<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاد نوشته ها</title>
<link>http://bost.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 16:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک دقیقه...</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     هر ۶۰ ثانیه ای رو که با عصبانیت،ناراحتی یا دیوونگی بگذرونی از دست دادن یک دقیقه خوشبختیه که دیگه به تو باز نمی گرده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 16:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوبی های موندگار</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; شب عید غدیر رو بهونه ای قرار داده بودم برای تماسی و حال و احوالی ولی خونه نبودن و دیگه مجالی نشد تا امروز که تعطیل بودم و از صبح توی ذهن مرور می کردم بر انجام این کار و بعد از نماز مغرب و عشا،چنین شد.گفت و گو دقیقه ای به درازا نکشید و حسب وظیفه نمک پروری کردم به مختصر کلامی.شاید از این تماس شگفت زده شده باشن ولی برای دلم مرهمی بود و نشونه ادب و احترام.بعد از خداحافظی،آسمون دل در کنار بهاری شدن از این هم کلامی،یهو مثل این روزای پاییزی،دلگیر شد و ابری.اون قدر ابری که جویباری از باران اشک رو به یاد همه خوبی هاشون روون ساخت بر گونه های سرخ شده از شرمی که گاه و بی گاه،میهمان است بر این رخسار.این و معنایش،یعنی همون موندگاریه خوبی و خوبی هایی که گاه بدترین ناجوانمردی ها هم درصدی ازشون نمی کاهه. &lt;BR&gt;     حال و احوال،مرا راهی خونه اقوام کرد و دیدار ۲ خاله با هم یک تیر شد و دو نشون.اتفاقی خوش در جمعشون،مرهمی شد بر دل گرفته و بعد از آن حضوری دستجمعی در حرم،توفیقی بود مضاعف در این شب جمعه.زیارتی چون همیشه به یاد بسیاری و اقامه نمازهایی در بالا سر حضرت که شمارگانش برای عزیزان به ۱۰ رسید که تعدادیش از آن خونواده ای بود که ذکر خیری شد در این نوشته.سر دردی که از ظهر بر وجودم سایه افکنده،طاقت موندن رو کم کرد و در برگشت،گفتی کوتاه با کودک کبریت فروش سر چهار راه و شنیدن جمله&quot;معلومه آقای مهربونی هستین!&quot; مو بر بدن راست کرد و خنده ای رو بر لبان،ظاهر.الآنم استفاده از دومین بروفن و انتظار بهبودی سر دردی که آرامش شبونه رو به ارمغان بیاره و تمنایی از خدا که امشب دیگه کسی روی اعصابم راه نره! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 19:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرغ همسایه</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;     &lt;FONT color=#ffcc66&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;گفته ها و شنیده ها،آسمون دل و فکرش رو ملون ساخته و رنگ و لعاب اینور،محو است در غبار آرزوهایش.سراب پیش رو نوید رفع تشنگیست و او چون قاصدکی مصمم بر این سفر.پدر،مشوقیست بر ترک دیار و برآوردن آمال او،محرکی بر این اشتیاق.پس اراده بر اینست و رخصت حضور در این غربت صادر.گویی باید رفت و دید چرا که دیرینگان هم گفته اند &quot;شنیدن کی بود مانند دیدن&quot;.دختر در نیمه نیم قرن عمر و اوان دورانی جدید،به جای تولدی دوباره و بانی تولدهایی دیگر،ساز رفتن کوک کرده و آهنگ هجرت نواخته است به قصد دیدن تصویرهای تصوری! &lt;BR&gt;     &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;می گفت هدفش پیشرفته و تعالی،آزادی و رهایی،آرامش و جدایی،آسایش و خلاصی و در یک کلام زندگی،زندگی و زندگی!اون چه رو که به قولی در موطن و دیار،نیست باید در ورای این سرزمین،یافت! گیرم چنین باد،اما به چه بها و ثمنی؟به قیمت صرف تمام داشته ها و سرمایه هایی چون پدر،مادر و برادر،دوست،آشنا و فامیل،خاک،خون و عرق و از همه مهم تر خود و گوهر وجودی خود که آراسته است به نجابت،شخصیت و هر آن چه باید و شاید؟خونه رو ترک باید کرد،ساکن سرای بیگانه شد و دلخوش میزبانی ساکنانش بود بسان پذیرایی در ضیافت اهل خود؟!  &lt;BR&gt;     &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;با شنیدن این قصه به یاد افکاری افتادم که گاه با خود می اندیشیدم گر پدرم دکتر بود و مادرم رو مدرکی مهندسی،بنده فرزندشان رو باید پروفسوری خطاب می کردن،نه قلم به دستی جزء در وادی طبع.ملال بودم زین پسماندگی و در حسرت صعود از پلکان ترقی متصور در ذهن.به اطرافیان نگریستم و پدر و مادری روستایی که ثمره زندگیشون،دکتریست که اینک امضایش زینت بخش دانش نامه های بسیاریست در این حوالی.دانشمندی که از خطه ای دور افتاده و محروم،فارغ از والدینی با مدارج پی.اچ.دی و ... بدین جا و منصب رسید.پس پدر و مادر موفق بودن هم توفیقیه.&lt;BR&gt;     &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;گذری دیگر در یافتن موفق هایی که خود دیده و درک کردم ذهن رو متوجه انسانی ساخت که در ترشیز زاده شد و اینک فرزندانش بزرگ شدگانی هستند در قلب اروپا.او که زمانی در کوچک شهری چون دیارم زیست و به مرور ره دگر شهرهای میهن،پیش گرفت و اینک نماینده دائم کشورمونه در سازمان ملل.فشار آوردن بر ذهن،بی فایده بود برای نسبت دادن پیشرفتش به بزرگ شدن و زیستن در سرزمینی ورای ایران،چرا که به واقع چنین نبود و رشد و تعالیش در وطن تحقق یافت و با کوله باری از دانش و البته انسانیت ایرانی،برای دومین بار پا در مجمعی بین المللی نهاد. &lt;BR&gt;     &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;خیرگی و لجبازی،قانعم نساخت و بر ایجاب این فکر،مثال و برهان هایی دگر می باید برای پذیرفتن و قانع شدن!ذهن گریزی زد به دوران کاری خراسان جنوبی و بیرجند.یاد چهره ای موندگار از اون خطه که زمانی،نه مرکز استان بود و نه چنین پیشرفته.گرچه نباید مدارس و دانشگاه هایش رو نادیده گرفت اما از اون سرزمین،فردی برخاست که پدر علم هواشناسی کشور لقب گرفت و چندی پیش،عنوان مرد سال هواشناسی جهان به او تعلق گرفت.مگر او در این دیار نزیست،تحصیل نکرد،موفق نشد و سوای از تصاحب کرسی های داخلی،بدین شهرت بین المللی دست نیافت؟&lt;BR&gt;     &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#ffcc66&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;ناگه،پرفسور حسابی در نظرم اومد.او که هم نشین انیشتن بود و افتخار کشور،حال بماند که در نبودش،خانه اش در مسیر حراج قرار گرفت و ...!کرکره ذهن رو به نشونه تسلیم پایین کشیدم تا اعتراف کنم گر کسی اهل موفقیته،مهد پیشرفتش که همین دیاره و بذر اون که همین مغز ایرونیه در جای جای این کهن سرزمین،مهیاست و بعد از اون،وظیفه برزگر این زمین حاصلخیزه که بتونه محصولی در خور،ازش برداشت کنه.امروز در بیابون هم درخت می کارن،توی استخر هم ماهی پرورش می دن و ... پس وای بر کسی که نتونه در این جلگه،محصولی بکاره و درو کنه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزتون مبارک</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     امروز از آن توست که کوله دانش پژوهی بر دوش گرفتی و فردا نیز از آن تو خواهد بود با بهره گیری از اندوخته هایت.روزت مبارک.&lt;BR&gt;     این متن رو صبح به مناسبت روز دانشجو برای فامیل،دوستان و همکارانی که در این کسوت هستند ارسال کردم و اینم برای اونایی که از قلم انداختم،بازم تبریک. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 06:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عیدونه</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;       &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; تقدیر قادر،غدیر مقدر ساخت به ختم نبوت نبی و سر آغاز ولایت علی.مبارک باد اعطای این تقدیرنامه در چنین فرخنده روز. &lt;BR&gt;     &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;عید غدیر بر همه سادات به ویژه دوستان و همکاران سید و سیده ام آقایون و خانوم ها مهدیان،علوی،حسینی،عظیمی،حسین زاده،خسروی،کریمی،بهروز،مرتضوی منجگانی و ... مبارک.&lt;BR&gt;     &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;ظهر،میهمان سفره مدیر مسئول روزنامه بودیم.او که خود روزها میهمان خوان گسترده پروردگار در مکه و مدینه بود،اقوام و همکاران را به ضیافتی فرا خواند و مجالی شد برای حضور و البته دیداری مجدد با ایشون و محفلی برای ساعتی بودن در جمع همکاران و گفت و شنودی،خدا قبول کنه. &lt;BR&gt;     &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;شب هم توفیق نشستن بر سفره دیگر همکاری نصیب شد به شادمانی. مجلسی سراسر نشاط به میمنت ازدواج اهلی از وادی قلم و خبر.باز هم گرد دوستان نشستن و آن هم شاد بودن به شادی عزیزی،بسیار فرح بخش بود در این میمون شب و عید اکبر.زندگیشون سراسر خوشی باد و حاصلش،تولد انسان هایی نیک به نیکی خودشون.باز هم تبریک و آرزوی خوشبختی. &lt;BR&gt;     &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;سیل پیامک های دوستان به برکت این شب،محبتی مجدد به بزرگی خودشون به نمایش گذاشت و آن چه بر جا موند شرم و خجالتی بود بر این کم ترین.گرچه چنین الطاف بی شمار را با الفاظ و لغات،جبرانی نیست اما دل خوشم به برگ سبزی،تحفه درویش ...&lt;BR&gt;     &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/33.gif&quot;&gt;شادی،میهمان دل ها و خونه های گرمتون باد در این عید سبز.البته اگه این پیامک های پشت سر هم یکی از اهل فامیل،فرصتی دهد بر این نگارش.موضوع،نوشتن متنی است برای احدی از فرزندان اقوام.خوش باشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 21:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=384</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزوها و شایستگی ها</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     یکی می گفت:از خدا می خواهم آنچه را شایسته توست بهت بدهد نه آنچه را که آرزوی داری،زیرا گاهی آرزوهایت کوچک است و شایستگی هایت بسیار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایمان به پرواز</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-380.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     مثل پرنده ای باش که بالای شاخه ای سست آواز می خواند.شاخه می لرزد ولی پرنده می خواند چون ایمان دارد که پرواز را می داند. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 14:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=380</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-380.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوسه ای بر دستان استادان هنر</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-378.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     دیشب مهدی عزیز از کاشمر تماس گرفت و گفت که در بولتن اختتامیه جشنواره هنرهای تجسمی قراره از پیشکسوتان این عرصه تقدیر و تجلیل بشه و متنی ازم خواست برای انتشار.با ارادتی که به او و همه هنرمندان و به ویژه پیشکسوتان هنر دیارم دارم در مجالی اندک چند سطری نگاشتم و تقدیم داشتم.حیف دیدم احساس درونی ام رو پنهون نگه دارم پس با اجازه آقا مهدی،این متن رو به نشان شاگردی و تلمذ در نزد این استادان در این یاد نوشته قرار می دم.&lt;BR&gt;     طفولیت،کودکی،نوجوانی و میانسالی،عرصه هایی است که بسیار تجربه کردند و بسیاران تجربه خواهند کرد.دورانی که معدود افرادی با بهره از توان خود و مدد از خداوند،آن را نیک غنیمت دانستند و با نیک اندیشی و نیک کرداری،نامی ماندگار در اذهان معاصران بر جا گذاشتند و برای آیندگان تمثیلی خواهند شد چون بسیاری از گذشتگان.آنانی که با عشق،وادی عاشقی پی گرفتند،عاشقانی پرورش دادند و سلسله عشقشان دست به دست خواهد چرخید و در چرخش روزگار،عطر این عشق،معشوقان را مست خواهد ساخت.استادان چیره دستی که استعداد خداوندیشان را به زیور تعهد و تعصب انتقال،مزین کردند و بی شک انوار فروزانشان را غروبی نخواهد بود.در این میان بر این کوچک خادمان عرصه هنر به رسم شاگردی است نشاندن بوسه ای بر دست و گونه این بزرگ مردان.باشد که این نیک پنداری و ارج گذاری،علاوه بر تجلیل از پیشکسوتان،مشوقی باشد بر تازه قدم گذاشتگان در این وادی.پس خدا قوتی و دست مریزادی نثار این استادان سخت کوش و بی ادعا.  &lt;BR&gt;     امیدوارم فردا که این مراسم برگزار می شه،حضور در خور شایسته بزرگان هنر و ادب و مسئولان شهرستان رو به همراه داشته باشه.نمی دونم چرا با این نگاشته،حس بازگشت به دوران کودکی و نوجوونی در وجودم زنده شد و به ناگاه هوس کردم دگر بار پشت سه پایه نقاشیم بنشینم،رنگ بر پالت بنشونم و پارچه بوم رو با قلم موی آغشته به رنگ های آبی و سبز نوازش بدم.نمی دونم هنوزم می تونم یا نه؟شاید،پس باید امتحان کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 05:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=378</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-378.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبریک یه سالگرد</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-377.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     ۴-۳ روزه می خوام به یکی از همکارا اولین سالگرد ازدواجش رو تبریک بگم ولی هر دفعه،سرم به صفحات گرم شد و تا یادم می اومد می دیدم که خونه هستم و ازش دورم.امروز اومد سر میزم که یادم اومد و بهش تبریک گفتم.با تعجب پرسید به چه مناسبتی؟گفتم مگه سالگرد ازدواجت نیست؟دهانش باز موند و گفت از کجا می دونی؟گفتم هنوز شیرینیش یادمه و این که کلی برات کف زدیم(آخه محیط کار ما اون قدر جدی و آرومه که صدای بال زدن مگس هم به گوش می رسه ولی خاطر این همکارمون اون قدر عزیز بود که حاضر شدیم این جو رو به هم بریزیم).&lt;BR&gt;     بهش گفتم من تاریخ ها خیلی خوب یادم می مونه.خلاصه از تعجب شاخ در آورده بود که چه طور یادم مونده.البته ازش به خاطر تاخیر در تبریک،عذر خواهی کردم و گفت توی همکارا  اولین نفری هستی که این روز رو تبریک گفتی.سپس رو کرد به چند نفر دیگه و گفت از این (من) یاد بگیرین!لحظه ای بعد رفت تو فکر رو گفت:ببین روزا چه زود می گذره طوری که آدم یهو می بینه پیر شده.بعد ماجرای ناجوونمردی یکی از دوستاش رو تعریف کرد که بهش گفتم هیچی نگو که این ۳-۲ روز ۲ تا پست تو وبلاگم گذاشتم که بر می گرده به همین ناجوونمردی یا بهتر بگم نامردی ها!&lt;BR&gt;     این رو هم بگم امشب،یکی از اون شب های بود که یواش یواش یه جورایی داره برام تکراری می شه.خیلی دوست داشتم با خاله،می رفتم حرم،ولی هر چی زور زدم،حس رفتن دست نداد!شایدم این جوری کارا بهتر پیش بره،کسی چه می دونه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=377</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-377.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حذف ۲ مطلب</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-375.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم هیچ مطلبی رو از وبلاگم پاک کنم.خیلی وقتا شده مطلبی رو نوشتم ولی حاضر به نمایشش نشدم ولی این بار به خاطر دلم و توصیه دوستی،یکی از مطالب اخیرم رو حذف و در کنارش،مطلب مشابه دیگه ای رو هم پاک می کنم.&lt;BR&gt;     البته اول اون مطلب نوشته بودم شاید بعد از گذاشتن،برش دارم و یک ساعتی هم بیشتر روی صفحه نبود ولی توی همون زمان کوتاه کسی اون مطلب رو خوند که خوب متوجه شد چی می گم.اینم از اقبال بدمه که دقیقا همون ساعتی اومده بود که مطلب رو گذاشته بودم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=375</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-375.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
