رفیقی گفت:خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که فکر می کنی به آخر دنیا رسیدی،درست در نقطه آغاز هستی.
امروز (بهتره بگم دیروز)مراسم عقد خانم شیرازی از همکاران بجنورد بود.گرچه دعوت بودم اما هر چی فکر کردم که برم یا نه،بالآخره ترجیح دادم به خاطر این که همکاران اونجا به ویژه خانوما با شناختی که ازم دارن ممکنه محدودیت هایی براشون پیش بیاد از حضور صرف نظر و به همون تبریک زبونی اکتفا کنم.خوشحالم که اون هم فرد مورد علاقه اش رو پیدا کرد و در این شب مبارک براشون آرزوی خوشبختی دارم.
با این که تعطیلیم بود صبح اول وقت زدم بیرون و یک راست رفتم سراغ قنادی که شب قبل بهش سفارش کیک داده بودم.آخه زن داییم ازم خواسته بود با توجه این که احساس می کرد کدورتی بین من و یکی از آشناهاشون به وجود اومده،امشب (پنج شنبه) برم خونه شون و منم به خاطر این که ثابت کنم توی دلم چیزی نیست و از طرفی شب ازدواج حضرت علی(ع) و فاطمه(س) و از همه مهم تر سالروز تولد اون بنده خداست شب قبل توی مسیر خونه،یک کیک ویژه با طرح و نوشته ای به مناسبت تولدش سفارش دادم اما وقتی قطعیت موضوع رو از زن داییم پرسیدم و گفتن که مسئله حل شده و نیازی به این کار نیست صبح سفارشم رو پس دادم.
مدتیه که فرصتی برای رفتن به طرقبه پیدا نکردم تا این که هوای مناسب و مساعد امروز،وسوسه رفتن رو دو چندان کرد برای همین صبحونه کمتر خوردم تا بتونم ناهار،خودم رو تحویل بگیرم.پیامک معاون روزنامه باعث شد سری به ایشون و همکاران شهرستان ها بزنم.توی مسیر تا خونه خاله رفتم و اتفاقا اونا هم تا خیابون راهنمایی باهام اومدن و گشتی زدیم.ظهر بود که رسیدم روزنامه و دیری نپایید که خاله تماس گرفت و گفت هوا خرابه،نمی خواد بری طرقبه و ناهار بیا اینجا.قبول کردم و تا قطع کردم خاله دیگه هم برای دعوت ناهار تماس گرفت که گفتم جای دیگه ای قول دادم!
عصر به سعید از همکاران تحریریه پیامک فرستادم و او و خانومش رو به صرف شام دعوت کردم.قبول کرد و ساعت ۷ رفتم دنبالشون.همه با رفتن به طرقبه موافق بودیم.از آخرین شبی که به اتفاق یکی از دوستان رفته بودم چهار هفته می گذشت و اتفاقا وقتی به رستورانی که همیشه میرم رسیدیم اونا همون تخت اون شب رو انتخاب کردن.منم چون سری قبل بد جوری دچار گرمازدگی شده بودم قبل از هر کاری،شعله زیر تخت رو کم کردم و بعد رفتیم داخل کاور و شروع کردیم به گپ و گفت.سعید از بچه های بجنورده و خانومش دانشجوی ارشد دانشگاه فردوسی.پس از شام،حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود برگشتیم تا برای رفتن سر کار روز جمعه استراحتی داشته باشیم.
در مسیر برگشت از خونه سعید،به سمت حرم رفتم تا زیارتی داشته باشم.با این که ساعت ۲۳:۴۵ رو نشون می داد ولی حرم بازم نسبتا شلوغ بود.ابتدا از پشت پنجره سلامی دادم و پس از زیارتی از نزدیک ضریح،رفتم بالا سر حضرت تا نماز زیارتی به جا بیارم که بازم به یاد ۲ نفر،که یکی شون،عزیزی بود که سال گذشته در همین شب به خاطر چاپ مطلبی ازم گله کرده بود نماز و دعایی خوندم.امید که خدا از همه مون راضی و خوشنود باشه.مسیر برگشت پر بود از ماشین های عروس،کاروان ها و جمعیت شاد همراه با سر و صداها و اداهای همیشگی.
الآن از همراه اول،پیامکی ارسال شد که از فلان غرفه نمایشگاه در فلان شهر دیدن کنید!شاید اون بزرگواران می دونستن که من تازه رسیدم و بیدارم و شاید اگه خواب بودم اون پیامک رو نمی فرستادن!به این می گن سیستم هوشمند.
*کوبه جای گرفته بر در چوبی به صدا در می آید و او این بار به امید،پای به خانه امید می گذارد.نه خواستگار با خواستگار شونده نا آشناست و نه آن ها با او.او بهترین است و دیگری نیز این چنین.پدر،دست دختر در دست داماد می گذارد به رسمی آسان و بی ریا اما به مهری پر معنا.علی(ع)،جان پناهش را که همان زره جنگاوری هایش است مهر و خرج عروسی می کند تا فاطمه(س)بداند علی(ع)پیشاپیش جانش را فدای او کرده است و چه نیکو مهری بهتر از این و چه پیوندی محکم تر از آن که ثمره اش ثبت در تاریخ می شود و نتیجه اش،تداوم سلسله امامت.
*زنگ خانه به صدا درمی آید و میزبان با نگاهی از آیفون تصویری،میهمانان را به طبقه دوم دعوت می کند.خانه ای بزرگ با دیوارهایی رنگارنگ و رایحه ای خوش به بوی انواع و اقسام میوه و عطر اهالی.گشاده رویی صاحب خانه و پذیرایی در حد تمام،عزت و احترامی است بر میهمانان.گفت و شنود اولیه حکایت از سطح فرهنگ بالای طرفین دارد و در نگاه اول مهرها بر دل می نشیند و رفت و آمدها شکل می گیرد برای شناخت بیشتر.دختر و پسر به اذن خانواده ها نشست و برخاست می کنند و هریک غافل از اندیشه های دیگری با ترسیم زندگی پیش رو به پیش می روند.حال آن که یکی بی ریا و ساده،دل در گروی طرف مقابل دارد و آن یکی،دل در گروی فردی دیگر!
*خانواده ها پس از مختصر آشنایی،شناخت بیشتر دو جوان را به آن ها محول می سازند تا در این آمد و شدها و گپ و گفت ها پی برند به اخلاق و رفتار یکدیگر.نقاط مثبت،منفی و مشترکشان کشف می شود اما گویی چشم پوشی از توقعات،تشریفات و انتظارات،سخت و رسیدن به یک زندگی بی دغدغه از اوان پیوند زناشویی،هدف است و آرزو.پس چشم ها بسته و زبان گشوده می شود به «نه»،چرا که تامین هزینه های زندگی تشریفاتی و مخارج مراسم تجملاتی،خارج از عهده مرد است و در مقابل،پسر نیز شانه از زیر این بار سنگین رها می سازد به ذکر «نه»!
این ها و ده ها نمونه مشابه مواردی است که خانواده ها و زوج های جوان در مسئله ازدواج با آن مواجهند.در این میان سخت گیری ها گاه به جای تمرکز بر اخلاق،عقاید،رفتار،کردار،شخصیت و صفات شایسته و ماندگار،به سمت و سوی مسائل مادی،تشریفات و چشم و هم چشمی ها منحرف و نتیجه چنان می شود که بسیاری از زوج های خرسند از نشانه گیری درست و اصابت تیر به اهداف واهی،در ورود به زندگی مشترک،باخت را به نظاره می نشینند.باختی که می توانست با در نظر گرفتن ابعاد انسانی به انتخابی مناسب و عقلانی منجر و به بردی شیرین تبدیل شود.
نگاهی به برخی جلسات خواستگاری که شکل مزایده و مناقصه به خود گرفته و چانه زنی بر سر مهریه و مخارج ازدواج را به معاملات دفاتر املاک شبیه ساخته،از دیگر مواردی است که هراس را از ورود به این عرصه در دل جوانان دو چندان می کند و رویت عقدنامه هایی که گاه تفاوتی با قولنامه ندارد دوری و فاصله گیری را از فرهنگ ایرانی و اسلامی آشکار می سازد.
باشد به بهانه این روز که به «روز ملی ازدواج» نام گذاری شده است با تاسی از ازدواج علی(ع)و فاطمه(س) فرهنگ ازدواج راحت و آسان به جامعه باز گردد.
روزنامه خراسان،صفحه ۸خانواده،شماره سريال ۱۷۴۱۹،تاريخ انتشار ۲۸/۸/۸۸
دوستی نوشت:"زندگی جیره مختصریست مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند،زندگی را با عشق،نوش جان باید کرد ..." «سپهری»
بالآخره سومین شماره ویژه نامه استان گلستان هم امروز منتشر شد.دو روز پیش که کار ویژه نامه در مراحل صفحه آرایی بود به لحاظ حجم بالای کارهای اون روز شامل خوندن و بستن ۸ صفحه روزنامه خراسان جنوبی،یک صفحه ایران و ۴ صفحه گلستان،چنان سر درد شدیدی گرفته بودم که از اواسط روز تا اوایل شب ۳ تا بروفن مصرف کردم و همچنان سردردم ادامه داشت.برای همین از سر دبیر خواستم یک نیروی پا به جفت در اختیارم بذاره تا مجبور نشم تنهایی جور این همه صفحه رو بکشم.
دیگه اون شب بود که بر خلاف میل،نامه استعلام مدیریت برای تمدید قرارداد همکارم رو که چند روزی توی پوشم بی جواب گذاشته بودم رو پاسخ دادم و از بی انگیزه بودنش برای کار در گروه نوشتم و یادآور شدم با وجود کارهای متعددی از جمله ویژه نامه های سیستان و بلوچستان و گلستان که به این سرویس محول شده،نیرویی در اختیار گذاشته نشده است.امیدوارم هر چه زودتر به این خواسته ام ترتیب اثر بدن تا قسمتی از کارها از دوشم برداشته بشه وگرنه مطمئنم با این روند دوامی نخواهم آورد.
ساعت ۱۷:۱۰ بود که به خانم شیرازی زنگ زدم و ازش پرسیدم:رسیدین؟گفت ۱۰ کیلومتر مونده به چناران.بهش گفتم یه کم راحت باش و اصلا به خودت استرس راه ندی ها!خندید و گفت:مگه باید داشته باشم؟پرسیدم نه نمی خواد،حالا وقتی رسیدی کجا می ری؟گفت یک راست می رم حرم و ازم خواست منم برم.گفتم آخه هنوز خوندن صفحاتم تموم نشده که با دلخوری و البته طنازی های همیشگیش گفت حتما باید بیای.ظاهرا چاره ای نبود و باید اجابت می کردم.رفتم پایین،وضو گرفتم و نماز مغرب و عشا رو خوندم.بعدش اومدم میزم رو مرتب کردم و مطالب صفحات چهارشنبه رو برداشتم تا ببرم خونه بخونم.کارت زدم و از موسسه خارج شدم.توی راه همش فکر می کردم چه هدیه ای براش بخرم؟مدام چشام به مغازه ها بود تا مگه یه چیزی به ذهنم برسه.خرید دسته گل که واجب بود ولی مگه می شه اون رو برد توی حرم؟موقع برگشت هم که زشته بهش بدم پس بی خیال گل شدم.نزدیک چهار راه شهدا چشمم افتاد به یک طلا فروشی.جای پارک نبود و مجبور شدم دوبله پارک کنم.سریع اومدم پایین اما این طلا فروشی انگار جز ۴ تا انگشتر و ۲ تا سکه اونم از نوع پارسیان،هیچی نداشت از طرفی چاره ای نداشتم و وقت هم تنگ بود.دل رو زدم به دریا و با خریدی،زدم بیرون و چند دقیقه بعد خودم رو رسوندم به حرم.بهش زنگ زدم که گفت داره وضو می گیره و این یعنی این که از من زودتر رسیده!بهش گفتم می رم صحن جمهوری جلوی پنجره.وای خدای من چقدر بد شد که دیرتر ازش رسیدم.هر چی واستادم نیومد و تلفن ها هم گاه و بی گاه آنتن نمی داد.نیم ساعتی معطل شدم تا خودش زنگ زد و ازم خواست برم دارالحجه که اتفاقا من هم داشتم از جلوش رد می شدم.گفت همون جا باش الآن میام.دقیقه ای بعد در حالی که چادر سفید قشنگی سرش بود از دور پیداش شد.آقا حکمت هم همراهش بود سلام و احوالپرسی کردیم و با اشاره،خونواده خودش و حکمت خان رو معرفی کرد.پریشب که تلفنی باهاش صحبت کردم گفته بود که امروز میان حرم تا عقد کنن و الآنم برای همین کار اومده بودن.راستی یادم رفت بگم این خانوم شیرازی از بر و بچه های خوش ذوق دفتر بجنورده که مسئول صفحه ورزش اونجاست.زمانی که سرپرست دفترشون بودم کوچک ترین عضو دفتر بود و بهش می گفتن شصت و چهاری (متولد ۶۴).آره،اون شب خبر خوش پایان خواستگاریش رو بهم داد که هم شوکه شده بودم و هم خوشحال.آخه بر خلاف تصوری که خیلی از همکاران دفاتر به خاطر برخی کارای ناشایستی که باهام داشتن و رهاشون کردم تعصب یا بهتر بگم علاقه خاصی بهشون دارم و چون مدت ها باهاشون زندگی کردم خوشحالی هاشون بیشتر از هر چیزی خرسندم می کنه.او،گرچه دختر فهمیده ایه ولی اون شب برادرانه یه سری مواردی که به دردش می خوره رو بهش گوشزد کردم.خوشم اومد که نامزدش رو به خاطر اعتقادات قویش انتخاب کرده و تا رفتم بهش بگم سخت گیری چندانی نداشته باشه چرا که آقایون به وقتش،خودشون سنگ تموم می ذارن که گفت همه کارها رو به خودش واگذار کرده و مهم براش اونه که ارزش زیادی داره.شنیدن این جمله،بلوغ فکریش رو بیشتر بهم ثابت کرد و از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی کردم
.
جالبه بدونین با این که آقا "حکمت" یعنی همون آقا دوماد نگون بخت رو فقط یک سری دیدمش و اتفاقا آشناییمون از حرم آغاز شد و تا پاسی از یک شب گرم نیمه مرداد با صرف شام باهاشون بودم پر رویی به خرج دادم و این متن رو همون ساعت ۲۳:۴۹ شنبه شب،براش پیامک زدم"سلام.شب خوش.بی مقدمه بگم:بدبخت بیچاره مفلوک زن ذلیل... خدا رحمتتون کنه جناب حکمت خان،تبریک و تسلیت" که اونم بنده خدا نوشت"خیلی خیلی ممنون ایشاا...سرتون بیاد" و من مجدد براش نوشتم"نفرین نکن،فعلا که باختی،قدر این ۲ روز رو بدون".بگذریم،داشتم می گفتم که خونوادش رو معرفی کرد و به خاطر تنگی وقت سریع رفتیم پایین و در قسمتی که ویژه عقد خونواده هاست مستقر شدیم و آقا حکمت هم رفت دنبال عاقد.البته با این که روم با خونواده هاشون باز نبود ولی یکی دو بار بهش گفتم پسر جون،هنوز وقت داری،اینا رو بذار و فرار کن که با خنده ای گفت:یعنی می شه؟که با نگاه چپ عیال،ترجیح داد بره عاقد رو خبر کنه.نمازی خوندیم و بالاخره ساعت ۱۹:۲۵ این دو زوج جوون به عقد هم در اومدن.این رو هم بگم که خاطر خانوم شیرازی و همسرش برام اون قدر عزیز بود که برای اولین بار دعوت حضور در مراسم عقد فردی رو پدیرفته بودم.گرچه توی حرم برای خوشبختی اون و خیلی هایی که اسمشون یادم بود دعا کردم ولی بازم براشون آرزوی خوشبختی دارم.ضمنا عقد محضریشون رو هم برای شب جمعه گذاشتن که مصادفه با فرخنده سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه و روز ملی ازدواج.خانوم شیرازی ازم خواست و دعوتم کرد که اون شب هم در جمعشون حاضر بشم ولی چون راه دوره و احتمالا لازم باشه کاری رو که یکی از فامیلا ازم خواسته انجام بدم ازش عذر خواهی کردم.انشاا... باشه واسه عروسیشون.ضمنا ساعتی قبل سریال شمس العماره هم بالآخره با عروسی لیلا تموم شد.نمی دونم ازدواج این دو زوج هم با شمس العماره ارتباطی داره یا نه؟
!!!
زندگي كوتاه است،قواعد را بشكن،سريع فراموش كن،به آرامي ببوس،واقعاً عاشق باش،بدون محدوديت بخند و هر آنچه را که باعث خنده ات مي شود رد نكن...
«من یار مهربانم،دانا و خوش بیانم ...» از جمله جملات و اشعاری است که گذشت زمان و سالیان را مجالی برای حذف و پاک کردن آن از صفحه ذهن نیست.شعری که در کتاب فارسی دوران دبستان چاپ و هنوز هم از جمله محفوظات ذهنی همگان محسوب می شود.در اهمیت این یار مهربان همان بس که حضرت علی(ع) از آن یعنی کتاب به بستان و گلستان دانشمندان یاد کردند و امام صادق(ع) آن را مایه آرامش جان انسان ها دانستند و از همه مهم تر خداوند متعال در قرآن بیش از ۷۰ بار از کتاب نام برده است.ایران زمین،به عنوان کشوری با تمدن و فرهنگ غنی،صاحب دانشمندان،نویسندگان و مولفان بزرگی بوده و هست که آثار و دست نوشته های موجود،گواه بر توجه مردم این سرزمین به فرهنگ و علم و دانش است و در کنار این تمدن کهن،توصیه های بزرگان دین بر اهمیت نگارش و مطالعه،بر این شور و شوق افزوده است تا بدان جا که نسخ خطی به یادگار مانده از اعصار و قرون مختلف،حکایت از تلاش،اهتمام و توجه این بزرگ مردم به کتاب و کتابخوانی دارد.اما با توجه به این سابقه درخشان و تاریخی پایین بودن سرانه مطالعه در جامعه کنونی مایه تاسف و البته تامل است چراکه با رشد فرهنگی،تحصیلات،امکانات و ... میانگین ۵/۱۸ دقیقه مطالعه روزانه در کشور،رقمی بس ناچیز و سوال برانگیز است.در حالی که قشر بزرگی از جامعه ما را جوانان تشکیل می دهند که به نوعی تحصیل کردگان و قشر دانش آموخته محسوب می شوند این سرانه که رقم جهانی آن ۴۵ دقیقه در روز است اندک به شمار می رود.
شاید اگر مقایسه ای بین دیگر کارهای روزانه افراد از جمله تماشای برنامه های تلویزیون،ورزش،پیاده روی،تفریح و ... به عمل آید نازل بودن زمان اختصاصی به مطالعه بیش از پیش نمود یابد و در این میان عذر وقت کم و گرفتاری های روزانه، توجیهی بیش نباشد.البته نباید از برخی موانع و مشکلات پیش روی ترویج فرهنگ مطالعه از جمله گرانی کتاب،کمبود کتابخانه ها و مجهز نبودن آن ها به کتاب های روز و به هنگام،تلاش ناکافی برای رواج فرهنگ کتابخوانی و ... غافل شد اما در عین حال سستی و کاهلی بسیاری از افراد جامعه را باید در پایین بودن سرانه مطالعه دخیل دانست.اهدای کتاب از سوی شهروندان و مدیران به کتابخانه های عمومی،توجه خیران به احداث مکان عمومی مطالعه و خرید کتاب،فراهم ساختن امکان مطالعه در اماکن عمومی و معابر،اختصاص یارانه به چاپ و نشر کتاب،برپایی نمایشگاه های دائمی کتاب،برگزاری مسابقات مختلف کتابخوانی و ... از جمله راهکارهای مفیدی خواهد بود که می تواند در بسط و ترویج فرهنگ مطالعه موثر و مفید باشد.در این میان بر متولیان امر است که با برنامه ریزی های زیربنایی و پایه ای شامل گسترش کتابخوانی از مدارس ابتدایی و توجه به این زیرساخت از سنین کودکی به ترویج فرهنگ مطالعه در جامعه تلاشی مضاعف داشته باشند تا کتاب نیز جایگاه بیشتری در سبد خانواده ها داشته باشد.
روزنامه خراسان،صفحه ۶ ايران،شماره سريال ۱۷۴۱۴،تاريخ انتشار ۲۳/۸/۸۸
مدتیه مطلبی برای روزنامه ننوشتم و وقتی به آرشیو مطالبم مراجعه کردم دیدیم آخرین یادداشتم مربوط به۱۱مهر ماهه که به مناسبت جشن عاطفه ها نوشته بودم.احساس می کنم خوندن صرف مطالب و دوری از تفکر و نگارش،آدم رو فسیل و به نوعی جوهر قلمش رو خشک می کنه.برای همین صبح رفتم سراغ سررسید تا ببینم اولین مناسبت پیش رو چیه و بهونه ای بشه برای نگارش.همین که چشمم به۲۳ آبان و آغاز هفته کتاب افتاد یهو یاد ۲ سال پیش افتادم که بیست و دومش روز صدور ابلاغ سرپرستیه دفتر خراسان شمالی بود و بیست و سومش روز معارفه!بد جوری حالم گرفته و خاطرات سخت۱۰۰روزه دفتر دوباره برام تداعی شد.دورانی که مساوی بود با از بین رفتن وقت،زندگی و حتی لطمه خوردن به حیثیت کاریم.تموم اون مدت،سوئیت دفتر برام حکم چاه تنهایی های حضرت علی رو پیدا کرده بود و ...بگذریم،امیدوارم همکاران اونجا به دل نگیرن،آخه دست خودم نیست.البته این رو هم بگم که امشب طبق معمول جمعه ها رفتم حرم.گرچه امروز به خاطر تنهایی کارم طول کشید و حسابی خسته بودم (چون آقای غفاریان به خاطر فوت پدر بزرگش نیومد که همین جا دوباره بهش تسلیت می گم) ولی حیفم اومد برنامه حرمم رو به هم بزنم.
وقتی رو به روی پنجره فولاد واستادم یاد ۲ سال پیش مثل همین ساعت افتادم که اومده بودم از آقا اجازه رفتن بگیرم و ازش خداحافظی کنم.حالم دگرگون شد و بعد از لحظاتی بدون پاک کردن قطرات اشک جاری شده بر گونه ها،قصد زیارت از نزدیک کردم.در چند قدمی ضریح ایستادم و در حالی که چشم به گل های بالای ضریح دوخته و منقلب شده بودم اسم تک تک بچه های اون زمان بجنورد رو بر زبون آوردم: سیدی زاده،لنگری،کریمی،خسروی،صدیقی،داوری،غفوری،آگاهی،مجرد،پورخیاط،شکری، حیدرزاده،جمشیدی،شیرازی،مرتضوی،ضیغمی،تقی نژاد،علوی،بهین،عابدیان، بهروز،جوان،علی نیا، اسعدی،شیری،عبدی،شیرپنجه،سهرابی،خانی و محمدی (امیدوارم کسی رو از قلم نینداخته باشم).بعد رفتم جلو و از طرف همشون دستی به ضریح کشیدم و همه شون رو یاد کردم.پس از اون رفتم بالا سر حضرت و از طرف همه دوستان و ملتمسان دعا،به ضریح آقا خیره شدم و زبون حالشون شدم.چند نماز زیارت نیز چون گذشته برای اونایی که دوستشون دارم خوندم و البته در این میون سهم نماز و دعای اون دو سه نفرشون که عمدی یا سهوی یه جورایی آزارم دادن و می دونم خواننده این وبلاگ نیستن به نشونه بخشش مجدد به صورت ویژه ادا شد.
دیروز آقای کوهزاد تماس گرفت و گفت که همکاران شهرستان ها صبحونه فردا رو به من و تو محول کردن.پرسیدم خبری شده یا مناسبتیه؟ گفت:بهونه شون پست جدیدته ولی چون آخرین روز حضورشون در ساختمون فعلیه دوست داریم این روز رو دور هم باشیم.قبول کردم و خرید به خودشون محول و قرار شد من و محسن خان هزینه اش رو حساب کنیم.امروز صبح با این که تعطیلیم بود و اتفاقا خیلی دوست داشتم بیشتر از روزای دیگه بخوابم و استراحت کنم ولی زودتر پا شدم و بعد از دوش گرفتن و نوشیدن لیوانی شیر (من بدون صبحونه از خونه بیرون نمی رم) راهی شدم.
وقتی وارد ساختمون شدم دلم گرفت چون قسمتی از اسباب و لوازمشون رو بسته بندی کرده بودن و فضا خلوت شده بود.راهی آشپزخونه شدم و به جمع همکاران پیوستم.دوستان زحمت خرید ساندویچ گوشت رو کشیده بودند و صرف صبحونه دور یک میز،صفا و مزه ای خاص داشت.همگی افسوس بر چیده شدن این بساط رو خوردیم چرا که در ساختمون جدیدشون امکان چنین اجتماعی نیست و همکاران مجبورن صبحونه رو خونه میل کنند و بعد تشریف بیارن سر کار.صبحونه که تموم شد بیرون اومدیم چون نوبت خانوما بود که برن و صبحونه شون رو صرف کنن.
بعد از اون رفتم اتاق معاون موسسه تا در مورد کارهای پیش رو و مشکلاتی که همکاران خراسان جنوبی مطرح کرده بودن گپ و گفتی داشته باشیم و در مورد ویژه نامه ای که قراره هفته آینده برای گلستان چاپ بشه صحبت کنم.ساعتی گذشت و پس از این جلسه و محاسبه امتیازات و حق الزحمه خبرنگاران کشوری،قصد برگشت کردم.همکارا گرم جمع و جور کردن وسایلشون بودن و فضای بی روحی بر ساختمون حاکم شده بود.براشون آرزوی توفیق کردم و وعده دیدار بعدی رو گذاشتم برای هفته آینده و در ساختمون جدیدشون که در همسایگی ساختمون اصلی روزنامه ست.
دوستی برایم نوشت"به کعبه گفتم:تو از خاکی و من از خاک،چرا باید دورت بگردم؟ندا آمد:تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم"
کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند.طوطی اعتراض کرد و زیبا شد و کلاغ به رضای خدا تن داد.حالا طوطی به خاطر زیباییش در قفس است و کلاغ،همیشه آزاد.
بعد از سالیان،حضور ۲ مهدی عزیز در مشهد برای شرکت در آزمون کنکور،فرصتی شد برای شبی دور هم بودن.گرچه ورودشون به خونه با رفتنم به قصد دیدار خاله ها و اجتماع در منزل یکی از دایی ها همراه و با رخصتی از آنان،پذیرایی به خودشون محول شد (راحتی رو دارین!) ولی بعد از اون مجالی شد برای قدمی در پارک و سپس توفیق زیارتی خارج از روال.در مسیر حرم دلخوش بر این بودم که زین پس فارغ از یاد یاران،زیارتی از آن خود خواهم داشت و بی دغدغه دیگرانی که گاه و بی گاه در این سالیان،نام و یادشون بر صفحه ذهن نقش می بست و بدون ذکرشون در پشت پنجره فولاد و حتی اقامه نمازی اختصاصی،رهایم نمی ساختن،زیارت و تمنایی بر خود داشته باشم که باز هم زهی خیال باطل و چون همیشه آن ها مقدم شدن بر من.از درک حکمتش غافلم و چه بسا تا یاد اونا نباشه،یاد خود کردن و طلب خواستن،عبث باشد و بیهوده.پس دیشب نیز به روال گذشت و این خلوت،بس چسبید.
در برگشت به رسم میهمان نوازی که آغازی خوش نداشت مختصر شامی در بیرون صرف شد و بازگشت به خونه،همراه شد با خواب زود هنگام یکی و بیداری و درد دل های زمونه من با دیگری تا این که بامدادان به نیمه نزدیک شد و عقربه های ساعت با یادآوری زمان ۲:۳۰ چشمان را به خوابی برای استراحت و پیشواز صبحی که برای او امتحان بود و برای من کار،دعوت کرد و دقایقی بعد با مستولی شدن تاریکی بر فضای خونه،زمینه خفتن و آسایشی فراهم شد.صبح هنگام هم متبرک شد به صرف صبحونه ای در جمع قدیمی دوستان و کسب لذتی از این هم نشینی.مقصد اونا دانشگاه فردوسی شد و من دفتر روزنامه با وداعی و آرزوی دیداری دیگر بار در کاشمر یا مشهد.ناگفته نمونه که ساعتی قبل،خبر از موندن دادن که بر خوشی دیشب و امروز افزود و باید هر چه زودتر آهنگ رفتن کرد به حرمتشون که بس واجب است و لازم.خرسندم از این که شبی دیگر با هم خواهیم بود.
دیروز بالآخره دومین شماره ویژه نامه استان گلستان به چاپ رسید.خستگی و کسالت ۲ روز قبلش که به خوندن مطالب و صفحه آرایی اون در کنار ۹ صفحه موظفی روزانم انجامیده بود باعث شد دیشب بعد از چند روز غیبت یا بهتر بگم غفلت،لباس ورزشی بپوشم و برای نرمش،راهی پارک ملت بشم.با خنکی هوا از جمعیتی که برای تفریح می اومدن کاسته شده بود و بیشتر حاضران رو اونایی تشکیل می دادن که واسه ورزش و نرمش اومده بودن.توی یه حساب سر انگشتی متوجه شدم حدود ۲۰ روزه که ورزش رو ترک کردم و شاید همین موضوع و کارهایی که شروع کردم باعث کسالت و بی حوصلگی هام شده.
راستش از روزی که کارهای تحریریه خراسان جنوبی رو قبول کردم سرم حسابی شلوغ شده و وقتی پام رو از دفتر بیرون می ذارم اون قدر خسته ام که جز رفتن به خونه و پرداختن به استراحت،حوصله هیچ کاری برام نمی مونه.بدتر از همه این که توی این مدت و بعد از برگشتن از ماموریت بیرجند،حتی نتونستم سری به فامیل بزنم که به شدت از این بابت از خودم گله مندم.
دیشب همون طور که مشغول نرمش بودم مروری داشتم بر کارهای چند سال گذشته و فعالیت هایی که با ذهنیت ها و باورهای مختلف بهشون پرداختم و در مقابل به دست آوردنشون،از خیلی امتیازات و تفریحات محروم موندم.موقعیتایی که با نگاه به آینده و به امید راحتی ها ی بعد از دست رفت بی آن که بعدی ها قدری بدونن و متوجهش بشن.این افکار،جرقه ای شد بر غنیمت دونستن حال و بی خیالی آینده.دیشب بود که ورزش هر شب و گردش پایان هفته رو به خودم یادآور شدم و خودم رو موظف به انجامشون کردم.امروزم یکی از بچه ها ازم خواست توی آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنم که به دلیل همین بی خیالی،گفتم بی خیالشم.
امشب عروسی دعوتم اونم کجا بیرجند و اونم عروسیه کیا؟بذارین بگم،مراسم عقد سعید عامری (عکاس قبلی دفتر بیرجند و از بر و چه های خوب کاشمر) با خانوم ابوالحسن نژاد از همکارای پر کار مشهد و نیروهای قبلی دفتر خراسان جنوبی.خیلی حیفم اومد که تا دیروز بیرجند بودم اما نتونستم یک روز دیگه هم بمونم و توی مراسمشون شرکت کنم.
همین جا بهشون تبریک می گم و از صمیم قلب براشون آرزوی خوشبختی و عاقبت بخیری دارم،همون طور که حدود ساعت ۲ بامداد امروز و در شب میلاد امام رضا (ع) از حرم براشون دعا کردم و از همون جا و همون وقت بهشون پیامک تبریک فرستادم ولی در عین حال دوباره و چند باره این اتفاق میمون رو بهشون تبریک می گم.
انشاا... هر دوتاشون که سن و سال زیادی هم ندارن (زیر ۲۵ سال) بتونن با درک خوب هم و در کنار هم بدون حاشیه و توجه به حرف ها و افکار دیگرون،زندگیه خوب و خوشی رو شروع کنن و خوشبختی زندگیه مستقلشون رو هم که در پیش خواهند داشت درک و لمس کنن.بازم می گم سعید جان و سرکار عروس خانوم،پیوندتون در این شب فرخنده،فرخنده تر باد.
امشب که تولدته،دلم بد جوری هواتو کرده
هوای گنبد طلا و اون کفترای با صفاتو کرده
کاش الان اون جا بودم زل می زدم به پنجره ات
نرده هاش رو می گرفتم خودم رو دخیل می کردم
عقده های دل،گره می زدم و ازت می خواستم
ای آقا ای غریب الغربا
یه غریب هم این جا منتظر نشسته
گرچه روز رفتنش اومد سراغت
ولی خداحافظی نمی خواد، دلش دنبال سلامه
با این که یه هفته بیشتر از رفتنش نمی گذره
اما چشاش هنوزم به امیدی خیس خیسه
همون طور که دم دمای رفتنش
اومد و حرفا و رازهاشو بهت گفت
خودتم مددی کن و اونو با یا علی کمک کن
و این رو پارسال در چنین شبی و در مشهد نوشتم
آقا جون ...
یه ساله چشم انتظار عیدیم
اما نتونستم اون رو ازت بگیرم
شبای گرم و سرد این یه سال
چشم دوختم به پنجرت بهر وصال
دونه دونه نرده هاش رو چنگ زدم
به هر کدومشون یه عالمه زل زدم
هر دفعه خوندم انا اعطیناک الکوثر
فصل لربک والنحر ...
هر دفعه دو رکعت نماز زیارت خوندم
نه برای خودم که برای همه خوندم
جرعه ای از آب سقا خونه رو
رو به پنجرت بهر اجابت خوردم
دل به جای زبان سخن می گفت با تو
چشم،چشمه و اشک روان می شد با تو
جمعه هاش برام بهترین روز هفته بود
روزهاش زمهدی و شب هاش از آن تو بود
امشب نه از تمنا که با طلب اومده ام
بهر عیدی و پاداش ملالت اومده ام
این تو و رضایی که من می شناسم
این من و رو سیاهی که تو می شناسی
اما امروز و از بیرجند برای آقا این رو می نویسم
یک سال به ۲ سال رسید و نگرفتم عیدی
چشم بر ضریح و دل به هوایت،نگرفتم عیدی
گر به ظاهر نبخشیدی شیرینی و هدیه ای بر من
در مقابل،طعم سرکه و مذابی هم نچشاندی بر من
باز هم شیفته شنا کردنم در دریای امن و امانت
ممنون که نگذاشتی گرفتار شوم در دام گرگ های زمانه
خود را دگر بار و هزاران بار سپارم به تو
نیک می دانم مرا باز هم حافظ و نگهداری تو
امروز هم روز سخت و پرکاری بود به ویژه بعد از ظهرش.صبح به خاطر یک کار بانکی مجبور شدم بعد از ۲ روز پام رو از دفتر بیرون بذارم و پیاده تا اواسط خیابون طالقانی رفتم.این قسمت شهر توی ۳ سالی که نبودم تغییر خاصی نکرده و فقط چند تا بانک خصوصی باز شده بود!یکی دو تا ساختمون مرتفع در حال ساخت رو هم دیدم و پل عابر پیاده ای که به پله برقی مجهز شده بود.
برای بعد از ظهر هم برنامه ۲ تا جلسه کاری رو گذاشته بودیم که اولیش مربوط به خبرنگارای شهرستان های خراسان جنوبی بود.حدود ۱۵ نفر در مراکز شهرستان ها و بخش ها مشغول فعالیت هستن که خیلیاشون قدیمی اند و از دوران خبرنگاری کاشمر می شناسمشون،یکی دو تاشون رو در دوران کاری بیرجند جذب کرده بودم و یکی دو تاشون هم اخیرا مشغول فعالیت شدن.از میان این ۱۵ نفر ۱۱ نفرشون لطف کرده بودن و با این که کارمند هستن و با وجود گرفتاری های مختلفشون،دعوتم رو قبول کرده بودن که حسابی شرمنده شون شدم و البته ارزشی که گذاشته بودن برام خیلی با اهمیت بود.توی این جلسه،مسائل و مشکلات پیش روی عزیزان مطرح شد که امیدوارم بتونیم با کمک همکاران دفتر و مشهد،رفعشون کنیم.
جلسه اصلی،مربوط به بچه های دفتر بود که اونا هم محبت کرده و اومده بودن.توی این جلسه مدیر مسئول محترم روزنامه تلفنی با بچه ها صحبت و مراتب تشکر و سپاسش رو از کارشون اعلام کرد و با تشکر از مدیریت جناب علیزاده در مدت معاون سردبیری،من رو به عنوان جایگزین ایشون معرفی کرد.بعدش هم بچه ها هر کدوم به بیان مسائل مد نظر کاری خود پرداختند و پایان بخش جلسه،مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته به قصد یادآوری رفاقت ها و صمیمیت های سال های آغازین کار بود و از بچه ها خواستم به یاد ایام،در ایجاد فضایی مشابه بکوشند و در کنار اون به ارتقای کیفی کار و ایجاد تنوع در مطالب صفحات بیشتر بیندیشند.
به قول عزیزی:"دل های پاک،خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند و امروز سادگی،پاک ترین خطای دنیاست".
روز پر کاری بود و یادآور اعتماد دگر بار همکاران قدیمی دفتر خراسان جنوبی و البته غروب و شب هنگامش،پایانی بر تلاشی یک ماهه!
خواستم بنگارم از احوال و احساسم در این دیار غریب که گذری کردم بر آرشیو مهر ۸۵ و نوزدهمین روزش که راوی وداعی بود با خراسان جنوبی.مرور خاطرات تلخ و شیرین دوران ۲ ساله سرپرستی این دفتر در چنین شب تنهایی،هم خوشایند است و هم دلگیر.نشستن بر صندلی و پشت میزی که زمانی از ایام جوانی بگرفت و البته به تجربه ای ختم شد.روزی در کسوت سرپرست دفتر و اینک در وظیفه معاون سردبیر،حکایت از گردش ایام دارد و بازی روزگار.
نخستین روز ماموریت با شبی در راه و روزی پر کار گذشت و آنچه خستگی سفر،سهل ساخت دیدار دوستانی بود که هنوز به روی خندان و آغوشی باز،پذبرایم بودند و به یاد داشتند اندک خدمت دوران را و یادآور شدن به نیکی از آن.خلوت دفتر و سکوتش،مشوق نگارش شد و اینک پلک های سنگین ۲ شب بیدار خوابی،تمنای خفتن دارد و نیازمند اجابت.به شوق آغاز دگر روزی از این پهنه نزدیک به خاور و طلوع خورشید،بر بستر می روم به قصد استراحتی،شب خوش.
امام رضا (ع) می فرمایند:هر گاه مردم به گناهان بی سابقه روی آورند به بلاهای بی سابقه گرفتار می شوند.
یه هفته ایه که مسئولیت تایید مطالب صفحات روزنامه خراسان جنوبی رو شروع کردم و از همون روز در نظر داشتم برای عرض ادب و خداقوتی به همکاران اونجا سری به بیرجند بزنم که بنا به اضطرار،این کار به امشب افتاد و به اجبار ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب عازم خراسان جنوبیم و شهر کاج ها.
گرچه توی ذهنم بود که شنبه آینده به این ماموریت برم ولی همون طور که گفتم ضرورت ایجاب کرد زودتر راهی شم و از اونجا که مدتیه به خاطر تعریض باند فرودگاه بیرجند،پروازهای مشهد متوقف شده،مجبورم به سفر زمینی و از همه بدتر این که خودم رو مجاب کردم با سمندی که روزنامه هاشون رو می رسونه،برم.
یادمه زمانی که در بیرجند مشغول بودم روال بر این بود به دلیل بعد مسافت،رانندگان اون مسیر شب درمیون عوض بشن تا فرصتی برای استراحت داشته باشن.خدا کنه هنوزم چنین باشه وگرنه معلوم نیست که ... در عین حال از همه تون التماس دعا دارم و چون همیشه،طلب حلالیت.
دوستی چنین می گفت:"زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که بهش گفتند،فروختی؟ گفت:نخریدند،تمام شد."
امام رضا (ع):عبادت بر روزه داشتن و نماز خواندن نیست،همانا عبادت پر اندیشه کردن در امر خداست.
"وقتی به آسمون نگاه می کنی دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟به اونی که کم نورتره قانع باش چون همه به اون پر نورتره نگاه می کنن".
رصد خورشید در آسمان شب،ناممکن نیست اما غروبش در بامدادانی که همگان به انتظار فجرند،ناباورانه است.