رقم خورده است.او امسال لیالی قدر را تجربه وحتی درک کرده او چند شبی است که با اهل خانه بر گرد سفره افطار و سحر می نشیند و هنگامه های اذان،برایش دلنشین و روح افزاست.او از همین الان،چشم به پایان ماه دوخته است تا اولین فطرش را عیدی بداند و لذت برد از همین چند روز،روزه داری.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۳،تاريخ انتشار ۲۲/۶/۸۸
خیابان شلوغ است و لحظه به لحظه بر ترافیک موجود افزوده می شود.میدان به واسطه مسیر تردد و گذرگاه چند خیابان،از حجم ترافیک بالایی برخوردار است.همیشه غروب هنگام،شعاع ترافیک و صفوف خودروهای وارد شده از هر خیابان به حدی است که به گره ای ترافیکی تبدیل می شود.رانندگان و مسافران،همه برای حضور در خانه و گرد سفره افطار،عجله دارند و گاه این شتاب و رعایت نکردن حق تقدم دیگران بر این مشکل می افزاید.چون چراغ راهنمایی در کار نیست،رانندگان وارد شده از هر مسیر،برای خود حق عبور قائل هستند و این توقعات،سیستم تردد را کند و گاه قفل می کند.با نزدیک تر شدن به لحظات اذان مغرب،تعجیل رانندگان نیز شتابی مضاعف به خود می گیرد و بر کور شدن این گره می افزاید.
در این میان ۴ مامور راهنمایی و رانندگی در هر یک از مبادی ورودی به میدان،ایستاده اند و با اعمال ایست و توقف خودروها،سعی در نظم بخشیدن و روان سازی ترافیک دارند.هر یک به اشاراتی،دستور توقف،یا حرکت می دهند تا بالاخره،تردد در میدان آسان می شود و رانندگان با نوبت بندی های انجام شده،اجازه تردد می یابند.دقایقی بعد،از حجم ترافیک به خاطر روان سازی آن کاسته می شود اما هر لحظه صفوف خودروها در ۴ طرف میدان بیشتر و بیشتر می شود.رانندگان خسته از کار روزانه،کلافه از این که به هنگام،در جمع گرم خانواده حاضر نشده اند لحظه افطار را با شنیدن اذان مغرب از رادیوی خودرو درک و برای رسیدن به خانه بی تابی می کنند.دقایقی می گذرد و با خلوتی خیابان ها،از ترافیک میدان نیز کاسته می شود و تردد خودروها در این مسیر،شکلی عادی به خود می گیرد.ماموران خسته از فشار کاری مضاعفی که در دقایق مانده به اذان مغرب متحمل شدند عبادت قبولی به هم می گویند و مسیر خود پی می گیرند تا بتوانند روزه خود را باز کنند به مختصر طعامی در محل.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۲،تاريخ انتشار ۲۱/۶/۸۸
رمضان از نیمه فراتر رفت و پای در سومین دهه گذاشت.درهای عرش بازتر از همیشه گشوده شد تا دروازه ای باشد برای ورود دل های منقلب.دل هایی که از اسارت سینه خارج می شد و در فضای کبریایی،اوج می گرفت به سوی معبود تا وصالی یابد با منبع ازلی و منور شود به نور ابدی.پنج شنبه شب،هیچ دری در هیچ سرایی،تمنای ماندن بر صاحب سرا نمی کرد و هیچ کلونی،بر رفتن قلاب نمی شد و امشب نیز چنین.آن شب،مرغان همه آهنگ رفتن سر می دادند و خود بدرقه می کردند هر صاحب سرایی را به سمت و سوی سرای خدا. هیچ دلی را یارای سکوت نبود و هیچ چشمی را توان استراحت.دستان بی اختیار،سمت عرش می رفت و لب ها،زمزمه می کرد یا رب،یا رب را برای جلب توجهی هرچند اندک.آن شب و امشب،سر به هوا بودن را امتیازی است بسیار و گریستن و التماس کردن را غروری دو چندان.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۲،تاريخ انتشار ۲۱/۶/۸۸
۲۵روز است بر تخت دراز کشیده و بستری است.هرگز تصور نمی کرد دوره درمانش تا ماه رمضان طول بکشد و او نتواند از فیض روزه داری در این ماه بی بهره بماند.هر بامدادان یا از شدت درد بیدار است و یا خود را مقید می کند که بیدار باشد برای درک لحظات معنوی سحر.در طول روز کمتر می خورد و کمتر می آشامد مگر به ضرورت تا حس ده ها سال روزه داری از یادش نرود.وقتی جمع شدن پرستاران را به قصد صرف سحر و افطار می بیند دلش پر می کشد به سمت و سوی آن ها و افسوس می خورد بر از دست دادن این فرصت اما چه کند که بیمار است و گریزی جز استراحت و درمان نیست.
صبح ها،به یاد دوره های قرآن مسجد محل که امسال جایش خالی است،جزئی از قرآن می خواند تا در پایان رمضان از کسب ثواب ختم قرآن باز نماند.به چندی قبل می اندیشد که نمازهای یومیه را ایستاده می خواند و مناجات و سجده هایش،گاه آن قدر به درازا می کشید که متوجه زمان نمی شد اما اکنون در بستر بیماری سجودش نشسته است و سجده گاهش،مهری که دست آن را بر پیشانی می ساید.او اکنون بیش از هر هنگامه دیگری،شکر آن چه خدا به او داده است را به جا می آورد و شفا را به مصداق «الجار،ثم الدار» اول برای دیگران و سپس خود،طلب می کند.
چند روزی است قصد روزه کرده است اما پزشک او اجازه اش نمی دهد اما امروز را دیگر یارای روزه نگرفتن نیست.اصرار او و توجه خدا در این شب عزیز،حالش را به سمت وسوی بهبودی کشانده است و بالاخره جواز روزه را برای ۱۹ رمضان پس از احیای آن شب از پزشک خود می گیرد.آری،او بامداد همگام با پرستاران بیمارستان،لطف سحر را درک کرد و به نیت این روز بزرگ،قصد روزه کرد.روزه ای که حتی در دوران نوجوانی و قبل از سن تکلیف،مقید به گرفتنش بود،در روزهای منتهی به شب های پرفضیلت قدر.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۶۰،تاريخ انتشار ۱۸/۶/۸۸
پاورقی:یاد ۱۸ شهریور ۸۵ بخیر.پرواز از جوار بارگاه منور رضوی به سمت گنبد سبز نبوی و ائمه بقیع.خدایا ۳ سال گذشت و هنوز ...!
زنگ تلفن در آن جا اگر از سوی مزاحمی نباشد،خبر از حریق یا اتفاقی ناگوار می دهد.تلفن چی پیغام و آدرس را می گیرد و در اختیار ماموران قرار می دهد.مامور کتاب دعا را بر زمین می گذارد و به سرعت به سوی خودرو حرکت می کند.ساعتی به سحر و اذان صبح مانده و خیابان های شهر شیراز،ساکت،آرام و خلوت است.خودروی آتش نشانی بی صدا اما با سرعت در این ساعت از بامداد در حرکت است و نیازی به آژیر نیست و چراغ گردان قرمز،حاکی از در ماموریت بودن ماموران است.در مسیر،چراغ های منازل،یکی پس از دیگری روشن می شود که نشان دهنده بیداری سحرخیزانی است که قصد روزه داری دارند در هجدهمین روز رمضان.با روشن شدن چراغ ها،گویی شهر هم بیدار می شود و جلوه ای دیگر در این بامدادان به خود می گیرد.راننده،آدرس را زیرلب زمزمه می کند،میدان را دور می زند و در اولین چهار راه،وارد کوچه ای می شود.نیازی به خواندن پلاک ها و جست و جو نیست چرا که جمعیت حاضر در انتهای کوچه،بهترین مشخصه است از آدرس موردنظر.ماموران به سرعت پیاده می شوند و با برسرگذاشتن کلاه ایمنی و بالازدن کرکره انتهای خودرو،دست به کار اطفای حریق می شوند.
شعله های آتش از پنجره آشپزخانه زبانه می کشد و اهالی منزل،مضطرب و ناباورانه چشم بر آن دوخته اند و برای مهار آن به کمک ماموران آتش نشانی امیدوار.طولی نمی کشد که دود و بخارات آب،جای شعله ها را می گیرد و این یعنی خاموشی آتش. ماموران برای اطمینان از اطفای حریق،خانه و محل وقوع آتش را بررسی می کنند و پس از اطمینان از حصول نتیجه،وسایل خود را جمع و با تشکر و قدردانی پدر خانواده محل را ترک می کنند.عملیات نسبتا سختی بود اما خدا را شاکرند که فقط با ضرری مالی تمام شد و فاجعه انسانی در پی نداشت.در مسیر برگشت صدای اذان صبح به گوش می رسد و دقایقی بعد، چراغ هایی که ساعتی قبل یکی یکی روشن شده بود،اکنون خاموش می شود و گویی شهر،دوباره به خواب می رود.بازگشت به پایگاه،فقط مجالی است برای اقامه نماز صبح و روزه داری بدون صرف سحری.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۹،تاريخ انتشار ۱۷/۶/۸۸
میهمانی در میهمانی،شاید بهترین واژه است برای ساعتی حضور و صرف وعده ای افطار در جمع ساکنان آسایشگاه معلولان شهید فیاض بخش مشهد.ماهی که زمینیان همه میهمان ضیافت خدایند و بندگان صالحی چون معلولان این آسایشگاه،بساطی پهن می کنند و میزبان می شوند بندگانی دیگر را در این ماه خوب خدا.صدای دلنشین «ربنا» تو را به پیشواز افطار می برد و در شلوغی خیابان و تعجیل شهروندان،معنویت اوقات مغرب،وجودت را به وصال و تمنایی آسمانی دعوت می کند.«ا... اکبر» مرحوم موذن زاده اردبیلی،غرور یک روز طاعت و بندگی را در وجودت مستولی می سازد که بر این غرور،خدای را شکری باید بسیار.پایان اذان مغرب،هنگامه ورود می شود به سرای دعوت شده.قصد دخول می یابی که با خوش آمدگویی گرم ویلچرنشینی از اهالی این سرا،ذهنت آماده می شود که به کجا آمده ای و...این جا، هتل،رستوران یا باغ با آدم های اتوکشیده ای که تو را به سمت و سوی میزی هدایت کنند نیست،این جا خانه فلان متمولی نیست که جایگاه افراد،تقسیم بندی شده باشد و محفلش را بالا و پایینی باشد،این جا خانه ای است با دیوارهایی به رنگ گرم زندگی و ساکنانی مهربان و آسمانی نشسته و دراز کشیده بر زمین خاکی.بی ریا و صمیمی تو را شرمنده حضور می کنند و آشکارا خجالت زده می شوی از این همه احساس.برگرد میزی می نشینی که تقدم و تاخری ندارد،از غذایی تناول می کنی که آن را تفاوتی با غذای میزبانانش نیست و در نهایت در دل جمعی قرار می گیری که حتی اگر دفعه اول حضورت باشد گویی با تو بیگانه نیستند.بی ادبی است سری به صاحبان این سفره نزنی و تشکری نکنی.گرچه آن ها را انتظار تقدیر نیست و به همین بس و دلخوشند که در ثواب روزه ات با وعده ای افطار شریک شده اند اما دید و بازدیدت برایشان نشاطی است و از این رهگذر،تو را تامل،اندیشه و فرصتی برای خودشناسی و خداشناسی بیشتر.
روزنامه خراسان،صفحه ۸خراسان رضوی،شماره سريال ۱۷۳۵۸-۱۶/۶/۸۸
گروهی از صبح مشغول فراهم ساختن مقدمات تهیه افطار هستند و اینک که ساعاتی به غروب آفتاب مانده است،مشغول کشیدن غذای گرم در ظروف یک بار مصرف هستند.کار آشپزها با پخت برنج و خورشت قیمه ای که هزینه تامین مواد آن را خیری تقبل کرده است به پایان می رسد و اینک که بسته بندی غذاها نیز به اتمام رسیده است،مسئولیت گروهی دیگر آغاز می شود.بسته های غذا در خودروها چیده می شود تا موزعان راهی شوند به کوچه پس کوچه های حاشیه شهر زاهدان.آن ها وقت را به گونه ای تنظیم می کنند تا وعده ای غذای گرم را دقایقی قبل از اذان مغرب به دست نیازمندانی برسانند که گاه به قدری تهی دستند که اصلا سفره ای پهن نمی کنند تا چه رسد به این که بخواهند در آن غذایی بگذارند.
موزعان که پایان بخش و تکمیل کننده عمل خیر بانیان هستند،ادامه مسیر روز گذشته را در پیش می گیرند و کوبه اولین در را به صدا درمی آورند.پیرزنی نحیف با چادری مندرس،در را می گشاید و در حالی که دستان لرزانش،گرمای ظرف غذا را لمس می کند،صدایی آهسته از زیر چادر کشیده بر صورتش به گوش می رسد که «خدا عمرتان دهد و هرگز درمانده و گرسنه نمانید».
مرد میان سال،التماس دعایی می گوید و زنگ خانه ای دیگر را می فشارد،تاخیر در بازشدن در منزل،موزع را به خیال خالی بودن خانه به سمتی دیگر می کشاند که با صدایی برمی گردد و چشم در چشمان خسته نوجوانی عصا به دست می دوزد.رنگ و رویی بر چهره اش نمی یابد و ظاهرش نشانگر ضعف اوست.تعداد اهل خانه را ۵نفر اعلام می کند حال آن که توان گرفتن و به منزل بردن ۵ بسته غذا در او نیست. مرد میان سال رخصتی می گیرد و ظروف غذا را تا زیرزمین نمور و تاریک خانه می رساند و بر بالین پیرمرد و پیرزنی که دو خردسال برگردشان نشسته اند،بر زمین می گذارد.موزع و راننده همراه،در خانه ها را یکی پس از دیگری می کوبند تا نویدبخش صرف وعده ای غذای گرم برای روزه دارانی باشند که گاه روزها و هفته ها آتشی برای طبخ یا گرم کردن غذایی در مطبخ نیفروخته اند.آنانی که به قرصی نان در دست،سحر می کنند و به جرعه ای آب،افطار.
غروب رخ می نماید تا چهره دردمند و دستان خالی اهالی محل،بیش از این نمود نیابد در دیدگان مرد میان سال.صدای اذان که بر سکوت کوچه حاکم می شود آخرین بسته غذا را نصیب پیرمرد تنها می سازد و مرد موزع و راننده همراه،خرسند از این که جمعی درماه میهمانی خدا با وعده ای غذای گرم میهمان شده اند دل خسته از آن چه دیده اند،طریق منزل در پی می گیرند تا از قافله افطار اهل خانه عقب نمانند.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۸،تاريخ انتشار ۱۶/۶/۸۸
در جدال روشنایی آفتاب و تاریکی شب و آن گاه که خورشید برافروخته از شرق،به غروبی دیگر در غرب کشور می رود.خبر وقوع تصادفی در پیچ وخم های جاده ای کوهستانی در ایلام،امدادگران همیشه بیدار و آماده اورژانس جاده را به حضور در صحنه حادثه فرا می خواند.لحظاتی بیش تا اذان مغرب نمانده است،سفره کوچک افطار چیده شده در اتاقک حاشیه جاده،سماور جوشان،چای تازه دم و... همه،مهیای پایان روزه داری است و امدادگران منتظرند به شنیدن صدای ملکوتی ا...اکبر اذان برای افطار.اعلام خبر تصادف با بی سیم،روزه داران نشسته بر گرد سفره را بی توجه به آن چه از قبل برای افطار تدارک دیده اند،چون اسپندی بر آتش از جای می کند و طریق جاده پی می گیرند به قصد نجاتی و امدادی.راننده با به صدا درآوردن آژیر خودرو،دل جاده را می شکافد و پرسرعت تر از هر مرکب در حرکت،مسیر را به پیش می برد.امدادگر،گویی اتفاقی برای فردی از اهالی خانه خود رخ داده،بیقرار است برای رسیدن به محل حادثه.
اضطراب را در حرکات دست و پا و صورتش می توان یافت.عقربه های ساعت،زمان ملکوتی را یادآور می شود تا روزه داران بتوانند حداقل به خرمایی افطار کنند اما مجال تنگ است و موقعیت اضطراری.در هوای نیمه تاریک جاده،خروج خودرویی از مسیر،نشان از رسیدن به مقصد دارد و با ترمز آمبولانس،امدادگر شتابان خود را بر بالین مصدوم می رساند.کمک رهگذران به خروج مجروح تصادف از خودرو و خواباندن او در شانه خاکی جاده منتج شده است و حضور امدادگر،جمع حاضر را به آرامش دعوت می کند.اعمال کمکی اولیه،شرایط را بر مصدوم بهبود می بخشد و انتقال او را به مرکز درمانی لازم می سازد.آمبولانس حرکت می کند تا صدای آژیر و نور چراغ های گردان آن در پیچ و خم جاده گم شود و حاصل آن،انتقال مصدوم به بیمارستانی در شهر باشد و تداوم درمان.ماموریت با صرف چای داغ و دانه ای خرما در جمع همکاران بیمارستان پایان می یابد و...
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۷،تاريخ انتشار ۱۵/۶/۸۸
از رفتن دختر جوان به خانه بخت،۳هفته ای می گذرد و تجربه زندگی مشترکشان با رمضان توام و متبرک شد.دختر،هنوز به زندگی مستقل خو نگرفته و بسیاری از اسباب و اثاثیه زندگی و جهیزیه اش دست نخورده مانده است.مادر،خرسند و خوشحال است از این که تنها دخترش در آستانه ۲۹ سالگی بالاخره به یکی از خواستگاران جواب داد و پا به خانه بخت گذاشت اما با وجود این که تجربه گذران دوران تحصیلات تکمیلی اش را در تهران دارد ولی براساس حس مادرانه،هنوز نگران غربت فرزندش در اول زندگی است.مادر بی قرار،هر بامدادان با تماس تلفنی از بیدار شدن دختر و دامادش مطمئن می شود تا روزی را بی سحری،آغاز نکنند.جای خالی تازه عروس و تازه داماد در سفره های افطار و سحر خانواده هایشان محسوس است اما والدین خدا را شاکرند که در زیر سقف آ سمان،سفره ای دیگر به قصد زندگی جدید پهن شده است.
گذشت ایام برای دختر جوان،با شکر خدا از رسیدن به همسری که مدت ها در کش و قوس وصالش بود همراه می شود اما گویی در همین اولین روزهای زندگی،بار سنگینی بر وجود خود احساس می کند،به یاد می آورد چگونه ۲ ماه پس از جواب رد به یکی از خواستگاران،دوباره او را به خواستگاری فرا خواند و اعتراف کرد به اشتباه در رد جواب.به خاطر می آورد روزهای سخت روحی و روانی خود را که به اصرار خواستگار،در دوره های مشاوره حاضر و مقرر شد پس از طی دوره ۴۵ روزه درمان،مراسم خواستگاری دوباره از سرگرفته شود.صحنه آن روزی بر ذهنش نقش می بندد که پس از ۲ ماه در حالی که امید و آرزو را در مرد جوان زنده کرده بود،ابتلا به بیماری خاصی را بهانه قرار داد برای خط بطلان کشیدن بر هر آن چه گفته و خواسته بود! به خاطر می آورد حرف های آخرش را در پایان سال گذشته و سفر به کیش که چگونه خواستگار را خودخواه خواند به اصرار بر این وصلت،حال آن که خودخواهی متوجه خودش بود برای در نم گذاشتن مردی که به او اعتماد کرد و...
اکنون که ماه ها از آن زمان می گذرد و به ازدواجی که می خواسته،دست یافته است،صدای دعاها،نمازهای زیارت و زمزمه های چندین ماهه مرد جوان را برای سلامتی و نجات از بیماری که هرگز وجود نداشت یک جا می شنود و شرمنده می شود از این رفتار.آری،بار سنگینی است که باید تا آخر زندگی تحمل کند یا آن که با بهره از رمضان و رافتی که به برکت آن در بندگان پدید می آید در این روز که متعلق به کریم اهل بیت،امام مجتبی (ع) است با حلالیتی،خود را از این عذاب وجدان رها سازد.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۶،تاريخ انتشار ۱۴/۶/۸۸
زانوی غم به بغل گرفته و در کنج دیوار اتاق نشسته است.مدام،صحنه وحشتناک حادثه آن شب را به خاطر می آورد و کابوس هایی که در پی آن،آرام و قرار را از او گرفته است.به یاد می آورد،لحظه ای حواس پرتی و غفلت،چگونه او را به چنین روزی کشاند و خود و خانواده اش را گرفتار ساخت و خانواده ای دیگر را داغدار.کاش آن شب هرگز از خانه بیرون نمی رفت تا در کوچه پس کوچه های اصفهان، با پیرزنی تنها و نحیف تصادف کند و او را نقش زمین سازد.
به خاطر می آورد آن لحظه ای که پیرزن بیچاره از منزل خارج شد و حواس پرتی و اعصاب خرد او باعث شد زن،جلوی در خانه خود بر زمین افتد و جان سپارد.حسی مدام او را ملامت می کند که چرا در تاریکی و خلوتی کوچه،صحنه را ترک نکردی تا امروز چنین اسیر نباشی و بتوانی ماه مبارک رمضان را در جمع خانواده باشی و کانون گرم آن ها چنین سرد نباشد! اما حسی دیگر به مددش می آید و کمک به پیرزن،خبردار کردن خانواده اش و معرفی به قانون را بهتر از اسارت و شرمندگی در مقابل وجدان بیدار خویش می داند و تحمل عذاب وجدان را دشوار.
فکر دوری از خانواده و مشکلات مختلف روحی،روانی و معیشتی که آنان متحمل می شوند و نیز حضورش میان مجرمانی که هرگونه خلافی از آن ها سر زده است به جرمی غیرعمد،برایش بسیار دشوار است.حضور در کلاس های عقیدتی،دوره های مذهبی و نمازهای جماعت،قرائت قرآن و دعا و نیایش به ویژه در این روزهای معنوی،تنها دل مشغولی هایی است که او را در فضای زندان آرام می سازد و آسوده خاطر.صدای در بندی دیگر مثل خودش،او را به خود می آورد تا به استقبال اذان مغرب بروند و صرف افطار.روزه داری در پشت میله ها و نشستن بر سفره افطار زندانی که هرگز تصوری از آن در ذهن خود نداشت!
اینک، چشم امیدش به عفوی است که خانواده پیرزن او را ببخشند و عطوفتشان شامل حال او و خانواده ای گرفتار شود.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۴،تاريخ انتشار ۱۱/۶/۸۸
چله ای از غروب زندگی اش می گذرد و هنوز فراموشی،همان موهبت بزرگ خدا برای کاهش مصایب بر اهل خانه مستولی نشده است.یاد صدای آهسته و دستان لرزانش که سحرگاهان بر بالین فرزندان حاضر می شد تا آن ها را برای صرف سحری بیدار کند،در گوش و جان شان جریان دارد.یاد بیدار شدن آرام و بی سروصدای مادر در ساعتی قبل از اذان صبح به قصد فراهم ساختن چای،گرم کردن غذا و پهن کردن سفره و سپس بیدار کردن همسر و فرزندان،اشک را از چشمان جاری می سازد.تصور صحنه های سحر در حالی که مهربانانه در استکان های چیده شده در سینی چای می ریخت و هنرمندانه،برنج را با زعفران معطر و زرشک های یاقوتی تزیین می کرد تا اشتهای اهل منزل را برای تناول غذای کافی در این ساعت بامدادان برانگیزد،دل را می سوزاند.
فرزندان،ناز کردن های خود را به یاد می آورند و ناز کشیدن های مادر را که با نوازش موهای دختر و قربان صدقه رفتن پسر همراه بود و نگاه های گاه خشمگین پدر که خرده می گرفت بر این رفتار مادر!اما چه سود که هر آن چه بود گذشت و در سویی از ۴ سوی سفره که هر سمتش متعلق به یکی بود،جای مادر خالی است.امسال،دیگر از نازهای دختر خبری نیست و او در دهه دوم سن خود،باید وظیفه مادری را برای برادر و پدر انجام دهد.دختر،زود هنگام تر از همه برمی خیزد برای مهیا ساختن سفره سحر و پدر و برادر نیز به مددش می آیند،کاری که مادر به تنهایی انجام می داد،آن هم در حد کمال.صرف سحری با اعلام دقایقی مانده به اذان صبح به پایان می رسد و پسر به قصد کمک به خواهر،شست و شوی ظروف را بر عهده می گیرد و همچون روزهای قبل،پدر پس از تلاوت آیاتی،به قصد اقامه نمازی به جماعت در مسجد محل ترک منزل می کند و با سپیده صبح به زیارت امامزاده جمشید رویان می رود تا پس از آن حاضر شود بر مزار همسر.
قرائت فاتحه ای همراه با تلاوت آیاتی برای شادی روحش،بیان درد دل و نثار اشکی بر تربتش،او را آرام می سازد و آمرزش،تنها آرزویی است که هر بامدادان و شامگاهان به درگاه خداوند برای او تکرار می کند.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۲،تاريخ انتشار ۹/۶/۸۸
عقربه های ساعت به لحظه های ملکوتی و معنوی مغرب نزدیک می شود و جمعیت روزه دار به سمت خانه های خود در حرکتند.خیابان ها و معابر شلوغ است و گویی همه برای هر چه زودتر رسیدن به منزل و حضور بر سفره افطار،عجله دارند. ده ها نفر از این افراد،مسافران اتوبوس شرکت واحدی هستند و عده ای برای رساندن به موقع نان و حلیم خریداری شده به سفره ای که جمعی از فامیل دور آن جمع شده اند،بی قرارند و عده ای مطمئن از این که با پیاده شدن در ایستگاه بعدی،راهی تا خانه نخواهند داشت،آسوده خاطر.راننده،خسته از کار روزانه،در دل ترافیک شهر به جلو می رود تا مسافران را به مقصد برساند و آنان بتوانند لحظه های ملکوتی اذان مغرب و شروع افطار را در جمع گرم خانواده درک کنند.ایستگاه ها یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته می شود و مسافران در هر توقفی به سرعت پیاده و اندک مسافران حاضر در خیابان به قصد پیاده شدن در ایستگاهی دیگر،سوار بر اتوبوس می شوند.در واپسین توقف گاه ها،از جمعیت ده ها نفری نشسته و ایستاده در اتوبوس خبری نیست و تعدادی انگشت شمار،پراکنده در قسمت های مختلف اتوبوس،چشم دوخته اند به ایستگاه آخر.با ترمز راننده و شنیدن جمله «ایستگاه آخر»،مسافران پیاده و دقیقه ای بعد در پیچ و خم کوچه های محل گم می شوند.
راننده دستمال حاوی افطاری و فلاسک خود را برمی دارد و به میهمانی همکاری دیگر می رود تا سفره خود را در اتوبوس او پهن کند و به اتفاق هم افطار کنند.رادیو روشن است و مجری خبر از اذان به وقت شرعی و به افق بجنورد می دهد و به دنبال آن صدای دلنشین «ا... اکبر» بلند می شود.
استکانی چای،تنها غذای گرمی است که به همراه دارند.آن ها به دانه ای خرما روزه باز می کنند و نان،پنیر،سبزی و کوکوی سبزی بقیه افطاری ۲ راننده ای است که ظهر هنگام و به وقت خروج از منزل،همسرانشان برایشان بسته اند و اینک به شکرانه توفیق روزه داری و سلامتی،آن را صرف می کنند و شکرش را به جا می آورند.سفره ای زیبا و بی ریا در اتاقی فلزی و بر روی صندلی های مرکب آهنی که گاه از آزار و اذیت مسافران در امان نمانده اند،مصداقی از ساده زیستی است و دوری از تجملاتی که امروزه به بسیاری از سفره های افطار نیز کشیده شده است!
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۱،تاريخ انتشار ۸/۶/۸۸
دوری از وطن و زندگی در فرنگ با آداب و رسوم خاص مردمان آن،دلش را برای کشورش،خانواده اش،مردمش و فرهنگ غنی زادگاهش تنگ ساخته بود تا بالاخره مجال بازگشتی چند روزه به وطن فراهم شد.هوای گرم بندر لنگه را با هوای بهترین شهرهای دنیا عوض نمیکند و نسیم برخاسته از خلیج فارس همیشه نشاط و امیدی دوباره را در وجودش متبلور می سازد.تماشای نخلستان های جنوب،بازی کودکان در ساحل دریا،تلاش صیادان،جنب وجوش در بازار ماهی فروشان و... او را به یاد خاطرات شیرین دوران رشد و جوانی اش انداخت و نیز آداب و رسومی غنی و ماندگار از نیاکان،روح و روانش را جلا بخشید.
اینک به یمن حضور در میهن و موطن،درک روزها و شب های رمضان را پس از سال ها دوری از دیار،توفیق عظیمی می داند و خسته از سال ها تنهایی در دیار غربت،رمضان امسال را مغتنم می داند و خود را به خدای بزرگ،نزدیکتر می بیند.صرف سحری در کنار والدین بر گرد سفره ایرانی،تناول غذاهای محلی و تعارفات شیرین مادر،همراه با دعاهای خالصانه پدر در حق فرزندان،شیطنت خواهرزاده ها و برادرزاده ها و...حلاوت بامدادان رمضان را مضاعف می سازد.حضور در صفوف نماز جماعت مسجد محل،دیدار فامیل،دوستان قدیمی،همسایه ها و...لحظات غیرقابل وصف روزهایی است که به سال ها فرنگ نشینی برتری دارد.افطارهای بندر لنگه را قیاسی با شب های آن طرف آب نیست،سفره ای که بر بهارخواب خانه گسترده و به خرمای تولید محل،رنگینک،فرنی،لگی مات و دیگر غذاهای خوشمزه جنوب کشور تزئین می شود.
بوی پخت ماهی تازه صید شده از دریای جنوب و طبخ نان داغ و... در فضای همه خانه ها و کوچه های بندر به مشام می رسد و طنین دلنشین اذان مغرب از مناره مساجد شهر گوش جان را سرشار از معنویت می کند.شور و شوق مردم این دیار از درک رمضانی دیگر در زندگی خود و برپایی مراسم ویژه جشن فطر،از زیبایی های وصف ناپذیر و معنوی مردم این دیار است که نمونه اش در هیچ جای دنیا نیست.کاش می شد همیشه در این دیار ماند،در آن زیست و در همان جا مرد.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۵۰،تاريخ انتشار ۷/۶/۸۸
این جا،جنگل است.جنگل های سرسبز گلستان با درختانی سر به فلک کشیده و تنومند.درختانی که برگ هایشان،رنگ نشاط بر اطراف بخشیده و قامت برافراشته شان با کوه های اطراف،نمادی از ایستادگی و سربلندی است.آن ها ریه های زمینند و البته همواره در معرض خفگی و نابودی سودجویانی که با طمع خود،تیشه بر ریشه این پاک کننده های طبیعت می زنند به قصد کسب سودی از کیسه عموم.چه غم انگیز است تماشای صحنه قطع درخت و درختانی که سالیان،زمان بردند برای رشد و نمو.درختانی که طبیعت،بذر آن ها را میهمان زمین ساخت به قصد بقا،اما زود هنگام تر از پیری و کهنسالی،فنایشان به دست غارت گران اموال عمومی چنین رقم خورد و می خورد.
در این میان جنگل بانان سخت کوش و بی ادعا به مدد آمده اند تا حامی و حافظ خانواده ای باشند که با اشکال،ارقام و گونه های مختلف،جنگلی پدید آورده اند بسان مخملی سبز در دل طبیعت زیبای شمال.جنگلی که به واسطه اش،طراوتی خاص بر دامنه های پرفراز و نشیب گلستان مستولی شده است و هوای پاکش،زیستگاهی برای موجودات مختلف.
جنگل بان پیر شده در جنگل،هر درختی را آیتی می داند از آیات کردگار و حفظ چنین نشانه هایی را برخود لازم.چشمان کم سو اما تیزبینش بر گستره جنگل احاطه دارد و گوش هایش حساس به شنیدن صدای تبر و اره.هوای خنک جنگل و سایه های برافراشته از درختان،گرمای تابستانی رمضان را از خاطرش می برد و گشت در این محیط دلنشین و نگاه به عظمت اراده باری تعالی در خلق حیاتی به این زیبایی،همراه با شکر نعمت هایش،ثواب روزه داری اش را دوچندان می سازد و بر عبادتش می افزاید.در کشاکش غروب خورشید و طلوع ماه،جنگل زود هنگام تر به استقبال تاریکی می رود و لحظات ناب مغرب را یادآور می شود.
جنگل بان،نیک می داند سکوت غروب و خلوت زمان افطار،مجالی است برای حضور غارت گرانی که جغدوار، شب به جنگل خواهند زد تا شکار کنند طمع خود را از این فرصت!اما کور خواندند در این تاریکی،چرا که جنگل بان را سفره ای است همراه و افطار را در زیر سقف بلند شاخ و برگی از درختان صرف خواهد کرد تا متجاوزان،مجالی برای ویرانی آن نیابند و این ستون های طبیعت،هماره استوار بمانند.آری افطار بر زمین نمناک جنگل و سکوت معنادارش،اجازه بلندشدن صدای تبر و اره برقی را از قاتلان جنگل می گیرد تا درختان،خوابی آسوده در شبی دیگر را تجربه کنند.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۴۸،تاريخ انتشار ۴/۶/۸۸
غروب هنگام نزدیک است و همه مهیای حضور بر سفره افطار.پیرزن،تنها بر پله های محوطه یکی از خانه های سالمندان کرمان نشسته و نگاه بر باغچه دوخته است و دل به گذشته ای نه چندان دور.دانه های تسبیح، کند و آهسته در دست لرزانش بر یکدیگر فرود می آیند و قطرات اشک از چشمان ضعیف و کم سو،جویی بر گونه هایش جاری ساخته است.در دلش غوغایی است، شاید یاد همسر مرحومش او را چنین منقلب کرده و شاید ...
کاش می شد تصورات ذهنش را بر پرده ای پیاده ساخت و دید آن چه را در دلش می گذرد و لب نمی گشاید.شاید به سالی قبل برگشته که گرداگرد سفره افطارش،پر بود از آن هایی که عمری را باهم بودند و اینک،معلوم نیست هرکدام در گوشه این شهر چه می کنند؟به یاد رضا می افتد که عاشق شله زرد بود و مهدی،دگر جگر گوشه اش که جز حلیم، هیچ غذایی در شب های رمضان نمی پسندید.
خاطرات محله ای که زن های همسایه دور هم جمع می شدند تا همسایگان را به آش نذری پختشده در دور هم میهمان سازند.یاد دوره های قرائت قرآن که هر روز در خانه ای برپا می شد و پایان بخش آن،ختم قرآن بود و آرزوی قرائت «قل هو ا...».
به بازی روزگار می اندیشد که چگونه همه شلوغی ها،رفت و آمدها،فرزندان و ... رخت بربست و منتهی شد به چنین تنهایی در گوشه خلوت خانه ای به نام سالمندان!البته او این جا تنها نیست بلکه با تنهایان دیگری هم خانه و همنشین است که جمعیتی پیر و کهنسال را شکل می دهند.جمعیتی که هرکدامشان،کوله باری از تجربه و معرفتند که به ناچار،کوله بر زمین گذاشته اند و هر روز غروب زندگی یکدیگر را به تماشا نشسته اند.
نوازش دستان لرزان دل شکسته ای دیگر،او را به خود می آورد و با تعارف خرمایی که دسترنج همین مردمان است،روزه را باز می کند و به جمع هم سالان خود می پیوندد تا افطار دیگری از افطارهای ۷۰سالگی عمرش را مزه کند.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۴۷،تاريخ انتشار ۳/۶/۸۸
گروهی جوان هم سن و سال دور هم جمع هستند و امسال،رمضانی متفاوت با سال های قبل را تجربه می کنند.افرادی که از شهرها و فرهنگ های مختلف با لباسی یکسان وهدفی مشترک،روزها و شب های خود را در دیار غربت با یکدیگر سپری می کنند و با فرارسیدن این ماه مبارک،اولین رمضان دوران سربازی را در نقطه ای مرزی در شرق کشور می گذرانند.
سیستان و بلوچستان با مرزهای طولانی و هم جواری با ۲ کشور همسایه،همچون دیگر مرزها و مناطق ایران اسلامی،نیازمند محافظت و حراست است و قسمتی از این وظیفه خطیر را،سربازانی به انجام می رسانند که آمده اند تا دوران وظیفه عمومی خود را سپری کنند. سفره افطار و سحر چند تن سربازی که به همراه فرمانده شان در حال عملیات و گشت زنی در منطقه هستند،دیدنی است.خاک گرم منطقه،سفره این روزه داران است و به لحاظ وضعیت موجود،خبری از سوپ جو،سبزی تازه،نان گرم،شله زرد و ... نیست.آن چه در این سفره بی ریا دیده می شود جیره ای جنگی شامل کنسرو ماهی و مقداری خشکبار است.صدای دلنشین دعای افطار و سحر و اذان صبح و مغرب در پهنه دشت شنیده نمی شود و ساعت،گویاترین وسیله برای افطار و پایان دادن به خوردن سحری است.
سربازان جوان،دلگیر از دوری خانه و خانواده،به یاد دست پخت مادران،با دانه ای خرما و مشتی کشمش،روزه را باز و با صرف کنسروی،افطار می کنند.موقعیت مکانی منطقه به لحاظ امکان حضور اشرار،مجال شوخی و خنده را از آن ها می گیرد و در سکوتی مهربانانه به اتفاق دیگر هم رزمانشان،لحظه های زیبای ضیافت الهی را درک می کنند.خسته از گشت روزانه و تشنگی و گرسنگی حاصل از روزه داری،سفره بی ریای خود را هنرمندانه می چینند و در کنار فرمانده و دوستان،شاکر نعمت های خداوند هستند.تنها دلخوشی آنان در این وضعیت سخت و دشوار،امنیتی است که برقرار می کنند تا دیگران،آسوده و با آرامش خاطر بر سفره های افطار و سحر خود،میهمان خدا باشند.آنان بر این باور و عقیده اند که پای احدی از بیگانگان نباید بر خاک پاک ایران اسلامی گذاشته شود و سوداگران مرگ نیز نباید امکانی برای انحراف جوانان این مرز و بوم داشته باشند.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۴۶،تاريخ انتشار ۲/۶/۸۸
سفره افطار،چون تابستان گذشته بر تخت کنار حوض حیاط خانه پهن است.نسیم ملایم غروب یزد در شاخ و برگ درختان چند ده ساله پیچیده و با عبور از سطح آب حوض،هوایی خنک و مطبوع ایجاد کرده است و روزه داران و اهل خانه،خسته از روزی پرکار،تشنه و گرسنه درانتظار شنیدن صدای دلنشین اذان مغربند.صدای قل قل آب سماور با شرشر آب فواره حوض در هم آمیخته و بوی ریحان تازه و سوپ داغ وسط سفره،تحمل انتظار را سخت تر کرده است.خورشید غروب می کند و نوای زیبای «ربنا...» از مسجد محل به گوش می رسد.مادر،چای را میهمان استکان ها می کند تا مهیای نوشیدن شود.در این هنگام اذان «ا...اکبر» موذن، مجوزی است برای افطار و «بسم ا...»،شروعی برای باز کردن روزه.اهل خانه با خرما و استکانی چای، افطار را آغاز می کنند تا بعد به پیاله ای سوپ و صرف نان و پنیر،ضیافت را به پایان رسانند. برداشتن تکه ای نان و گرفتن اولین لقمه نان و پنیر،پسر بزرگ خانه را منقلب می کند.تبسم همیشگی از چهره اش محو می شود و لحظه ای سکوت او را فرا می گیرد.نگاه مادر به چشمان پسر دوخته می شود و می خواند آن چه در دل اوست.قطره اشکی،احساس درون را به برون منتقل می کند و ...
آری،جای پدر در سفره افطار امسال خالی است.جای نان سنگک داغ و تازه ای که در واپسین دقایق مانده به افطار،بر سفره می گذاشت و زمزمه های دعا و شکر خدا به خاطر همه نعمت هایش.به ناگاه سر و صدای اهل خانه نیز در سکوتی محض فرو می رود و دیدگان همه خیس می شود به اشک فراق پدر.قرائت فاتحه ای،آرامش را به جمع باز می گرداند و ...
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۴۵،تاريخ انتشار ۱/۶/۸۸