<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاد نوشته ها</title>
<link>http://bost.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2009 20:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقفه در نوشتن و یاد دوستان</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-345.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     مدتیه مطلبی برای روزنامه ننوشتم و وقتی به آرشیو مطالبم مراجعه کردم دیدیم آخرین یادداشتم مربوط به۱۱مهر ماهه که به مناسبت جشن عاطفه ها نوشته بودم.احساس می کنم خوندن صرف مطالب و دوری از تفکر و نگارش،آدم رو فسیل و به نوعی جوهر قلمش رو خشک می کنه.برای همین صبح رفتم سراغ سررسید تا ببینم اولین مناسبت پیش رو چیه و بهونه ای بشه برای نگارش.همین که چشمم به۲۳ آبان و آغاز هفته کتاب افتاد یهو یاد ۲ سال پیش افتادم که بیست و دومش روز صدور ابلاغ سرپرستیه دفتر خراسان شمالی بود و بیست و سومش روز معارفه!بد جوری حالم گرفته و خاطرات سخت۱۰۰روزه دفتر دوباره برام تداعی شد.دورانی که مساوی بود با از بین رفتن وقت،زندگی و حتی لطمه خوردن به حیثیت کاریم.تموم اون مدت،سوئیت دفتر برام حکم چاه تنهایی های حضرت علی رو پیدا کرده بود و ...بگذریم،امیدوارم همکاران اونجا به دل نگیرن،آخه دست خودم نیست.البته این رو هم بگم که امشب طبق معمول جمعه ها رفتم حرم.گرچه امروز به خاطر تنهایی کارم طول کشید و حسابی خسته بودم (چون آقای غفاریان به خاطر فوت پدر بزرگش نیومد که همین جا دوباره بهش تسلیت می گم) ولی حیفم اومد برنامه حرمم رو به هم بزنم.&lt;BR&gt;     وقتی رو به روی پنجره فولاد واستادم یاد ۲ سال پیش مثل همین ساعت افتادم که اومده بودم از آقا اجازه رفتن بگیرم و ازش خداحافظی کنم.حالم دگرگون شد و بعد از لحظاتی بدون پاک کردن قطرات اشک جاری شده بر گونه ها،قصد زیارت از نزدیک کردم.در چند قدمی ضریح ایستادم و در حالی که چشم به گل های بالای ضریح دوخته و منقلب شده بودم اسم تک تک بچه های اون زمان بجنورد رو بر زبون آوردم: سیدی زاده،لنگری،کریمی،خسروی،صدیقی،داوری،غفوری،آگاهی،مجرد،پورخیاط،شکری، حیدرزاده،جمشیدی،شیرازی،مرتضوی،ضیغمی،تقی نژاد،علوی،بهین،عابدیان، بهروز،جوان،علی نیا، اسعدی،شیری،عبدی،شیرپنجه،سهرابی،خانی و محمدی (امیدوارم کسی رو از قلم نینداخته باشم).بعد رفتم جلو و از طرف همشون دستی به ضریح کشیدم و همه شون رو یاد کردم.پس از اون رفتم بالا سر حضرت و از طرف همه دوستان و ملتمسان دعا،به ضریح آقا خیره شدم و زبون حالشون شدم.چند نماز زیارت نیز چون گذشته برای اونایی که دوستشون دارم خوندم و البته در این میون سهم نماز و دعای اون دو سه نفرشون که عمدی یا سهوی یه جورایی آزارم دادن و می دونم خواننده این وبلاگ نیستن به نشونه بخشش مجدد به صورت ویژه ادا شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=345</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-345.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسباب کشی همکاران شهرستان ها</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     دیروز آقای کوهزاد تماس گرفت و گفت که همکاران شهرستان ها صبحونه فردا رو به من و تو محول کردن.پرسیدم خبری شده یا مناسبتیه؟ گفت:بهونه شون پست جدیدته ولی چون آخرین روز حضورشون در ساختمون فعلیه دوست داریم این روز رو دور هم باشیم.قبول کردم و خرید به خودشون محول و قرار شد من و محسن خان هزینه اش رو حساب کنیم.امروز صبح با این که تعطیلیم بود و اتفاقا خیلی دوست داشتم بیشتر از روزای دیگه بخوابم و استراحت کنم ولی زودتر پا شدم و بعد از دوش گرفتن و نوشیدن لیوانی شیر (من بدون صبحونه از خونه بیرون نمی رم) راهی شدم. &lt;BR&gt;     وقتی وارد ساختمون شدم دلم گرفت چون قسمتی از اسباب و لوازمشون رو بسته بندی کرده بودن و فضا خلوت شده بود.راهی آشپزخونه شدم و به جمع همکاران پیوستم.دوستان زحمت خرید ساندویچ گوشت رو کشیده بودند و صرف صبحونه دور یک میز،صفا و مزه ای خاص داشت.همگی افسوس بر چیده شدن این بساط رو خوردیم چرا که در ساختمون جدیدشون امکان چنین اجتماعی نیست و همکاران مجبورن صبحونه رو خونه میل کنند و بعد تشریف بیارن سر کار.صبحونه که تموم شد بیرون اومدیم چون نوبت خانوما بود که برن و صبحونه شون رو صرف کنن.&lt;BR&gt;     بعد از اون رفتم اتاق معاون موسسه تا در مورد کارهای پیش رو و مشکلاتی که همکاران خراسان جنوبی مطرح کرده بودن گپ و گفتی داشته باشیم و در مورد ویژه نامه ای که قراره هفته آینده برای گلستان چاپ بشه صحبت کنم.ساعتی گذشت و پس از این جلسه و محاسبه امتیازات و حق الزحمه خبرنگاران کشوری،قصد برگشت کردم.همکارا گرم جمع و جور کردن وسایلشون بودن و فضای بی روحی بر ساختمون حاکم شده بود.براشون آرزوی توفیق کردم و وعده دیدار بعدی رو گذاشتم برای هفته آینده و در ساختمون جدیدشون که در همسایگی ساختمون اصلی روزنامه ست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 11:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=344</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برو با دل بیا</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-342.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;      دوستی برایم نوشت&quot;به کعبه گفتم:تو از خاکی و من از خاک،چرا باید دورت بگردم؟ندا آمد:تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=342</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-342.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراض</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-341.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند.طوطی اعتراض کرد و زیبا شد و کلاغ به رضای خدا تن داد.حالا طوطی به خاطر زیباییش در قفس است و کلاغ،همیشه آزاد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=341</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-341.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبی با دوستان قدیمی</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-340.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     بعد از سالیان،حضور ۲ مهدی عزیز در مشهد برای شرکت در آزمون کنکور،فرصتی شد برای شبی دور هم بودن.گرچه ورودشون به خونه با رفتنم به قصد دیدار خاله ها و اجتماع در منزل یکی از دایی ها همراه و با رخصتی از آنان،پذیرایی به خودشون محول شد (راحتی رو دارین!) ولی بعد از اون مجالی شد برای قدمی در پارک و سپس توفیق زیارتی خارج از روال.در مسیر حرم دلخوش بر این بودم که زین پس فارغ از یاد یاران،زیارتی از آن خود خواهم داشت و بی دغدغه دیگرانی که گاه و بی گاه در این سالیان،نام و یادشون بر صفحه ذهن نقش می بست و بدون ذکرشون در پشت پنجره فولاد و حتی اقامه نمازی اختصاصی،رهایم نمی ساختن،زیارت و تمنایی بر خود داشته باشم که باز هم زهی خیال باطل و چون همیشه آن ها مقدم شدن بر من.از درک حکمتش غافلم و چه بسا تا یاد اونا نباشه،یاد خود کردن و طلب خواستن،عبث باشد و بیهوده.پس دیشب نیز به روال گذشت و این خلوت،بس چسبید.&lt;BR&gt;     در برگشت به رسم میهمان نوازی که آغازی خوش نداشت مختصر شامی در بیرون صرف شد و بازگشت به خونه،همراه شد با خواب زود هنگام یکی و بیداری و درد دل های زمونه من با دیگری تا این که بامدادان به نیمه نزدیک شد و عقربه های ساعت با یادآوری زمان ۲:۳۰ چشمان را به خوابی برای استراحت و پیشواز صبحی که برای او امتحان بود و برای من کار،دعوت کرد و دقایقی بعد با مستولی شدن تاریکی بر فضای خونه،زمینه خفتن و آسایشی فراهم شد.صبح هنگام هم متبرک شد به صرف صبحونه ای در جمع قدیمی دوستان و کسب لذتی از این هم نشینی.مقصد اونا دانشگاه فردوسی شد و من دفتر روزنامه با وداعی و آرزوی دیداری دیگر بار در کاشمر یا مشهد.ناگفته نمونه که ساعتی قبل،خبر از موندن دادن که بر خوشی دیشب و امروز افزود و باید هر چه زودتر آهنگ رفتن کرد به حرمتشون که بس واجب است و لازم.خرسندم از این که شبی دیگر با هم خواهیم بود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 15:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=340</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-340.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۲۰ روز غفلت</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-339.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     دیروز بالآخره دومین شماره ویژه نامه استان گلستان به چاپ رسید.خستگی و کسالت ۲ روز قبلش که به خوندن مطالب و صفحه آرایی اون در کنار ۹ صفحه موظفی روزانم انجامیده بود باعث شد دیشب بعد از چند روز غیبت یا بهتر بگم غفلت،لباس ورزشی بپوشم و برای نرمش،راهی پارک ملت بشم.با خنکی هوا از جمعیتی که برای تفریح می اومدن کاسته شده بود و بیشتر حاضران رو اونایی تشکیل می دادن که واسه ورزش و نرمش اومده بودن.توی یه حساب سر انگشتی متوجه شدم حدود ۲۰ روزه که ورزش رو ترک کردم و شاید همین موضوع و کارهایی که شروع کردم باعث کسالت و بی حوصلگی هام شده.&lt;BR&gt;     راستش از روزی که کارهای تحریریه خراسان جنوبی رو قبول کردم سرم حسابی شلوغ شده و وقتی پام رو از دفتر بیرون می ذارم اون قدر خسته ام که جز رفتن به خونه و پرداختن به استراحت،حوصله هیچ کاری برام نمی مونه.بدتر از همه این که توی این مدت و بعد از برگشتن از ماموریت بیرجند،حتی نتونستم سری به فامیل بزنم که به شدت از این بابت از خودم گله مندم.&lt;BR&gt;     دیشب همون طور که مشغول نرمش بودم مروری داشتم بر کارهای چند سال گذشته و فعالیت هایی که با ذهنیت ها و باورهای مختلف بهشون پرداختم و در مقابل به دست آوردنشون،از خیلی امتیازات و تفریحات محروم موندم.موقعیتایی که با نگاه به آینده و به امید راحتی ها ی بعد از دست رفت بی آن که بعدی ها قدری بدونن و متوجهش بشن.این افکار،جرقه ای شد بر غنیمت دونستن حال و بی خیالی آینده.دیشب بود که ورزش هر شب و گردش پایان هفته رو به خودم یادآور شدم و خودم رو موظف به انجامشون کردم.امروزم یکی از بچه ها ازم خواست توی آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنم که به دلیل همین بی خیالی،گفتم بی خیالشم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 14:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=339</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-339.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبریک به سعید عزیز و خانومش</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     امشب عروسی دعوتم اونم کجا بیرجند و اونم عروسیه کیا؟بذارین بگم،مراسم عقد سعید عامری (عکاس قبلی دفتر بیرجند و از بر و چه های خوب کاشمر) با خانوم ابوالحسن نژاد از همکارای پر کار مشهد و نیروهای قبلی دفتر خراسان جنوبی.خیلی حیفم اومد که تا دیروز بیرجند بودم اما نتونستم یک روز دیگه هم بمونم و توی مراسمشون شرکت کنم.&lt;BR&gt;     همین جا بهشون تبریک می گم و از صمیم قلب براشون آرزوی خوشبختی و عاقبت بخیری دارم،همون طور که حدود ساعت ۲ بامداد امروز و در شب میلاد امام رضا (ع) از حرم براشون دعا کردم و از همون جا و همون وقت بهشون پیامک تبریک فرستادم ولی در عین حال دوباره و چند باره این اتفاق میمون رو بهشون تبریک می گم.&lt;BR&gt;     انشاا... هر دوتاشون که سن و سال زیادی هم ندارن (زیر ۲۵ سال) بتونن با درک خوب هم و در کنار هم بدون حاشیه و توجه به حرف ها و افکار دیگرون،زندگیه خوب و خوشی رو شروع کنن و خوشبختی زندگیه مستقلشون رو هم که در پیش خواهند داشت درک و لمس کنن.بازم می گم سعید جان و سرکار عروس خانوم،پیوندتون در این شب فرخنده،فرخنده تر باد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیفته شنا کردنم ...</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-336.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;این رو ۲سال قبل،شب تولد آقا امام رضا توی بجنورد نوشته بودم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب که تولدته،دلم بد جوری هواتو کرده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوای گنبد طلا و اون کفترای با صفاتو کرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش الان اون جا بودم زل می زدم به پنجره ات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرده هاش رو می گرفتم خودم رو دخیل می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عقده های دل،گره می زدم و ازت می خواستم  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای آقا ای غریب الغربا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه غریب هم این جا منتظر نشسته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرچه روز رفتنش اومد سراغت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی خداحافظی نمی خواد، دلش دنبال سلامه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با این که یه هفته بیشتر از رفتنش نمی گذره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما چشاش هنوزم به امیدی خیس خیسه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همون طور که دم دمای رفتنش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اومد و حرفا و رازهاشو بهت گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودتم مددی کن و اونو با یا علی کمک کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;و این رو پارسال در چنین شبی و در مشهد نوشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقا جون ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه ساله چشم انتظار عیدیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما نتونستم اون رو ازت بگیرم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبای گرم و سرد این یه سال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشم دوختم به پنجرت بهر وصال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دونه دونه نرده هاش رو چنگ زدم&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 185px; HEIGHT: 250px&quot; height=1311 alt=&quot;پنجره فولاد&quot; hspace=2 src=&quot;http://i34.tinypic.com/16m7rl1.jpg&quot; width=667 align=left vspace=2 border=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر کدومشون یه عالمه زل زدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر دفعه خوندم انا اعطیناک الکوثر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فصل لربک والنحر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر دفعه دو رکعت نماز زیارت خوندم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه برای خودم که برای همه خوندم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جرعه ای از آب سقا خونه رو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رو به پنجرت بهر اجابت خوردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دل به جای زبان سخن می گفت با تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشم،چشمه و اشک روان می شد با تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه هاش برام بهترین روز هفته بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزهاش زمهدی و شب هاش از آن تو بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امشب نه از تمنا که با طلب اومده ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهر عیدی و پاداش ملالت اومده ام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این تو و رضایی که من می شناسم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این من و رو سیاهی که تو می شناسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;اما امروز و از بیرجند برای آقا این رو می نویسم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک سال به ۲ سال رسید و نگرفتم عیدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشم بر ضریح و دل به هوایت،نگرفتم عیدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گر به ظاهر نبخشیدی شیرینی و هدیه ای بر من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در مقابل،طعم سرکه و مذابی هم نچشاندی بر من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز هم شیفته شنا کردنم در دریای امن و امانت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ممنون که نگذاشتی گرفتار شوم در دام گرگ های زمانه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خود را دگر بار و هزاران بار سپارم به تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیک می دانم مرا باز هم حافظ و نگهداری تو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 10:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=336</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-336.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفع اندوه</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-335.aspx</link>
<description>     امام رضا (ع):هر کس اندوه و مشکلی را از مومنی برطرف سازد خداوند در قیامت اندوه را از قلبش برطرف سازد.</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 06:16:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=335</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-335.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سومین روز ماموریت بیرجند</title>
<link>http://bost.blogfa.com/post-334.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     امروز هم روز سخت و پرکاری بود به ویژه بعد از ظهرش.صبح به خاطر یک کار بانکی مجبور شدم بعد از ۲ روز پام رو از دفتر بیرون بذارم و پیاده تا اواسط خیابون طالقانی رفتم.این قسمت شهر توی ۳ سالی که نبودم تغییر خاصی نکرده و فقط چند تا بانک خصوصی باز شده بود!یکی دو تا ساختمون مرتفع در حال ساخت رو هم دیدم و پل عابر پیاده ای که به پله برقی مجهز شده بود.&lt;BR&gt;     برای بعد از ظهر هم برنامه ۲ تا جلسه کاری رو گذاشته بودیم که اولیش مربوط به خبرنگارای شهرستان های خراسان جنوبی بود.حدود ۱۵ نفر در مراکز شهرستان ها و بخش ها مشغول فعالیت هستن که خیلیاشون قدیمی اند و از دوران خبرنگاری کاشمر می شناسمشون،یکی دو تاشون رو در دوران کاری بیرجند جذب کرده بودم و یکی دو تاشون هم اخیرا مشغول فعالیت شدن.از میان این ۱۵ نفر ۱۱ نفرشون لطف کرده بودن و با این که کارمند هستن و با وجود گرفتاری های مختلفشون،دعوتم رو قبول کرده بودن که حسابی شرمنده شون شدم و البته ارزشی که گذاشته بودن برام خیلی با اهمیت بود.توی این جلسه،مسائل و مشکلات پیش روی عزیزان مطرح شد که امیدوارم بتونیم با کمک همکاران دفتر و مشهد،رفعشون کنیم.&lt;BR&gt;     جلسه اصلی،مربوط به بچه های دفتر بود که اونا هم محبت کرده و اومده بودن.توی این جلسه مدیر مسئول محترم روزنامه تلفنی با بچه ها صحبت و مراتب تشکر و سپاسش رو از کارشون اعلام کرد و با تشکر از مدیریت جناب علیزاده در مدت معاون سردبیری،من رو به عنوان جایگزین ایشون معرفی کرد.بعدش هم بچه ها هر کدوم به بیان مسائل مد نظر کاری خود پرداختند و پایان بخش جلسه،مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته به قصد یادآوری رفاقت ها و صمیمیت های سال های آغازین کار بود و از بچه ها خواستم به یاد ایام،در ایجاد فضایی مشابه بکوشند و در کنار اون به ارتقای کیفی کار و ایجاد تنوع در مطالب صفحات بیشتر بیندیشند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bost&amp;postid=334</comments>
<dc:creator>bost</dc:creator>
<guid>http://bost.blogfa.com/post-334.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
