امام رضا (ع) می فرماید:زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن عافیت ۱۰ جزء است که ۹ جزء آن در کناره گیری از مردم و یک جزء آن در خاموشی است.
تا حالا در مراسم خاک سپاری میتی (البته در مشهد) شرکت نکرده بودم تا این که امروز به احترام جناب رادپور معاون اداری و مالی موسسه،در مراسم تشییع جنازه پدر ایشون حضور یافتم.وقتی عکس اون مرحوم رو جلوی در خونه شون و بر ماشینی که تاج گل بسته بودن،دیدم خاطره هم سفری با ایشون از مشهد تا قوچان به ذهنم اومد.سفری که در جریان ماموریت به گرگان در اردیبهشت امسال رخ داد و مرحوم رادپور تا قوچان با ما همراه بود.
توی مسیر خونه ایشون از شخصیت جالب مرحوم برای یکی از همکارا می گفتم و این که با سن و سالی که داشت خیلی مرتب،آراسته و دل زنده بود.از مردم و حتی جوونای امروز گفتم که دلمرده و ناامید طی طریق می کنن و خیلی هاشون از رسیدن به سر و وضع ظاهرشون هم غافلند چه رسد به مسائل روحی و روانی شون.یادمه توی همون سفر،جناب رادپور از به اصطلاح اهل حال بودن پدرشون می گفتن و روحیه با نشاطی که داشتن.خدا بیامرزدش و به خونوادش صبر بده.
این حضور در حرم،بهونه ای شد برای زیارتی در ایام دهه کرامت (حد فاصل تولد حضرت معصومه و امام رضا).وارد صحن آزادی که شدم با چند گروه جمعیت مواجه شدم که در سمت و سویی برای تازه گذشته شون نماز میت می خوندن و گروه هایی که تابوت به دست،وارد صحن می شدن.فضا یادآور سفر آخرت بود که دیر یا زود نصیبمون میشه.زیارتی در نزدیک ضریح و اقامه چند نماز برای اونایی که دوستشون دارم آرومم کرد و بعد از به خاک سپاری مرحوم با ۲ ساعت تاخیر وارد موسسه شدم.
دوستی نوشت:"خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم می گشایی،ندانسته نبندم و درهایی که به رویم می بندی به اصرار نگشایم".
نظر به طلوع خورشید در شبی مهتابی،زیباست ...
سالروز میلاد کریمه اهل بیت (س) و خواهر امام رضا (ع) بر همگان و دختران این مرز و بوم مبارک باد.
بازتاب جلسه ای که ۳ هفته پیش با سردبیر روزنامه داشتم امروز نمود یافت و در کنار دبیری صفحه ایران روزنامه خراسان،مسئولیت تایید مطالب روزنامه خراسان جنوبی در ۸ صفحه به عنوان معاون سردبیر به من محول و کار جدیدم آغاز شد.گرچه توی این مدت باید آمادگی لازم رو برای این کار پیدا می کردم ولی روز اولی به خاطر مرخصی یکی از همکاران گروه و تغییر فضای کار،کمی به سختی گذشت به طوری که صفحات اون با یک ساعت تاخیر نسبت به روزهای گذشته وارد شبکه شد.
در این میون ابتدا لازم می دونم از حسن نظر و توجه مدیر مسئول و سردبیر روزنامه در واگذاری این مسئولیت سخت و خطیر که به نظرم هنوز برام زود بود و نیازمند تجربه بیشتره تشکر کنم و از طرفی زحمات استاد بزرگوارم جناب علیزداه رو در مسئولیت قبلی ارج نهم.الحق و والانصاف ایشون برای پیشرفت و تعالی این روزنامه تلاش های زیادی داشتن که کاملا محسوس و مشهوده.
در همین ابتدای کار از خدا می خوام که توفیق خدمت در این پست رو بهم عطا کنه و از همکاران خوب خراسان جنوبی هم درخواست می کنم همون طور که ۲ سال و اندی این دوست خود رو در زمان سرپرستی دفترشون تحمل کردن در این برهه نیز که ابتداش از امرز و انتهایش نامعلومه تحمل و البته یاری کنن تا بتونیم در کنار هم و در فضایی مملو از نشاط کاری و صمیمت،ادای وظیفه کنیم.
الان به عنوان اولین روز کاری،کارام به درازا کشید و بعد از پایان صفحه ایران و صفحات رویه خراسان جنوبی،اولین صفحات داخلی روزنامه سه شنبه خراسان جنوبی رو خوندم که اولین صفحه شون با عنوان "منطقه آزاد" بود و دومین،سومین و چهارمینش"میراث کویر"،"شهرستان ها" و "مدرسه".برای خوندن صفحه پنجمش که "سینما و تلویزیون" است چشم یاری نمی کنه باید ببرمش خونه.
مرخصی اخیر،فرصتی بود برای دیدار با خونواده و دوستان و اون رو می تونم بهترین حضور امسالم در کاشمر بدونم چرا که با روحیه خوبی که نسبت به قبل داشتم،حسابی ازش لذت بردم.برنامه هایی هم که دوستان چیده بودن بر این خوشی افزود،مخصوصا روز دومش که از اول صبح با خرید جگر و راه انداختن بساط جگر خوری راه افتاد و شب با صرف نون و پنیر و سبزی تازه در باغ هنر مهدی ختم شد.
یک سالی می شه که در هر سفر به کاشمر،تصمیم می گیرم کلید خونه قبلی رو بردارم و ساعاتی در فضای قدیمیش سیر کنم اما نمی دونم چرا هنوز موفق به این کار نشدم.این دفعه،دوستان نیز مصر بودن که این تجدید خاطره انجام بشه اما بازم فرصتی دست نداد.می ترسم روزی وارد خونه بشم که دیگه چیزی ازش نمونده و سقف و زمینش یکی شده باشه گرچه الآنم بعید نیست که چنین اتفاقی نیفتاده باشه!
رفیقی این چنین نگاشت:"گاهی گمان نمی کنی و می شود،گاهی نمی شود که نمی شود،گاهی هزار دعا بی اجابت است،گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود،گاهی گدای گدایی و بخت نیست،گاهی تمام شهر گدای تو می شود".
و باز هم تماشای طلوع خورشید در شبی دیگر ...
بالآخره پس از چند ماهي كه از راه اندازي دفتر سرپرستي روزنامه خراسان در گلستان مي گذره،فرصتي دست داد تا براي آشنايي و آموزش خبرنگاران اونجا راهي گرگان بشم.ماموريتي كه نبايد كمتر از يك هفته مي بود اما به ضرورت در ۴ روز خلاصه شد.از خوبي هاي اين سفر،حضور آقاي فيروزيان معاون شهرستان ها و قائم مقام ايشون آقاي نصيري بود كه هم سفري باهاشون،هم توفيق است و هم كسب تجربه.
روز اول سفر رو كه در مسير رفت بوديم و روز آخرش رو در برگشت،بنابراين ۲ روز مفيد كاري داشتيم و توي اين مدت،جلساتي با خبرنگاران متقاضي همكاري با دفتر برگزار شد.همكاران ديگه نيز جلساتي در مورد امور اداري،آگهي و اشتراك با سرپرست دفتر و پيمانكاران داشتند و سري هم به دكه ها و شعبات فروش زدن تا از نزديك با وضعيت و موقعيت روزنامه در گرگان و استان،آشنا بشن.از اين پس اميدوارم دوستان خبرنگار اونجا با فعاليتي حرفه اي تر و مضاعف به كار خود ادامه بدن و نتيجه اون،درج اخبار و گزارشات مفيد و چاپ ويژه نامه هاي منظم و متوالي باشه.
آب و هواي خوب گرگان و از همه مهم تر خلق و خوي خوش همكاران ارجمند،علاوه بر يك ماموريت مفيد،سفر خوشي رو برامون به همراه داشت.جالب اين كه به دستور معاون امور شهرستان ها سوئيتي براي اسكان همكاران در ماموريت هاي كاري به گلستان راه اندازي و تجهيز شد كه يك شب از ۳ شب اقامتمون رو اونجا گذرونديم و به نوعي افتتاحش كرديم.در اين ميان،ديدار دوستان بجنورد در مسيرهاي رفت و برگشت،يادآور خاطرات تلخ و شيرين ۱۰۰ روز مسئوليت در دفتر خراسان شمالي بود،در عين حال خرسندم كه تا به حال در هر ۴ دفتر فعال خراسان،نقش و حضور داشتم.
دوستی می گفت"زندگی،حکمت اوست،زندگی دفتری از خاطره هاست،چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت..."!
به یاد ۳ شب زیبایی که در گلستان مامور بودم در جمع همکاران،اما زیباتر از اون امشب بود با رویت طلوع خورشید،خدا کنه که ...!
بالاخره روز گذشته با انتشار اولین شماره ویژه نامه گلستان که چندی در کش و قوس بود،چهارمین کار رو به عنوان بانی و اولین مسئولش در موسسه به انجام رسوندم و رکوردی دیگه توی اولین های روزنامه به خود اختصاص دادم.همیشه اول بودن،برای همه احساس خوشایندی داره که من هم ازش مستثنی نیستم.
در همین ارتباط و تشکیل و آموزش تیم تحریریه دفتر گلستان از فردا به مدت ۴ روز راهی گرگان هستم که رفتنش با خودمه و برگشتنش با خدا.از فرصت استفاده می کنم و از دوستان طلب حلالیت.آزار و اذیت های بعدیم باشه برای وقتی که برگشتم!
خوشحالم که توی این سفر هم تنها نیستم و با معاون امور شهرستان ها، حسابدار شهرستان ها و راننده موسسه همراهم.امید که در این رهگذر،تعدادی خبرنگار خوب گزینش کنم و آموزش بدم تا کار تحریریه دفتر سرپرستی گلستان نیز چون دفاتر خراسان جنوبی و شمالی و سیستان و بلوچستان زودتر شکل بگیره.
ظهر شده بود و مدرسه تعطیل.پسرک،با جثه ای نحیف و لباسی مندرس در خنکی هوای خزان به میهمانی آفتاب رفت و بر سکوی جدولی در کنار پیاده رو جا خوش کرد.رنگ رخسار،ضعف را در چهره اش عیان ساخته بود و سستی ناشی از گرسنگی را بر وجودش حاکم.
در نوازش اشعه های نیم روز پاییزی خورشید،به تماشای قطره های مهربانی نشست که به یکدیگر می پیوست تا جویی شود و روان به قصد سیراب کردن دشت هایی که چشم انتظارند بر این مهربانی.قطراتی که رودها و آبشارهای عطوفت را به وجود می آورد و در مقابل،جوی های جاری شده از اشک را بر گونه های کودکان و خانواده های ناتوان و شرمسار از نداری می خشکاند.کودکان نوع دوست،دست در دست والدین،ابرهای باران زای این جشن مهربانی بودند در آغازین روزهای سال تحصیلی تا ببارند از آن چه دارند و دیگران ندارند و تقسیم کنند ملزومات فراگیری علم و دانش را در بهار آن،بر جوانه های تازه رسته دشت تعلم.
پسرک،هم چنان چشم دوخته بود بر پایگاهی که چون رودخانه ای قطرات باران مهربانی را در دل جای می داد تا سرازیر سدی شود و سپس روانه پهنه ها و قلمه های تشنه یاری و تمنای کمک.او که خود نهالی نیمه جان از این پهنه بود با نثار هر قطره ای به وجد می آمد و امیدوارتر می شد به آبیاری بهتر باغبانان.
شدت گرسنگی و شوق دستیابی به اندک قرص نانی و صرف آن در جمع خانواده،زانوانش را به حرکت درآورد و نگاهش را به سمت منزل معطوف کرد.قدمی به جلو و سپس به عقب برداشت و طی طریق کرد به سوی پایگاهی که بر آن نوشته شده بود «جشن عاطفه ها».اقتضای سن،انتظار دریافت هدیه هم نوعان و عزیزانی که برای او و امثالش کادو پیچ کرده بودند را سخت ساخت و در اوج سادگی کودکانه،نشان داد بسته ای را به تصور کیف،دفتر و لباس زیبای درونش و ملتمسانه و معصومانه،آن را از متصدی پایگاه طلب کرد قبل از پایان جشن!
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۷۹،تاريخ انتشار ۱۱/۷/۸۸
دیشب،فرصتی شد برای هم کلامی ۵/۲ ساعته با کسی که ماه ها فقط ذکر خیرش شنیده می شد و کمالاتش اما به راستی،چه نیک گفتند قدما که "شنیدن کی بود مانند دیدن".آموخته های این نشست گرم نیز قابل تامل بود و ستایش.
امید که حاصلش هم به نیکی باشد و منتهی به صواب.به خاطر آوردم سخن دوستی را که "همه چیز به پایان خوشی ختم می شود،اگر کارها خوب پیش نمی رود برای آن است که به پایان نرسیده ای".
خیلی وقت ها خوشی ها توفیق زیارتی بی برنامه و خارج از روال نصیبم می کنه و دیشب هم از اون شبایی بود که چنین شد و به لطف آشنایی با عزیزانی،قصد حرم کردم برای شکری،سپاسی و اقامه نمازی برای بانیان آن.
امروز ظهر هم احضار سردبیر و جلسه ای کاری،به تعاریف و رضایتی نسبی از کار در مسئولیت دبیری صفحه ایران منجر شد و خبری غیر منتظره که هنوز اسیرم در فهمش.گرچه ناگوار نبود ولی هراسش،همچنان مشهوده!
به گمانم ثبت ماجرا بر شرحشان اولاست تا بعد که فرصتی باشد بر نقلشان.
مسیر مدرسه در صبح هنگام با همیشه متفاوت بود.پارچه های آویخته شده بر درختان با مضامین نصر من ا... و فتح قریب،جنگ جنگ تا پیروزی و ... میزها و گلدان هایی که مغازه داران در وسط خیابان می چیدند،گوسفندی که در مقابل قصابی بسته شده بود و ... همه حکایت از وقوع اتفاقی خاص داشت.
دانش آموزان با زنگ مدرسه در میدان صبحگاه جمع و پس از اجرای مراسم،راهی کلاس ها شدند.زنگ انشا بود و موضوع آن «دفاع مقدس»،دبیر ادبیات،از جنگی گفت که بر ملت تحمیل شده است و تجاوزی که باید دفع شود.از پیامدهای ناگوار بی خانمانی،کشتار،عقب ماندگی و صرف بودجه و توان کشور در جریان آن گفت و در عین حال لزوم حفاظت و حراست از خاک و آیین.جهاد را به حکم خدا واجب دانست و کشته شدگان در راه خدا را شهید و صاحب فضل و مرتبه.دبیر ادبیات،از دین داری ایرانیان گفت و عزت و غیرت آنان،از جوانمردی مردان و استقامت زنانش،از روحیه شهادت طلبی ساکنان این دیار و روحیه ظلم و دشمن ستیزیشان،از ...
شنیدن صدای زنگ،دقایقی پس از تشکیل کلاس و در میانه سخنان دبیر،شگفت آور بود و سوال برانگیز.نگاه ها به سمت یکدیگر چرخید و علامت های سوال زیادی بر اذهان در اثر این اتفاق نقش بست!دعوت مدیر مدرسه از دبیران و دانش آموزان برای حضور در محوطه صبحگاه،دستوری بود برای توقف تدریس و این حضور.صفوف دانش آموزان،چون صبحگاهان شکل گرفت به انتظار حصول پاسخی بر علت این اجتماع بی هنگام!کلام مدیر مدرسه با عذری از دبیران و دانش آموزان آغاز شد و تداوم یافت با اعلام خبر اعزام جمعی از شهروندان برای حضور در جبهه ها و خط مقدم به قصد دفاع از میهن اسلامی و رویارویی با متجاوزان.مدیر،واقع شدن مدرسه در مسیر عزیمت رزمندگان را فرصتی مناسب دانست برای بدرقه گرم آنان به لطف حضور دانش آموزان در کنار مردم و خانواده هایی که آنان نیز چنین خواهند کرد.
خروج دانش آموزان در صفی طویل و ایستادن در مسیر،صحنه های ارادت مردمی و همراهی رزمندگان را دوچندان زیبا ساخت.بوی اسپند برافروخته از منقل هایی که به دست مادران و پیرزنان،فضا را معطر ساخته بود،نوای پخش شده با نوای کاروان و ای لشکر صاحب زمان آماده باش، ... توسط کسبه و گوسفندی که توسط قصاب محل در پیش پای رزمندگان قربانی می شد،در آغوش کشیدن فرزندان و شوهران توسط مادران و همسران و بوسه هایی که پدران به رسم وداع بر گونه های فرزندان می نشاندند،همه و همه صحنه هایی بود از جهادی که شیر مردان به قصدش،لباس رزم پوشیده بودند و بدرقه ای که به رسم ادب و احترام انجام می شد.در این میان حضور دبیران علوم و زبان انگلیسی مدرسه در جمع رهپویان جبهه های حق علیه باطل،جنب و جوش و ولوله ای خاص در دانش آموزان پدید آورد.
اشک شوق و وداع در چشمان بسیاری از همکاران و شاگردان حلقه زد و صف منظم آنان در هم ریخت برای حضور بر گرداگردشان.بوسه هایی بود و نوازش هایی که دبیران اعزامی در لباس خاکی رنگ با پیشانی بندهای سبز و قرمز مزین به نام سرور شهیدان نثار بچه ها می کردند و بچه ها نیز هم چنین.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۷۳،تاريخ انتشار ۴/۷/۸۸
بوی بهار از امروز به مشام می رسد و زنگ تحویل سال جدید به صدا درمی آید.سکوت چند ماهه حاکم بر فضای تعلیم و تعلم شکسته می شود و دگر بار،بهار علم و دانش و سال تحصیلی جدید آغاز.دوباره گل های باغ زندگی دست در دست اولیا پای در خانه دوم می گذارند و بابای مدرسه در به رویشان می گشاید و مدیران و معلمان مهربان،لبخند محبت را نثارشان می سازند. امروز صف های منظم و مرتب در عرصه مدرسه شکل می گیرد و قرائت آیات زیبای قرآن،آغازگر بهار تعلیم و تربیت می شود و ذکر «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و...» توسط دانش آموز کلاس پنجمی و در پی آن آمین هایی که در هر بند دعای او،روح را بر فضای خاموش مدرسه و محله دگربار می دمد،حال و هوایی بهاری در اولین روز پاییز حاکم می کند.
امروز،جوانه های زندگی،در گلدان مدرسه جای می گیرند تا به دست باغبانانی مهربان،شکوفه دهند و گل.امروز میز و نیمکت،تختهسیاه،کتابخانه،کتاب و دفتر و... همه از خواب بیدار می شوند به شوق دیدار طالبان علم و دانش و آینده سازان این سرزمین.امروز دوستی ها تجدید می شود و دوستی هایی دیگر حاصل،تا زمینه ای باشد برای ورود به اجتماعی بزرگ تر و پشتیبانی برای آینده.امروز برای من،تو و بسیاری کسان دیگر نیز یادآور خاطراتی است بس شیرین.خاطرات مدرسه سال ها و مکتب خانه های ده ها سال قبل.تصویری از حرکت در پیچ و خم کوچه های ماسوله و اورامان،گذر از سی و سه پل،عبور از میان جنگل های سرسبز شمال،پیاده روی در جاده های خاکی روستایی سیستان و بلوچستان،حرکت در ساحل خلیج فارس و... به قصد حضور در مدرسه در اولین روز پاییز.خاطرات پوشیدن لباس نو،تراشیدن موهای سر،انباشتن کیف مدرسه از دفتر نقاشی جلد شده با کاغذ کادو و مدادهای رنگی ۱۲ تایی،نخودچی،کشمش و لقمه ای نان و پنیر و رفتن دنبال پسر همسایه برای هم سفری تا مدرسه.
لحظه های زیبای دیدار با دوستان و هم کلاسی ها،جمع شدن بر گرد معلم سال قبل و خوشحال از صعود به کلاس بالاتر،تلاش برای هم کلاسی شدن با دوستان صمیمی و نشستن بر یک نیمکت و در کنار یکدیگر،صلواتی که از اعماق وجود به احترام ورود معلم نثارش می شد،رویاهای شیرین کودکانه و آرزوی معلم شدن،دکتر شدن،مهندس،خلبان،نویسنده،کاسب،هنرپیشه و...شدن،همه خاطراتی است از دوران کودکی که اکنون در گذر عمر به جوانی،میان سالی و حتی کهنسالی بدل شده است!
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۳۷۱،تاريخ انتشار ۱/۷/۸۸