امروز،همکار گروهمون رو افسرده دیدم به گونه ای که اصلا دل و دماغ کار نداشت.عکس هایی رو آورده بود و مدام،متن هایی می نوشت و بعد از تفکری،انگار که نوشته هاش دلچسبش نباشه دوباره شروع به نگارش مطلبی دیگه می کرد.
علت بی قراریش،ناامیدی پزشکان از درمان دوستش بود که۲روز قبل توی تصادفی دچار مرگ مغزی شد و امروز قراره اعضاش رو برای پیوند به بیماران بردارن.به عکس خیره شدم و بازی روزگار که چنین جوون ۲۱ ساله رشیدی رو به کام مرگ کشوند!
بعد از ظهر،خبر برداشت اعضای یوسف رو شنیدم و آگهی مراسم تشییعش که برای چاپ فردا آماده می شد.در پی اقدام خیر خواهانه خونواده یوسف برای اهدای اعضای فرزندشون،همکارانم خبرش رو برای درج در صفحه ۱۳ فردا آماده کردن.
آهی کشیدم اما امیدوار بودم که اعضاش در وجود ۵ یوسف دیگه به کار می افته تا چشمانی بینا و دردمندانی از رنج دیالیز،رها بشن.قلبش نیز توی سینه ای خواهد تپید تا زین پس مادر،عشق به یوسف رو در ۵ فرزند حیات یافته اش بجوید و ...یادش گرامی